آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
پیگیری یک داستان خواندنی
زبل خان اینجا ، زبل خان اونجا ، زبل خان همه جا !
قتل عام درختان کهنسال به بهانه مبارزه با خرافه پرستی
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (25)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (28)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید
مطالب پیشین
تولدم ، عید شما مبارک !
قطعه های گمشده
دفترچه ممنوع و بازی وبلاگی
گدا گرافی برنده شد !
تصویر س ک س و خشونت

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M

چهارشنبه 27 خرداد 1388
تلخ ماندم ، تلخ

اي سوگوار سبز بهار
اين جامه ي سياه معلق را
چگونه پيوندي است
با سرزمين من ؟
آنكس كه سوگوار كرد خاك مرا
آيا شكست
در رفت و آمد حمل اين همه تاراج ؟

اين سرزمين من چه بي دريغ بود
كه سايه ي مطبوع خويش را
بر شانه هاي ذوالاكتاف پهن كرد
و باغ ها ميان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
اين سرزمين من چه بي دريغ بود

ثقل زمين كجاست ؟
من در كجاي جهان ايستاده ام؟

كه ايستاده به درگاه ... ؟
آن شال سبز را ز شانه ي خود بردار
بر گونه هاي تو آيا شيارها
زخم سياه زمستان است ... ؟
در رزيش مداوم اين برف
هرگز نديدمت
زخم سياه گونه ي تو
از چيست ؟
آن شال سبز را ز شانه خود بردار
در چشم من
هميشه زمستان است

مي داني
پرنده را بي دليل اعدام مي كني
در ژرف تو
آينه ايست
كه قفس ها را انعكاس مي دهد
و دستان تو محلولي ست
كه انجماد روز را
در حوضچه ي شب غرق مي كند
اي صميمي
ديگر زندگي را نمي توان
در فرو مردن يك برگ
با شكفتن يك گل
يا پريدن يك پرنده ديد
ما در حجم كوچك خود رسوب مي كنيم
آيا شود كه باز درختان جواني را
در راستاي خيابان
پرورش دهيم
و صندوق هاي زرد پست
سنگين
ز غمنامه هاي زمانه نباشند ؟
در سرزميني كه عشق آهني ست
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
باغبان مفلوك چه هديه اي دارد ؟
پرندگان
از شاخه هاي خشك پرواز مي كنند
آن مرد زردپوش
كه تنها و بي وقفه گام مي زند
با كوچه هاي ورود ممنوع
با خانه هاي به اجاره داده مي شود
چه خواهد كرد
سرزميني را كه دوستش مي داريم ؟
پرندگان همه خيس اند
و گفتگويي از پريدن نيست
در سرزمين ما
پرندگان همه خيس اند
در سرزميني كه عشق كاغذي است
انتظار معجزه را بعيد مي دانم

در ميدان هاي سكوت
آدم هاي بي دفاعي را
دار مي زدند
و داروها و آدم هاي آويخته شان
در گاهواره ي مرگ
چون درختي را مي نمودند
كه در انبوهي از سياهي مات فرورفته
و در بهاري جاوديان زندگاني مي كنند
و سكوهاي افتخار
خالي از هر نفر
در لحظه هاي كور
نگاهي سرگردان بود
و عابري كه پيامي داشت
و به سوي ميدان سكوت مي شتافت
خود نيز
درختي خزان زده شد
و شاخه هايش را
ميوه هاي سياه غربت پوشانيد
و چندين لاشخوار
از چوبه هاي خشك دور دست
پرواز كردند
و بر كرسي رنگين نگهبانان نشستند
و اين نيز خود نمايش را پايان نداد
" خسرو گلسرخی "

لیلا | 12:58 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (20)
دوشنبه 18 خرداد 1388
JuSt UpDaTe

روز جمعه 22 خرداد ماه من به میر حسین موسوی رای می دهم !

این شعر و موزیک جدید وبلاگم هدیه "يک دوست عزيز" به پری کوچیکیه که قراره بعد از این هیاهو به این دنیا بیاد
امیدوارم که در دنیایی پاکتر و زیباتر و بدون دروغ پا بگذاره ...


Years ago, when I was younger
I kinda liked, a girl I knew
She was mine, and we were sweethearts
That was then, but then it's true.

