آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (31)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (53)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
مطالب پیشین
کودک آزاری
پیری
آزادی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود
ازلی
هجوم

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M

دوشنبه 30 تیر 1393
فیس بوک

افسردگی بیماری شایع روزگار و تقریبا همه‌گیر نسل ماست. خیلی‌هامان جوری زندگی می‌کنیم که فقط تمام بشود و برود رد کارش. انگیزه نداریم. خوشحالی‌ها تاثیر زودگذر و کمی دارند و غم‌ها تاثیر طولانی و مسری. دکتری را می‌شناسم که می‌گفت اگر می‌توانست قرصهایی نظیر فلوکستین، آسنترا و زاناکس را می‌ریخت توی سد کرج تا همه بخورند. دوستانی که تجربه استفاده ازین قرصها را دارند می‌دانند که اصلا "چاره" نیستند، چاقی و عادت‌پذیری‌ ازویژگی‌های معمولشان هستند و بعد دلیل دیگری برای افسردگی هم به معضلاتمان اضافه می‌شود. مشکلاتمان حل نمی‌شوند و تازه اگر اثرگذاری قرصها خوب باشد بعد از مدتی ازین‌که به سیب‌زمینی تبدیل شده‌ایم حالمان خراب می‌شود. در این میان "فیس‌بوک" ، "توئیتر" و فضاهای این‌چنین چه جور چیزی هستند؟ تشدید کننده افسردگی؟ علامت افسردگی؟ واقعیت اینست که مدیاهای این‌گونه ابزاری هستند برای گذراندن دورهمی افسردگی، وسیله‌هایی برای وقت تلف کردن و کشتن زندگی همانگونه که قرار است تمام شود و برود پی کارش. فیس‌بوک تشدیدکننده، راه‌حل و یا علامت ملال نیست فیس‌بوک خود افسردگی‌ست.

لیلا | 06:06 PM | نظرات (1)
سه شنبه 24 تیر 1393
سایه‌های چوبی

برای من، داستان‌نویس کسی نیست که پیمانی با خود بسته باشد برای روشنگری و به تبع آن رسالتی بر دوش داشته باشد. برای من نوشتن داستان، آفرینشی هنری‌ست و داستان‌نویس، مانند هر هنرمند دیگری بیش از هر چیز خود و خودخواهی‌اش را در میانه میدان به نمایش می‌گذارد و شاید تنها دلیل دیده‌شدنش، رویکرد یگانه‌اش به مرگ، نیست‌شدن و جان بی‌بهای خودش و دیگران باشد.
آفرینش هنری، جنگی‌ست که جان‌کندن هر روز را و مرگ را به مبارزه می‌خواند و بهانه‌ای می‌شود برای تاب‌آوردن رنج، رنجی ناگزیر، رنج بودن، همین صرف بودن بی‌هیچ دلیلی. و جرأت می‌خواهد با چنین رنجی رو در رو شدن، چشم در چشم شدن. مجموعه داستانی را که در دو سه‌ سال اخیر نوشته‌ام برای انتشار به نشر نوگام
سپردم و بر اساس روش کار این نشر، کتاب در انتظار حمایت است

و روش کار بدین صورت است که نویسنده کتابش را برای انتشار به این نشر می‌سپارد و پس از قبولی در ارزیابی، به مدت سی روز روی سایت قرار می‌گیرد تا از آن حمایت مالی شود، بعد از تکمیل این مبلغ کتاب در سایت منتشر می‌شود و مخاطبین خارج و داخل ایران می‌توانند به آن دسترسی داشته‌باشند.
برای چاپ کتاب به چند دلیل این روش را انتخاب کردم:
- ایده‌های این نشر و نشرهای الکترونیک را دوست دارم.(درباره نوگام را بخوانید)
- داستان‌هایی که نوشتم اروتیک و یا سیاسی نیستند، همه آنها مثل خود زندگی هستند و برای همین لابد مثل خود زندگی چیزهایی دارند که قابل سانسور شدن در ایران هستند و من دوست ندارم تن نوشته‌هایم را به دست این تیغ بسپارم.
- می‌گویند فضای چاپ و نشر خیلی بازتر و بهتر شده ولی من ترجیح می‌دهم کسان دیگری این بازشدگی را امتحان کنند نه من.
- اینکه برای نوشته‌های من در این روزگار یک‌عالم کاغذ مصرف نشود برایم خیلی با ارزش است و اصولا فکر می‌کنم اندیشیدن به وضعیت محیط زیست و کره زمین باید ازهمینجاهای کوچک شروع شود.
- نسل ما بیشتر وقتش در اینترنت و فضاهای مجازی و مدیاهای اینچنین می‌گذرد و اگر قرار است همه‌چیزش به همه‌چیز بیاید خیلی طبیعی‌ست که تفریح، خواندن و نوشتنش هم در همین دنیا باشد.

