آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (28)
مادرانه (7)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (12)
هیچکدام (9)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (38)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید
مطالب پیشین
آب زنید راه را ...
کی بر می گردی داداش جان ؟*
سنگ حرف می زند
ما آدم های فرهیخته
همینجوری...

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M

سه شنبه 12 مرداد 1389
فرهنگ

تلویزیون دارد راجع به " بابی ساندز" یک چیزهایی می گوید ، از آقای شوهر می پرسم خیابان بابی ساندز کجای تهران است ؟ ( لازم به ذکر است آدرس یابی من کمی بهتر از آقای شوهر است ) می گوید : همون که نزدیک گیشاست !
- نه اون "پاتریس لومومبا" ست !
- آهان اون که نزدیکه فاطمیه !
- نه اون "فتحی شقاقی " ه!
- اون که ادامهء قائم مقامه ؟!
- نه اون "احمد قصیر"ه!
پدر آقای شوهر از آنطرف داد می زند : نزدیک "چرچیل" ه !
...

***

توی کلاس ورزشمان دختری هست که هیکل نسبتا خوبی دارد و فقط کمی شکم دارد ، آن هم به قول خودش وقتی می نشیند و قوز می کند پیداست . من هفته ای سه ساعت ورزش می کنم و تا جایی که حساب کردم هفته ای تقریبا بیست ساعت ورزش می کند ،چند روز قبل کمی بالا و پایین مرا برانداز کرد و گفت : وای فکر کن من هنوز نزاییدم وقتی بزام چی می شم ! با تعجب گفتم : مگه ازدواج کردی ؟ گفت : نه ولی بالاخره که می کنم !
چند روزی پیدایش نبود و از معلممان حالش را پرسیدم ، گفت رفته قرص چربی سوز خورده که هرکدام نزدیک صد هزارتومن بوده و از شدت بی خوابی و بی اشتهایی حالش بد شده ...( گویا قرص چربی سوزی توی بازار هست که بیشترش شیشه است )

***

ما توی یک مجتمع مسکونی پرواحد و در راهروی طبقهء اول زندگی می کنیم که منتهی به حیاط است ، وقتی خانه را می گرفتیم تمام جذابیتش برایمان همین حیاط بود و اینکه اگر از پنجره دست دراز کنیم چمن حیاط را لمس می کنیم ،
تابستانها که بچه ها توی حیاط بازی می کنند به خودمان فحش می دهیم که طبقه اول انتخابمان بوده .
یکی از تفریحات بچه ها اینست که درحیاط را می گیرند و یکیشان می آید زنگ ما را می زند و فرار می کند و بقیه هم در را پشت سرش ول می کنند و تا ما به خودمان بجنبیم اثری ازشان نیست .
چند وقت پیش به خیال خودم شرترینشان را کشف کردم و با کمک آقای شوهر طرح دوستی ریختیم و بعد هم بهش فهماندیم که ما یک " نی نی " داریم که گاهی ! می خوابد و شما با اینکارتان بیدارش می کنید . مدتی بود طرحمان کار می کرد و بچه ها پیدایشان نبود تا اینکه دوباره زنگ را زدند ، آقای شوهر دوید در را باز کرد و با تعجب دید همه شان همانجا ایستاده اند . یکیشان سریع یکی دیگر را نشان داد و گفت : این بوده ! بعد همان متهم گفت نه خودش بوده و وقتی آقای شوهر پرسید که چرا زنگ ما را می زنید ؟ متهم با اعتراض جواب داد : آقا این به بابای ما میگه " خورزوخان "!

***

همکار خانمی داشتم که خیلی شیک بود و دختر بچه 5 ساله ای داشت و همیشه مادر و دختر با هم هماهنگ می کردند و یک رنگ لباس می پوشیدند و من هم از این کارشان خیلی خوشم می آمد وبعد ها خیلی سعی کردم که با دخترم همین تجربه را داشته باشم ولی اصلا جواب نداد !
این همکار یک عادت عجیب داشت : وقتی راجع به بامزه گی های دخترش چیزی تعریف می کرد و محض گوگولی صدا زدن بچه بهش می گفت : عفریته !

