آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (32)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
مطالب پیشین
برابری دولادولا نمی‌شه
من هر روز می‌میرم
کودک آزاری
پیری
آزادی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M

دوشنبه 3 شهریور 1393
Money, money, money Must be funny In the rich man's world Money, money, money Always sunny In the rich man's world Aha-ahaaa All the things I could do If I had a little money It's a rich man's world

اینکه داشتن "پول" به عنوان نسبی‌ترین پدیده، همچنان بزرگترین عامل قدرت انسان‌هاست، چیز غریبی نیست ولی اینکه بیشترین نقطه ضعف آدم‌ها هم هست دردناک است. آدم‌های پولدار با اعتماد به نفسند و کم‌پول‌ها بی اعتماد به نفس و برای همین پولدارها راجع به همه‌چیز حق اظهارنظر دارند، از موضع بالا به بقیه نگاه می‌کنند و بابت همه‌چیزشان حتی فرزندانشان که ممکن است هیچ قابلیت ویژه‌ای نداشته‌باشند به بقیه فخر می‌فروشند چون به هرحال تخم دو زرده آنهایند. این خواص تا حدی عادی‌ست و از آدم‌های متمول‌تر انتظار می‌رود. بدبختی آنجاییست که آن‌هایی که "پول" کمتری دارند، اگر همه‌چیز بیشتری هم داشته‌باشند باز هم احساس کم بودن دارند. عده زیادی خواسته و ناخواسته نقش "کاسه‌لیس" به خود می‌گیرند، دوستی‌ها و روابطشان را برپایه "مصلحت و دوراندیشی" بنا می‌گذارند و اجازه می‌دهند پولدارها میراث‌خوار اندیشه آن‌ها باشند و چاکرصفتی را حتی به نمایش ویژه‌ای بدل می‌کنند.

لیلا | 12:22 PM | نظرات (0)
دوشنبه 27 مرداد 1393
آرایشگاه

از آرایشگاه‌های زنانه خوشم نمی‌آید، زن‌ها با هم لاس‌خشکه می‌زنند، مشتریها به سر و کله و هیکل آدم خیره می‌شوند، بوی ژل ناخن و اکسیدان می‌آید، موزیک‌های پاپ احمقانه گوش می‌دهند، گرفتاریهای خانوادگی و یا حتی جنسی‌شان را با صدای بلند برای هم تعریف می‌کنند، دخترهای آرایشگر با تتو و پیرسینگ‌های عجیب و غریب مدام می‌خرامند و آدمی مثل مرا که از نظر آن‌ها کچل محسوب می‌شوم، با نگاه پیف‌پیف برانداز می‌کنند و زنهایی هستند که شورت و سوتین می‌فروشند و بقیه کاسه سوتین‌ها را از روی لباس یا زیر لباس به تنشان اندازه می‌کنند و ...
برای خودم آرایشگری پیداکرده‌ام که توی خانه کار می‌کند، دست تنها دوتا بچه را بزرگ کرده و آدم آرامی‌ست. به غیر از بار اولی که به ا.ن. رای داد و پنج سال پیشش نرفتم همیشه مشتری‌اش بودم. جدیدا به خاطر کم بودن مشتریهایش صبح‌ها می‌رود یکی از آن آرایشگاه‌های عجیب و عصرها برای خودش کار می‌کند، امروز رفتم برای کوتاهی مو. پیشبند بست و موهایم را خیس کرد و قیچی را پیدا نکرد، هرچه گشت قیچی‌اش پیدا نشد. هی عذرخواهی و شرمندگی و من هم خنده‌ام گرفته‌بود، پرسیدم قیچی خیاطی توی خانه ندارید؟ پرسید روز دیگر نمی‌توانم بیایم؟ دست آخر راضی‌اش کردم و الان موهایم کوتاه شده‌است، آن هم با قیچی خیاطی!

لیلا | 10:17 PM | نظرات (0)
دوشنبه 30 تیر 1393
فیس بوک

افسردگی بیماری شایع روزگار و تقریبا همه‌گیر نسل ماست. خیلی‌هامان جوری زندگی می‌کنیم که فقط تمام بشود و برود رد کارش. انگیزه نداریم. خوشحالی‌ها تاثیر زودگذر و کمی دارند و غم‌ها تاثیر طولانی و مسری. دکتری را می‌شناسم که می‌گفت اگر می‌توانست قرصهایی نظیر فلوکستین، آسنترا و زاناکس را می‌ریخت توی سد کرج تا همه بخورند. دوستانی که تجربه استفاده ازین قرصها را دارند می‌دانند که اصلا "چاره" نیستند، چاقی و عادت‌پذیری‌ ازویژگی‌های معمولشان هستند و بعد دلیل دیگری برای افسردگی هم به معضلاتمان اضافه می‌شود. مشکلاتمان حل نمی‌شوند و تازه اگر اثرگذاری قرصها خوب باشد بعد از مدتی ازین‌که به سیب‌زمینی تبدیل شده‌ایم حالمان خراب می‌شود. در این میان "فیس‌بوک" ، "توئیتر" و فضاهای این‌چنین چه جور چیزی هستند؟ تشدید کننده افسردگی؟ علامت افسردگی؟ واقعیت اینست که مدیاهای این‌گونه ابزاری هستند برای گذراندن دورهمی افسردگی، وسیله‌هایی برای وقت تلف کردن و کشتن زندگی همانگونه که قرار است تمام شود و برود پی کارش. فیس‌بوک تشدیدکننده، راه‌حل و یا علامت ملال نیست فیس‌بوک خود افسردگی‌ست.