[Chorus:]
I'm in love, with a fairytale
even though it hurts,
cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed

Every day, we started fighting
Every night, we fell in love
[ Find more Lyrics on www.mp3lyrics.org/byue ]
no one else could make me sadder
but no one else could lift me high above

I don't know what I was doing
when suddenly we fell apart
nowadays I cannot find her,
but when I do we'll get a brand new start

[Chorus:]
I'm in love, with a fairytale
even though it hurts,
cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed

She's a fairytale, yeah
even though it hurts
cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed
Lyrics: FairyTale, Alexander Rybak [end]

لیلا | 12:26 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (19)
پنجشنبه 7 خرداد 1388
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن


" ترس " از آن چیزهایی ست که نمی شود همینطوری دسته بندیشان کرد و جزو ردهء خوبها و بدها قرارشان داد و بعد هم یک قطار ستاره و یا ضربدر جلویشان ردیف کنی و بگویی این یک صفت خیلی بد یا خیلی خوب است .
به طور طبیعی آدمها از مردن می ترسند و برای همین مواظب جانشان هستند ، از عدم مالکیت می ترسند و به همین دلیل مواظب ناموس و مال و خاکشان هستند . آدمی که حاضر است جان و مالش را دودستی بدهد و به قول خودش نترسد آدم شجاعی نیست بلکه آدم " نا امید "ی ست که بود و نبود چیزی برایش فرقی نمی کند و هیچ چیزی در آنسوی پنجره نمی بیند . او عملی انجام نمی دهد و منفعل عمل می کند و این بی عملی با وجود اینکه در اثر عدم ترس بوده پسندیده نیست . اینجا " ترس " یک صفت خوب است ، صفتی که می تواند محرک واقع شود و موجب شود کاری انجام شود . کاری که انجام می شود چون از جنس بی عملی نیست ذاتا پسندیده است هرچند ممکن است مدت زمان و یا شرایط تصمیم گیری طوری باشد که شخص نداند که کار درست را انجام می دهد یا غلط ، شاید اصلا کاری را که برای رهایی و خلاصی از این ترس انجام می دهد حتی دوست نداشته باشد و شاید انتخابهایش بسیار محدود باشند ولی همین " عمل " در مقابل بی عملی " شجاعت " محسوب می شود .
" ترس " و " شجاعت " مقابل هم هستند ، آدمی که نمی ترسد شجاعت به خرج می دهد ، آدمی که چیزی را می خواهد و خواستهء قلبی دارد دل به دریا می زند و کاری می کند .
" نا امیدی " و انفعال " هم با هم کار می کنند ، آدم بی انگیزه و نا امید دچار بی عملی می شود و می گوید : " من که می دانم قرار است چه بشود ! پس چرا کاری کنم ؟ " ولی واقعیت اینست که نا امیدی چیزی نمی داند ، چیزی نمی بیند و فقط می خواهد غرق شود ، حتی طاقت این را ندارد که کمی بیشتر روی آب بماند و ببیند می خواهد هرچه زودتر حتی اگر شده به کمک سنگی که به پا می بندد به زیر آب برود تا با افتخار بتواند به همه بگوید : " دیدید همانطوری که من گفتم شد !!!" گاهی اوقات پیوستن گفته هایمان به حقیقت اصلا افتخار آفرین نیست .

پ.ن . دوسال پیش یک گلدان بنفشه آفریقایی از یکی از دوستانم هدیه گرفتم ، هرچه صبر کردم گل نداد . بعضی می گفتند این ها نوعی دارند که اصلا گل نمی دهد ، یکی می گفت باید از وسط گلدان برگهایش را کم کنی تا گل بدهد و دیگری می گفت باید برگهای کناره را بچینی ...
از این گلدان در طول این دو سال 3 تای دیگر هم تکثیر کردم و همچنان گلی در کار نبود ، امروز گلدان اولی یک گل بنفش زیبا داد ، 4 گلدان و یک گل توقعی نبود که روز اول از گلدانم داشتم ولی چیزی از آن روز به یاد نمی آوردم الان عاشق گلم هستم . 4 سال با یک گل بنفش کوچک خیلی امیدوارانه تر و زیباتر است تا با هیچ ...

لیلا | 10:07 AM | ترک‌بک (0) | نظرات (20)
یکشنبه 20 اردیبهشت 1388
هل می دهم ، پس هستم

آمده است که برای ورود به بهشت دروازه ایست بس عظیم و با شکوه ، چون نیک بنگری کمی آنطرف تر در کوچک و تنگی ست برای ورود و خروج خدم و حشم و تست سلامت حوریان و کارهایی اینچنین ! چون به آن در رسیدند دیدند خیل عظیمی از جمعیت آنجا گرد آمده اند و برای ورود هل می دهند . از ایشان پرسیدند که چرا از دروازه اصلی وارد نمی شوید و همه با بی اعتمادی نگاهی کردند و به هل دادن ادامه دادند ، چون از ملیتشان جویا شدند گفتند : " ما ایرانی هستیم " !