***

رفته بودم برای خرید یک تی شرت مردانه ! فروشنده از این پسرهایی بود که مویشان بلند است و تل سر می زنند و کمی هم عشوه داشت ، بعد از انتخاب طبق عادت همیشگی گفتم : آقا تخفیف هم بدین که یکهو طرف ماشین حساب در آورد و شروع کرد به حساب کردن و ده درصد کم کردن و هی هم مونیتور ماشین حسابش را توی چشم من فرو می کرد و یک چیزهای بی ربطی می گفت ، گفتم آقا این حساب کتابا چیه برای من می کنی یه کلمه گفتم تخفیف بده ! یک نگاهی به من کرد و گفت : خانم چقدر شما خشنید ! خریدم را برداشتم و از در بوتیک که بیرون می آمدم پوستر " باب مارلی " روی دربدرقه ام کرد !!!

***

چند وقتی ست من و آقای شوهر داریم روی خودمان کار می کنیم که کمتر فحش بدهیم تا خدای نکرده فحش ها توی ضمیر ناخود آگاه بچه حک نشود و مثل آن فیلم کذایی برای اولین بار دهن باز نکند و مثلا بگوید : اس هول !
مخصوصا آقای شوهر پشت فرمان که می نشست دیگر از خود بیخود می شد و مثل نقل و نبات خیابان و ماشین ها را گل باران می کرد و حالا مدتی ست همگی مودب شده ایم !
داشتم توی آشپزخانه کار می کردم و هراز مدتی بچه های توی حیاط را تماشا می کردم و پیش خودم مجسم می کردم که مانترا بزرگ شده و دارد با آنها بازی می کند و از این فکر خوشحال بودم .یک مرتبه یکی از پسر بچه های 4-5 ساله توی حیاط چرتم را پاره کرد و شروع کرد به جیغ زدن و پشت بندش هم داد زد : مادر ج ....دی ....ک.....


لیلا | 10:55 AM | ترک‌بک (0) | نظرات (31)
سه شنبه 8 تیر 1389
من ماهیم ،نهنگم ،عمانم آرزوست

IMG_5840.JPG

وقتی که باردار بودم و قرار بود کودکم رو به دنیا بیارم ، این نقاشی رو شروع کردم ، امروز یک سال از به دنیا آوردن دخترم می گذره و به پیشنهاد زن زمانه اینو اینجا می گذارم ، امیدوارم دنیا جای بهتری برای بچه های ما و ما باشد ...

