آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (27)
مادرانه (5)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (12)
هیچکدام (6)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (37)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید
مطالب پیشین
دفاعیات
هفته
خرده جنایت های کودکی
خیانت های کوچک 2
خیانت های کوچک

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M

سه شنبه 18 اسفند 1388
سنگ حرف می زند

حواسم پرت است و ظرف غذای دخترم را روی میز صندلی غذایش می گذارم تا بروم و برایش کاسه بیاورم ، همین طور که گریه می کند و بهانه می گیرد ظرف را با دستش جلو می کشد ، با وحشت نگاهش می کنم بعد از چند ثانیه گریهء ناشی از سوختگی اش بلند می شود ، هول می کنم بغلش می کنم تا دلداریش دهم...خودم هم گریه ام می گیرد گریه ای که مربوط به سوختگی دل است ...زن برادرم می آید تا مرا دلداری دهد ... فکر می کنم چه کسی باید او را دلداری بدهد ؟ چطور باید دختر برادرم را دلداری بدهم ؟ دلم می سوزد و تکرار چندش آور تاریخ حالم را به هم می زند ، می خواهم بالا بیاورم . تمام این سالها را بالا بیاورم تمام کسانی را که باعث این همه تلخی شده اند بالا بیاورم و دور بریزم . دلم می سوزد ...

لیلا | 09:26 AM | ترک‌بک (0) | نظرات (14)
شنبه 1 اسفند 1388
ما آدم های فرهیخته

من و آقای شوهر آدم های فرهیخته ای هستیم و این را می توان مثل خیلی فرهیختگان دیگر از روی مکالمات روزانه مان فهمید.

آقای شوهر – بیا سس هم برات آوردم
من – مرسی ! کچاپه ؟
- آره دیگه ! مگه نمی خواهی ؟
- چرا ولی سس سفید می خوام !
- آخه چند شب پیش که ازت پرسیدم گفتی قرمز ...
- خب اون موقع سوسیس بود این کالباسه !
- ...
***
آقای شوهر – وای چقدر هوا گرم شده . می خوام کولرها رو روشن کنم
( من آدم سرمایی هستم که چلهء تابستون هم با پتو می خوابم و آقای شوهر همهء این زمستون رو با آستین کوتاه گذروند )
من – چی ؟!!!!! هنوز رادیاتورهامون بازه .
- خب اول رادیاتورارو می بندم بعد کولر روشن می کنم !

***
( اتاق مانترا رو از 5 ماه پیش از اتاق خودمون جدا کردم ولی چون شبها خیلی بیدار میشه خودم از اون موقع و بعضا برای برقراری نهاد خوانواده هم من و هم آقای شوهر توی اتاق اون می خوابیم ، چند شب پیش تصمیم گرفتم که توی تخت خودم بخوابم و هروقت بیدار شد بهش سر بزنم )
من – می گم استرس دارم می ترسم صداشو نشنوم .
آقای شوهر – می شنوی بابا !
- تو استرس نداری ؟
- نه !
- چرا ؟
- چون می دونم تو تا صبح خوابت نمی بره !

***
آقای شوهر – می خوام مانترا رو ببرم این سلمونی مردونه موهاش خیلی بد شده !
من – نمی شینه که رو صندلی همش می خواد وول بخوره !
- خب چیکار کنیم خیلی موهاش بد شده ؟
- خودم تو حمام کوتاهشون می کنم .
- نه نمی خواد تو گند می زنی ،جاپاهات می مونه رو سر بچه !
- !!!!!
***
من – حدس بزن " کارل" با کی ریخته رو هم ؟
( کارل شخصیت یکی از سریالهاییه که من می بینم و هر 24 قسمتشو در عرض 5 دقیقه برای آقای شوهر تعریف می کنم )
آقای شوهر – با " بری " ؟
- آفرین از کجا فهمیدی ؟
- بابا اون ...کشه ! می خواد پولهای بری رو بالا بکشه !