رو ترش کن که همه رو ترشانند اینجا
کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
لنگ رو چونک درین کوی همه لنگانند
لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا

یک چیزی ست شبیه رقابت ، ولی رقابت نیست چون انگیزه و هدف یکی نیست . یعنی اگر دقت کنیم می بینیم که اکثرا انگیزه خاصی وجود ندارد و کسی برای هدف خاصی تلاش نمی کند پس رقابتی در کار نیست . چیزی ست که در فرهنگمان جا افتاده ، با خونمان عجین شده و شکل تنمان شده : هل دادن ، هل خوردن و هل داده شدن است ! بعضی می گویند ناشی از احساس عدم امنیت است ولی دیده ام که این مردم را هرکجا بگذارید همچنان هل می دهند حتی در امن ترین جاها ...

درهای مترو که باز می شوند ، هل می دهیم ، سر بچه بین تن مادرش و چهارچوب در گیر کرده و مادر هم همچنان با بقیه هل می دهد . به خاطر کمبود جای نشستن نیست چون وقتی جا هست و یا وقتی همین ها می روند آنور آب باز هم هل می دهند .

4 سال پیش که آنقدر اوضاع بی ریخت بود نیامد ، قحط الرجال بود و نیامد ، یکی گفت یا من می آیم و یا این آقا باز هم نیامد ، وقتی آن یکی آمد این انگار هل خورد ، بعد زور زد و هل داد و آمد و آن یکی را بیرون فرستاد .

حسن يك حسن دو حسن//حسن يك/حسن دو/حسن دنده به دنده/حسن چرا نمي خنده؟/تو دنياي شماها/
كه آزادي تو بنده/حسن چه جوري بخنده؟/از اون روزي كه آدم تو دنيا پا گذاشته/از اون روزي كه شلاق دورنگي /روي گرده مردا جا گذاشته/ديگه جا واسه يك رنگي نمونده/حسن چه جوري بخنده؟/اگه كام جوونمرداي عالم مثه زهره/اگه شادي و مستي با دل عاشقا قهره/ولي زندگي ظالما شيرين مثه قنده/حسن واسه چي بخنده؟/حسن از بچه گيش رنگ صداقت رو نديده/فقط حرفي شنيده/حسن ميدونه اين حرفا چرنده/
حسن چه جوري بخنده؟/حسن يك/حسن دو/حسن فصل خزونه/دلش درياي خونه/حسن روزي كه اين چشماي گريونو ببنده/...حسن شايد بخنده/


آزادی ، آزاد منشی و خلاقیت از برجسته ترین صفات بشری هستند ، انسان آزاد مسیرش را انتخاب می کند و راه دیگران را برای این انتخاب باز می گذارد ، آنقدر عزت نفس دارد که انتخاب دیگران را ندزدد و به نفع خودش ثبت نکند و راه خودش را برود . پای هل دادن که به میان می آید همه چیز فراموش می شود ، آنکه اول می رسد مهم است نه آنکه اول برگزیده است . آنکه زورش بیشترست به چنگ می آورد نه آنکه خالقش بوده ...

شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد

چراغ که سبز می شود هر راننده ای تنها کسی ست که آن را دیده و برای اینکه هل بدهد و از پشت خطوط سفید راه راه که یادآور زندان ترافیک است فرار کند، بوووووووووووق می زند . می خواهد آدمهای کور و نادان را که سبزآزادی را تشخیص نمی دهند هل بدهد و به خانه برسد ، جایی که زنش با غرولند توی سرش می کوبد که چرا برای او ماشین نمی خرد تا مجبور نشود با مترو اینور و آنور برود و کلهء بچه لای فشار هل دادن های جمعیت له شود ، جایی که همسرش تحقیرش می کند که در رقابت هل دادن فک و فامیل عقب مانده و خانه و ماشین آنچنانی ندارند ، هل می دهد که به محل کارش برسد و 5 دقیقه زودتر از رئیس کارت بزند که همهء روز و شبش در شرکت می گذرد ، هل می دهد تا زودتر از دوست پسرش به قرار برسد تا بتواند طلبکار باشد که او همیشه تاخیر دارد ، هل می دهد تا به خانه برسد و ایمیل هایش را چک کند و یا ببیند پست جدید وبلاگش چند تا نظر داشته !!!!!