لیلا | 10:34 AM | ترک‌بک (0) | نظرات (22)
شنبه 29 خرداد 1389
کشوی خاطرات

یکی از سرگرمی های من و دخترم اینست که هر از مدتی می رویم سراغ یکی از کشوهای میزتوالت من که کشوی خنزرپنزرهاست ، محتویات این کشو می تواند نیم ساعتی دخترکم را سرگرم کند و من هم کنارش روی تخت دراز می کشم و دو صفحه ای کتاب می خوانم .
النگوهای چوبی بزرگ که مانترا آنها را به نوبت توی دست و پاهایش می کند و بعد برای درآوردنشان جیغ اعتراض سر می دهد و من باید کمکش کنم ، گردنبندها و مهره های چوبی و لاکی که آنها را توی دستهایش می گیرد و شروع به بال زدن می کند و هر از چندگاهی بعضیهایشان را با دندان تست می کند و اگر به دهانش مزه کند مثل بچه گربه رشتهء گردنبند را همانطور توی دهان نگه می دارد و به سراغ بقیه می رود ، انواع کش و کلیپس و گل سر که چون موهای مادر کوتاه است دخترکم بلد نیست چطور از آنها استفاده کند و فقط به هم می کوبدشان و موفق شده دوتایشان را هم به همین روش بشکند ، مچ بند چرمی مربوط به زمانی که دست من دوماهی شکسته بود و هنوز دانشجو بودم ولی هر از چندی که دست درد دارم مورد استفاده ام قرار می گیرد ، یک گردنبند تقریبا نقره مربع شکل با نگین آبی و قرمز که وقتی با بچه های دانشگاه رفته بودیم اصفهان تا خیر سرمان کسوف را تماشا کنیم خریدم و بعد که برادرم گفت شبیه اینهاست که گردن اسب می اندازند دیگر نتوانستم به گردنم بیاویزم  کلی صبر کردیم تا لحظهء کسوف برسد و بعد عینهو دیوانه ها وقتی همه داشتند با آن عینکهای مخصوص طلقی خورشید را نگاه می کردند پاچه هایمان را بالا زدیم و از اینطرف سی و سه پل رفتیم آنطرف ( البته از توی آب ) ، چندین رشته سنگهای رنگی تزئینی که خریده بودم تا با آنها گوشواره و گردنبند بسازم و طبق معمول همینطور ماندند و شدند آیینهء دق بی انگیزه گی ام ، چند تا قرص کمر ( دانه های چوبی قهوه ای رنگ که زنان باردار موقع حاملگی برای درد کمر می خوردند )که از عطاری خریده بودم و رویشان نقاشی کشیده بودم و وقتی مامان بابا خانه نبودند با دریل سوراخشان کرده بودم و با بند چرمی به گردنم می انداختم و هر کس می دیدشان با تعجب می گفت : این چیه ؟!
چند تا سنگ کج و کوله که توی یک کیف چرمی کوچک می گذاشتم و آن موقع ها که توی عوالم دیگری سیر می کردم روی چاکرای مربوطه با خودم حمل می کردم ، تاس رمل ، ساعتهای قدیمی و از کار افتاده که بیشترین تفریح دخترم هستند ، وقتی به هم می کوبدشان با خنده ای مرموز مرا نگاه می کند و پیش خودش خوشحال است که دارد یک کار ممنوعه انجام می دهد ، اگر توی این حال صدایش کنیم هول می کند و ساعت را رو به من می گیرد که یعنی بگیر ، دوست ندارم طفلکم ترسو شود ولی نمی دانم چرا هروقت دارد با وسایل ممنوعه بازی می کند ( مثل ساعت و عینک و ...) و من صدایش می کنم هول می کند و یا جسم را ول می کند و بدو بدو به سمت من می آید و یا یک خندهء الکی می کند و آن را به سمت من می گیرد .
هروقت که مانترا را بغل می کنم و توی اتاق خواب ما می رویم و این کشو باز می شود صورت دخترکم از خوشحالی می شکفد ، انگار که تمام کمد اسباب بازیهایش در برابر کشوی خنزرپنزر من بی ارزش است و او هم می تواند ببیند که پشت هرکدام از این چیزهای به ظاهر بی ارزش چه خاطراتی برای مادرش پنهان است .
یادم هست که وقتی بچه بودم یک چنین گنجینه ای توی اتاق مادرم بود ، یک قوطی فلزی مخصوص آبنبات که رویش به فرانسوی نوشته بود میوه ای و تویش پر از دکمه بود ، دکمه های رنگی فلزی ، پلاستیکی و چوبی ، دکمه های دراز و گرد و مربع ... روی زمین پهنشان می کردم و با آنها شکل می ساختم ، برایم مثل جواهرات بودند و بعضی اوقات آنها را رشته می کرم و به گردنم می انداختم و مادر غر می زد که عینهو دهاتی ها شدم ، سگک کمربند ، یک قالب گچی دندان با دو دندان متحرک که به نظرم خیلی ترسناک بود و نمی دانستم مال چه کسی ست ، زنجیر کیف که مادر آنها را جدا کرده بود کیف را بدون بند استفاده می کرد ، کرمها و لوسیونهای عجیب و غریب و بلا استفاده و ...
توی هرخانه ای یک یا چندین محل با توجه به تعداد افراد خانواده برای نگهداری خاطرات کهنه و عجیب و غریب هست که ممکن است از نظر فنگ شویی جاهای جالبی نباشند ولی برای تجدید خاطره های خاک گرفته و شیطنت های فکر بازیگوش دستمایه خوبی هستند . بچه که بودم خاطره ای در کار نبود ولی می دانستم که جادویی توی این گنجها ، توی تک تک دکمه ها و مهره ها وجود دارد ، حالا هرچه بزرگتر می شوم جادوی خاطره برایم عزیزتر می شود جادویی که زندگی را می سازد و بعدها به دخترم انتقال می یابد .