لیلا | 06:06 PM | نظرات (5)
سه شنبه 24 تیر 1393
سایه‌های چوبی

برای من، داستان‌نویس کسی نیست که پیمانی با خود بسته باشد برای روشنگری و به تبع آن رسالتی بر دوش داشته باشد. برای من نوشتن داستان، آفرینشی هنری‌ست و داستان‌نویس، مانند هر هنرمند دیگری بیش از هر چیز خود و خودخواهی‌اش را در میانه میدان به نمایش می‌گذارد و شاید تنها دلیل دیده‌شدنش، رویکرد یگانه‌اش به مرگ، نیست‌شدن و جان بی‌بهای خودش و دیگران باشد.
آفرینش هنری، جنگی‌ست که جان‌کندن هر روز را و مرگ را به مبارزه می‌خواند و بهانه‌ای می‌شود برای تاب‌آوردن رنج، رنجی ناگزیر، رنج بودن، همین صرف بودن بی‌هیچ دلیلی. و جرأت می‌خواهد با چنین رنجی رو در رو شدن، چشم در چشم شدن. مجموعه داستانی را که در دو سه‌ سال اخیر نوشته‌ام برای انتشار به نشر نوگام
سپردم و بر اساس روش کار این نشر، کتاب در انتظار حمایت است

و روش کار بدین صورت است که نویسنده کتابش را برای انتشار به این نشر می‌سپارد و پس از قبولی در ارزیابی، به مدت سی روز روی سایت قرار می‌گیرد تا از آن حمایت مالی شود، بعد از تکمیل این مبلغ کتاب در سایت منتشر می‌شود و مخاطبین خارج و داخل ایران می‌توانند به آن دسترسی داشته‌باشند.
برای چاپ کتاب به چند دلیل این روش را انتخاب کردم:
- ایده‌های این نشر و نشرهای الکترونیک را دوست دارم.(درباره نوگام را بخوانید)
- داستان‌هایی که نوشتم اروتیک و یا سیاسی نیستند، همه آنها مثل خود زندگی هستند و برای همین لابد مثل خود زندگی چیزهایی دارند که قابل سانسور شدن در ایران هستند و من دوست ندارم تن نوشته‌هایم را به دست این تیغ بسپارم.
- می‌گویند فضای چاپ و نشر خیلی بازتر و بهتر شده ولی من ترجیح می‌دهم کسان دیگری این بازشدگی را امتحان کنند نه من.
- اینکه برای نوشته‌های من در این روزگار یک‌عالم کاغذ مصرف نشود برایم خیلی با ارزش است و اصولا فکر می‌کنم اندیشیدن به وضعیت محیط زیست و کره زمین باید ازهمینجاهای کوچک شروع شود.
- نسل ما بیشتر وقتش در اینترنت و فضاهای مجازی و مدیاهای اینچنین می‌گذرد و اگر قرار است همه‌چیزش به همه‌چیز بیاید خیلی طبیعی‌ست که تفریح، خواندن و نوشتنش هم در همین دنیا باشد.

لیلا | 10:21 PM | نظرات (1)
دوشنبه 9 تیر 1393
تولد

هشتم تیر پنج سال پیش بود. روزهای بعد و قبلش را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. زمان برای من و خیلی‌های دیگر دونیم شد. می‌ایستادم توی حمام و کاسه دستشویی را با دستانم نگه می‌داشتم، شکمم آن‌قدر بالا آمده‌بود که نمی‌توانستم دستشویی را بغل کنم. گریه می‌گردم. گریه‌هایی که از جای دوری از وجودم در می‌آمد و بیرون می‌ریخت. آنهایی که مثل ما تجربه این را دارند که زمان برایشان گرد باشد می‌دانند چه می‌گویم. گریه می‌کردم، برای آنها که کتک میخوردند، آن‌ها که کتک خورده‌بودند، آنها که دربند بودند، آنها که کشته‌می‌شدند و کشته‌شدگانی از سی‌سال پیش و دروغ‌ها. بیرون دستشویی هم وضع بهتری نبود. سروش در فاصله ده‌سانتی تلویزیون می‌ایستاد و مدام کانال عوض می‌کرد تا من چیزی نبینم. من اما از فاصله میان بازو و کمرش چشم‌های ندا را و جوانی که با باتوم می‌زدند و کشانکشان می‌بردند، می‌دیدم و چیزی که برای خودم تصویر میکردم هزاربار ترسناک‌تر و موهن‌تر بود. وقتی نوزادم به دنیا آمد، دنیا قشنگ‌تر نشد و من مدام فکر میکردم چرا در خاکی این‌چنین، چنین جرمی مرتکب شده‌ام. او امروز پنج سالش تمام شده است. خیلی‌ها مثل من بچه دارند ولی من مادر غرغرویی هستم. همیشه از زندگی، بچه‌دارشدن و زیستن در این جهان متوقع بودم و همیشه هم با مغز زمین خورده‌ام. دخترم را بیش از هرچیز دیگری در جهان دوست دارم و برای همین او می‌تواند بیش از هرچیز دیگری در جهان مرا ناامید کند. امیدوارم دنیا برای او و بچه‌های دیگر جای امیدوارکننده‌تری باشد. تولدش مبارک.

لیلا | 01:38 PM | نظرات (1)