لیلا | 10:21 PM | نظرات (1)
دوشنبه 9 تیر 1393
تولد

هشتم تیر پنج سال پیش بود. روزهای بعد و قبلش را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. زمان برای من و خیلی‌های دیگر دونیم شد. می‌ایستادم توی حمام و کاسه دستشویی را با دستانم نگه می‌داشتم، شکمم آن‌قدر بالا آمده‌بود که نمی‌توانستم دستشویی را بغل کنم. گریه می‌گردم. گریه‌هایی که از جای دوری از وجودم در می‌آمد و بیرون می‌ریخت. آنهایی که مثل ما تجربه این را دارند که زمان برایشان گرد باشد می‌دانند چه می‌گویم. گریه می‌کردم، برای آنها که کتک میخوردند، آن‌ها که کتک خورده‌بودند، آنها که دربند بودند، آنها که کشته‌می‌شدند و کشته‌شدگانی از سی‌سال پیش و دروغ‌ها. بیرون دستشویی هم وضع بهتری نبود. سروش در فاصله ده‌سانتی تلویزیون می‌ایستاد و مدام کانال عوض می‌کرد تا من چیزی نبینم. من اما از فاصله میان بازو و کمرش چشم‌های ندا را و جوانی که با باتوم می‌زدند و کشانکشان می‌بردند، می‌دیدم و چیزی که برای خودم تصویر میکردم هزاربار ترسناک‌تر و موهن‌تر بود. وقتی نوزادم به دنیا آمد، دنیا قشنگ‌تر نشد و من مدام فکر میکردم چرا در خاکی این‌چنین، چنین جرمی مرتکب شده‌ام. او امروز پنج سالش تمام شده است. خیلی‌ها مثل من بچه دارند ولی من مادر غرغرویی هستم. همیشه از زندگی، بچه‌دارشدن و زیستن در این جهان متوقع بودم و همیشه هم با مغز زمین خورده‌ام. دخترم را بیش از هرچیز دیگری در جهان دوست دارم و برای همین او می‌تواند بیش از هرچیز دیگری در جهان مرا ناامید کند. امیدوارم دنیا برای او و بچه‌های دیگر جای امیدوارکننده‌تری باشد. تولدش مبارک.

لیلا | 01:38 PM | نظرات (0)
شنبه 31 خرداد 1393
برابری دولادولا نمی‌شه

این روزها به عنوان زنان جامعه ایرانی خیلی شاکی هستیم. چرا ما را به ورزشگاه راه نمی‌دهند؟ ما خواهان برابری حقوق زن و مردیم. راستش را بخواهید من هم ناراحت می‌شوم و ذهنم درگیر این چیزها می‌شود ولی عصبانی نمی‌شوم.
به نظرم ما زن‌ها وضعیت پارادوکسیکالی را برای خودمان و مردهایمان ایجاد کرده‌ایم و تا وضعیت این پایین و بین خودمان درست نشود توقع اجرای حقوق برابر از کوته‌فکرهایی که آن بالادست نشسته‌اند خیلی بیهوده است.
ما خواهان برابری هستیم ولی توقع داریم موقع رانندگی آقایان برای ما بایستند و راه عبور بدهند، در آسانسور که باز می‌شود مردها باید بگویند بفرمایید اول شما، توی مهمانی سر میز شام اول ما غذا بکشیم، دوست داریم مردی که کنارش هستیم قوی باشد تا آن بیرون توانایی مقابله با دیگر مردها را داشته‌باشد، بتواند بجنگد و از حقوق خودش و ما دفاع کند، به موقع خشن باشد و درعوض توی خانه و محیط خصوصی و در روابطش با ما لطیف باشد، محترم برخورد کند و شخصیت ظریف زنانه‌مان را درک کند.
برابری حقوق زن و مرد از آن چیزهایی‌ست که نباید توقع رعایتش را از مردها داشت، اگر ما فکر می‌کنیم برابریم خودمان هم یک سمت ماجراییم.

لیلا | 01:20 PM | نظرات (1)
جمعه 30 خرداد 1393
من هر روز می‌میرم

همیشه قبل از شروع یک فعالیت تازه، پر از هیجان و اشتیاقیم. تدارک یک مهمانی، یک نمایشگاه، کلیدخوردن یک فعالیت فرهنگی، آغاز یک عشق تازه، یک دوستی نو، ...همراه با این تدارکات یک دنیا شور، انرژی و کشف و شهود در ما ظاهر می‌شود و رشد می‌کند. جوان می‌شویم و امیدوار. امید به چیزهای کوچک، یک خلق تازه، یک کشف تازه، آدم تازه چیزهایی که در نهایت باعث می‌شود کمی به خودمان ببالیم و از زندگی لذت ببریم، شادی‌های کوچک. بعد انجام می‌شود، مهمانی تمام می‌شود، نمایشگاه برپا می‌شود، کتاب و یا مقاله چاپ می‌شوند، آن آدمی که آن‌قدر منتظر بودیم دوستش باشیم حالا دوست ماست و بدبختی‌ها و غم و غصه‌های یک آدم جدید هم آمده توی زندگیمان. تا چند وقت هم هنوز سرحالیم، بسته به آدمش یک‌روز، نیم‌روز یا یک هفته دوام می‌آورد و بعد: مرگ! هیچ چیز مطابق پیش‌بینی ما پیش نرفته‌است، آن مقداری که توقع داشتیم انرژی کسب نکردیم و هرچه بود بالاخره تمام شد. زندگی همین است، خوشی‌های کوچک و کم مقدار و مرگ‌های بزرگ و گشاد که برای ما کیسه دوخته‌اند و ما با کله توی آن‌ها پرت می‌شویم، توی کیسه می‌مانیم تا کی خلاقیت‌مان بروز کند، انگیزه پیدا کنیم و دست به شروعی تازه بزنیم، آن‌ها که بالا و پایین‌های بیشتری دارند، حاضر نیستند توی کیسه بمانند و چون مدام بیرون می‌آیند، تعداد مواجهه‌شان با مرگ هم بیشتر است. هم شادی‌های کوچک بیشتری را می‌چشند و هم بیشتر می‌میرند.

لیلا | 05:38 PM | نظرات (0)