لیلا | 05:50 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (21)
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی /یادمان آید از آنها چیزکی

پیراهن قشنگی تن دخترک می پوشاند ، جوراب ، کفش وگل سر همه رنگ بندی مناسبی دارند و دخترک در لباسش لبخند می زند و توی مهمانی دل همه را می برد ، هرکس یک سهم بغل می خواهد و همه تند و تند از بچه تعریف می کنند ، مادر خوشحال است و به خود می بالد .

ظرف غذا را روی میز می گذارد و با چند چیز ساده تزئینش می کند ،مرد یک اومممممممم کشدار می گوید و با لذت شروع به خوردن می کند . زن با لذتی دو چندان از نتیجهء کارش او را همراهی می کند .

نوشتهء کوتاهی برای پدربزرگ مرحومش آماده کرده و با کلی تپق زدن توی مراسم می خواند ، با این وجود اشک همه را در آورده و نگاه کردن به چهره هایشان احساس رضایت را در دلش می نشاند .

توی جلسه وقتی همه چرتشان گرفته و رئیس هم عصبانی ست که کارشان پیش نمی رود ایدهء خودش را مطرح می کند که با تحسین و تشویق جناب رئیس و همکاران مواجه می شود و ایده به نظرش هزار بار بهتر از چیزی که فکر می کرد می آید.

یکی نقاش است ، آن یکی آشپز ، نویسنده ، طراح ، معمار ، خیاط ، نجار و ...

به نظر می آید بیشترین لذتی که در دنیا وجود دارد لذت آفریدن باشد ، آفریدن یک حس ، یک طعم ، یک منظره ، یک شکل ، یک لبخند ، یک اثر و ...آفرینش یعنی همان کاری که خداوندی به سبب آن شهرت دارد همان چیزی که بالاترین حد نزدیکی به هموست و بالاترین خوشی به خاطر آنست . آدمها در هر سطح و درجه ای از سواد و تجربه هرروزشان ناخود آگاه و یا آگاهانه مشغول تقلید از این صفت هستند ، خلق می کنند و بواسطه این کار سطح زندگیشان را بالا می برند ، خوشحال می شوند و خوشحال می کنند ، ارضا می شوند ، اعتماد به نفس پیدا می کنند و بزرگ می شوند بزرگ و بزرگتر تا خدا می شوند . مثل میکل آنژی که به داوودش فرمان می دهد بلند شود و راه برود و چون داوود سمج بازی در می آورد و همچنان می خواهدمجسمه بماند زانویش با چکش خالق عصبانی آسیب می بیند .
هنرمندان عموما در بالاترین سطح خالقان قرار دارند و به همین خاطر هم هست که معمولا یا سرخوشند و یا به خاطر عدم رضایت از خودشان و زندگی هنریشان وضع ناجوری دارند حتی خیلیهایشان برای پرکردن خلائی که به خاطر این حالت و یا ایجاد روحیات والای خلاقانه دارند به وسائل کمکی روی می آورند ، سکس افراطی ، دراگ ، الکل و ... مثلا می گویند لینچ نصف سال دراگ مصرف می کند و نصف دیگر سال فیلمنامه می نویسد ، یا موسیقی ایرانی هرکجا کم می آورد با تریاک جبران
می کند ، آنهایی هم که ترک می کنند از اژدهای موسیقی ایرانی تا حد یک کرگدن نزول می کنند :).