ما ملت تنبل و بدون پشتکاری هستیم ، چیزی را نمی خواهیم مگر اینکه به درون آن هلمان دهند ، چیزی را نمی بینیم ، مگر اینکه صف طویلی جلویش باشد و همه در حال هل داده شدن به آن سو باشند ...وقتی هم آن را دیدیم مهم نیست که ارزشش برای شخص ما چقدر است ، ارزش روحیه یا سلیقه نیست ، ارزش زحمتی ست که برای هل دادن صرف کرده ایم .

به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد

اثر گذاری و تعلیم جامعه ما کار دشواری ست برای اینکه ما داریم با چنان سرعتی هل می دهیم و می رویم که هیچ کس به گرد پایمان هم نمی رسد ، کسی از دور داد می زند و به نظر می آید چیزهای خوبی برای گفتن داشته باشد ، فعلا که وقت نداریم و باید برای جلوگیری از له شدن هم که شده هل بدهیم و بدویم ، اگر برگشتیم و طرف سرجایش بود ، صبر می کنیم ببینیم چه می گوید ..

لیلا | 04:10 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (24)
پنجشنبه 27 فروردین 1388
بازی بازی با دم پشه هم بازی ؟!

دوستم " آورا " به یک بازی یا جواب دادن یک سوال دعوتم کرده : بزرگترین تغییرات زندگیم در هفت سال گذشته چه بوده ؟
تغییرات اکثرا در اثر یک اتفاق بیرونی و با نمود یک حالت درونی رخ می دهند . ولی چیزی که برای من خیلی ابلهانه اتفاق می افتد اینست که همه چیز بعد از وقوع برایم کاملا طبیعی و عادی ست و انگار سالهاست دارم با آنها زندگی می کنم . برای مثال در 7 سال اخیر یکی از مهم ترین اتفاقات زندگی من ازدواج بوده ولی نمی دانم چرا تغییر اساسی برای من نبوده ، از همان اولین صبحی که توی خانهء خودم بیدار شدم همه چیز برایم کاملا عادی بود ، انگار سالهاست دارم به همین شکل و با همسرم زندگی می کنم ، انگار اتاقم همیشه همین بوده ، من که هیچ وقت در خانهء پدریم آشپزی نکرده بودم ، در خانهء خودم انگار همهء غذا پختن ها و مهمان داری ها و حتی خرابکاری ها عادی بود و برایم تکراری ...
نمی دانم داشتن این خاصیت عجیب است یا نه ولی می دانم که زیاد جالب نیست ، چرا که من هیچ وقت سورپرایز نمی شوم و این زندگی را کسل کننده و قابل پیش بینی جلوه می دهد .
مرگ عزیزانم مرا خیلی اندوهگین می کند جوری که انگار همیشه برای از دست دادنشان غمگین بوده ام ولی فاجعه ای درکار نیست چون شوکی وارد نشده بلکه یک غم عمیق و همیشگی ست و خاطراتی که از آنها دارم برایم دور و حسرت بار است .
هیچ اتفاقی مرا زیاد شاد نمی کند و دیدار هیچ کسی برایم تصادف محسوب نمی شود ، بودن در هیچ مکانی برایم آنچنان جذاب نیست چرا که به نظر می آید قبلا آنجا را دیده ام . وقتی خودم را جای اطرافیان می گذارم زندگی با آدمی مثل من باید خیلی چیز لوس و بی مزه ای باشد . در حال حاضر فقط منتظر یک چیز هستم که بعد از سی و یک سال زندگیم را تغییر دهد . نمی دانم این دفعه این تغییر را حس می کنم یا نه ؟!
مسلما من در طول زندگیم تغییرات زیاد و اساسی کرده ام و به این اصل که " فقط احمق ها تغییر عقیده نمی دهند " پابندم ولی چیزی که برایم نا مشخص است ، اتفاقی ست که باعث آن تغییر شده . سه حادثهء دردناک در زندگیم بوده که می دانم هر کدام موجبات چه چیزهایی را برایم فراهم کرده و از هر سه آنها ممنونم ولی خیلی قدیمی هستند و چون آخرینشان مربوط به 12 سال پیش است دوست ندارم آنها را بازگو کنم .
از خواندن مهم ترین تغییرات زندگی دوستانم لذت خواهم برد ، شاید برای من هم چیزهایی را یاد آوری کنند که نمی دانم . هر کس به این بازی ادامه دهد خوشحالم کرده .

لیلا | 07:00 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (40)