من مدتهاست از یک آدم اکتیو که می توانست درطی یک روز در چندین جای شهر و برای چندین کار مختلف ظاهر شود به یک مادر خانه نشین تبدیل شده ام ، دخترم را زیاد جایی نمی برم تا حتی کوچکترین خلاقیتی برای تبدیل او به یک منظربصری به خرج دهم ، حوصله ندارم و غذایی نمی پزم که مزهء جدیدی بیافرینم ، نمی نویسم چون خوراک نوشتنم همان خیابان گردیها و معاشرت با آدمها بود و رسما تغذیه ای ندارم که چیزی برای نوشتن داشته باشم و بعد ملت می آیند می گویند از وقتی بچه دار شدی زرد شدی و ما وبلاگت را معرفی کردیم به دوستان و آبرویمان رفت و ...نقاشی نمی کنم چون احساس می کنم همهء تکنیکها وسبکهای هنری در نبود من و دور بودن من از دنیای هنر به سرعت جلو رفته اند و من مثل عقب مانده ها شدم ...واقعیت اینست که خیلیها را دور و برم می بینم که با وجود اینکه شرایط متفاوتی دارند دست از آفرینش برداشته اند و بی انگیزگی دارد لهشان می کند . بی خوابی و خستگی تنها یک دلیل ظاهری برای دلمردگی کسی مثل من است و واقعیت اینست که مردم ما درحال مردن تدریجی اند و من هم یکی از آنها هستم.
نمی دانم چه مان شده ( یعنی یک کم می دانم ولی آن دلیل قابل تشریح نیست ) افسردگی عمومی غالب بر آدمها یک فضای ناجور سیاهی درست کرده که هرکس راه خلاصی از آن را می جوید و متاسفانه چون مغز و دلهایمان هم درست کار نمی کنند این راه خلاصی عموما به ناکجا می رود ، کسی می داند چه باید کرد ؟

لیلا | 03:43 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (32)
شنبه 28 فروردین 1389
کبوتر جان که بالت را شکسته است ؟

شلوار چهارخانهء گل و گشاد سبز و کرم با یک تاپ سبز خانه تنم است ، می گوید : بذار عکستو بگیرم ، بزنم روی این کارتها برای یادگاری و چند تا کارت پستال نشانم می دهد که با خط دختر بچه های دبیرستانی تویش چیزهایی نوشته شده و گل و بته هم تزئینشان کرده . می گویم : لباسم خوب نیست و تازه لکه قطره آهن مانترا هم روشه ! گوش نمی دهد و دوربین را بر می دارد که مانترا با جیغ و گریه بیدارم می کند ، خدا را شکر وگرنه با همان قیافه و تیپ در تاریخ خوابها ثبت می شدم . بغلش می کنم و آرام نمی شود ، می خواهم شیرش بدهم که نمی خورد و خودش را توی بغلم پیچ و تاب می دهد ، هنوز خوابم می آید و دخترم مثل ماهی لیزی که آرام نمی گیرد تمام هشیاریم را می مکد ، معلوم نیست چشه ؟! این را پدرش می گوید که با قیافهء نگران بالای سر ما ایستاده . نه معلوم نیست چشه ...( این حالش فقط مثل خودمه )
خسته ام ...از اول سال 89 این سومین باراست که دخترک از این بیماریهای ویروسی گرفته ، رسما به خاطر کمبود خواب در مرز جنونم .
از دست مردم خسته ام که با آرامش تمام توی صورتم نگاه می کنند و می گویند : همینه دیگه بیخود که نمی گن بهشت زیر پای ...واقعا ترجیح می دهم خواب نقد رو داشته باشم تا بهشت نسیه
از دست دخترم خسته ام که هر شب با مبارزهء بی پایانی که با خوابیدن می کند ، انگار دارد نخوابیدن های مرا به رخم می کشد : ببین من با این یه وجب قدم چه سرحالم و تو چه مادر پیزوری هستی در ضمن مگه من می خواستم به این دنیای لجنتون بیام ؟
از دست شوهرم خسته ام که چند وقتتیست این حال بد من بدجور اعصابش را خرد کرده و می خواهد به انواع حیل مرا خوب کند ، یک آدم آویزان و بدون انگیزه که حضورش دیگران را خسته می کند باید سریعا خوب شود و من با سماجت می خواهم بد بمانم ، مگر آنور خط چه چیزی در انتظارم است ؟
از دست مامانم خسته ام که با محبت های زیادش به نوه و فرستادن انواع سوپ به در خانه مان بی عرضه گی ام را ثابت می کند
از دست پدرم خسته ام که مرتب می گوید : بچه همینه دیگه ، مگه خودتون چطور بزرگ شدین ؟ و من یادم می آید که وقتی بچه بودم می گفتم : من که نمی خواستم به این دنیای لجنتون بیام ...
از دست این صفحه خسته ام که هر سال این موقع موعدش سر می آید و باید تمدیدش کنم ، امسال واقعا دلم می خواست بی خیالش شوم ولی تنها جایی که هنوز من را به دنیای بیرونم وصل می کند همینجاست ، از دست خودم خسته ام که همیشه از وابستگی متنفر بودم و حالا اینقدر به این " عاقلانه " ء لعنتی وابسته ام .
از دست خودم خسته ام و احساس حماقت می کنم ، امسال موقع تولدم نه حس پیر شدن داشتم نه خوشحالی و نه افسردگی هیچ چیز خاصی نبود مثل روزهای دیگر سال ...فقط یک سری دریافتهای شهودی در مورد زندگیم آمد مثل اینکه همیشه فکر می کردم زندگی امنی خواهم داشت توهمی بیش نبوده ، اینکه فکر می کردم باید با همه صادق بود حماقتی بیش نبوده و یا اینکه فکر می کردم دوستان زیادی دارم تصوری بیش ...من از بچگی تخیلات قویی داشتم !
از دست خودم بیش تر از همه چیز خسته ام ، هیچ برنامه ریزی برای هیچ کدام از روزها و حتی ساعتهایم نمی توانم داشته باشم ، همه چیز خراب می شود ، حوصلهء هیچ چیزی را ندارم همسرم کتابی می خرد و می گوید : این از اون کتاباییه که دوست داری و من نمی خوانم ، فیلمی می گیرد و می گوید از آنهاییست که من خوشم می آید و من نمی بینم ، مست نمی شوم بالا می آورم ، به جوکها نمی خندم ، آفتابی که بغل دستیم را گرم می کند گرمم نمی کند ، همهء حرفها را نیش می شنوم ، کند شده ام ، اگر چهارتا ظرف بشورم روزم تمام شده است ، مهمان که می آید خسته ام ، مهمانی که می روم خسته ام ، خودم و آقای شوهر را شبیه آن پیرمرد و پسرک می بینم که همه اجازه دارند راجع به خرشان حرف بزنند ، خر افتاده توی رودخانه و مرده و هنوز همه دارند حرف می زنند ، قدیمها مامان می گفت : تو هاری ! هیچ کس جرئت نداره راجع بهت حرف بزنه ،دیگر هاری دوست داشتنیم را ندارم ، اهلی که سهل است پوست کنده شدم ، ضعیف شدم ، همه همه چیز می گویند و من هم هی تند تند ناراحت می شوم از دست حرفها از دست آدمها از دست خودم ...خسته ام ...

لیلا | 07:29 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (50)