***
( موهامو کوتاه کردم و همین باعث شد مانترا یک ساعتی با تعجب نگاهم کند و بغلم نیاید ؛ کلی نا امید و افسرده شده بودم و بقیه دلداریم می دادن که حالا وقتی شیر بخواد میاد ، بچه بوی مادرو میشناسه نگران نباش ، الان فقط تعجب کرده وگرنه می شناستت ...با روی گشاده رفتم طرفش و گفتم :مامان جان منم عزیزم ! مانترا روشو برگردوند و باباشو نگاه کرد بعد باباش هم با روی گشاده بهش گفت : دخترم ببین خاله به این خوبی ، چرا نمیری بغلش ؟!!!!!....)
***
من – ببین روی بروشورش نوشته سوسکها برای خوردنش درنگ نمی کنن ، تا حالا فقط یکی دوتا سوسک داشتیم ، ازین به بعد همهء سوسکهای شهر میان اینجا که ازینها بخورن !
( لازم به ذکر است من از سوسک بیشتر از گلوله می ترسم ! )
آقای شوهر – نخیر عزیزم ! همین چند تا دونه سوسک میان از این می خورن بعد تشنه شون میشه میرن تو فاضلاب اونقدر آب می خورن تا می میرن .
- خب میان از این می خورن بعد راه میوفتن تو خونه رو سر و کلهء ما !
- نه بابا ! می خورن بعد بر می گردن تو همون جهنم دره ای که ازش اومدن !
- ا....راهشونو پیدا نمی کنن راه میوفتن تو خونه رو سر و کلهء ما !
- نخیر اونها سوسکن ! آدم که نیستن می دونن از کجا اومدن ...
( نا گفته نماند همهء سوسکهای شهر تا صبح رو سر و کلهء ما بودن ...)

لیلا | 10:41 PM | ترک‌بک (0) | از کجا آمده ام ؟آمدنم بهر چه بود ؟ (28)
چهارشنبه 14 بهمن 1388
همینجوری...

1- نمی دانم کدامشان پیروز است : خدا یا شیطان ؟! ولی من یکی رسما کم آوردم یک کدام بیاید مرا از اینجا ببرد...

***

2- جمله ای از نیچه دیدم که از خواندن نجوم پشیمان شدم : " دوست می دارم آنانی را که برای فرو شدن و فدا شدن نخست فراپشت ستارگان از پی دلیل نمی گردند ، بل خویش را فدای زمین می کنند تا زمین روزی از آن ابرانسان شود ."
***

3- خر ما از کره گی دم داشت ، بعدا دمشو چیدن !

***

4- - چه اسم قشنگی هم داره این "پانترا" خانوم !
- "مانترا" آقای دکتر !
- آهان "پ" نیست" میم" ه ؟
- بله !
- خب به به ، حالا "مانترال" یعنی چی ؟
- "لام" نداره آخرش " مانترا! "
- خب پس درست گفته بودم دیگه ، "پانترا" چند وقتشه به سلامتی ؟
- ( شما مدرکتونو از کجا گرفتین آقای دکتر ؟! )

***

5- یک دختر دایی داشتم ( یعنی هنوزم دارم ولی دم دست نیست ) درجواب همه چیز می گفت : " تو خوبی ! " این روزها به این نتیجه رسیدم که بهترین نوع برقرار کردن دیالوگ همینست !

لیلا | 05:22 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (34)
چهارشنبه 16 دی 1388
سمپاد

کارتون " هورتون " را دیده اید ، اولین بار که بعد از سالها کلی یاد مدرسهء کوفتی عزیزمان افتادم وقتی بود که آن را دیدم...

دنیای خیلی خیلی کوچکی ست ، ولی وقتی توی آن باشی فکر می کنی که جهان به دو بخش کلی تقسیم می شود آن تو و بیرون آن !
وقتی بیرون از آن باشی یا کلا از آن تو بیخبری و یا به عنوان یک چیز خیلی خیلی کوچک فقط می شناسیش . دنیای خیلی خیلی کوچک " سمپاد " خواص خیلی خیلی زیادی دارد . سمپاد سازمان ملی پرورش ان و دیوونه نیست ، سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان است . آخر دورهء ابتدایی امتحانی می گیرند و بچه ها را بر اساس میزان "هوش " جدا می کنند ، حالا چطور توی شهری مثلا به بزرگی تهران 100 تا باهوش پیدا می کنند خدا می داند ؟ ...
خیلی از پدر و مادرها را می شناسم که نمی گذارند بچه هایشان به این مدارس بروند چون اعتقاد دارند که توی این مدارس بچه ها درس نمی خوانند . من هم اگر تا آن روز که دخترم بخواهد به مدرسه برود این سازمان سرجایش باشد نمی گذارم برود ولی دلیلم این نیست که درس نمی خواند بلکه اینست که فارغ التحصیلان این مدارس همه " یک جوری " می شوند . هرچه گشتم برای این " یک جوری " لغت مناسبی پیدا نکردم ، شاید به جایش بتوان گفت : فریک ! یا اجق وجق ! ولی همان یک جوری بهتر است .
راستش من از کسانی هستم که روزگاری توی این دنیای کوچک بودم ولی هیچ وقت از آن فارغ التحصیل نشدم ، چون یکمرتبه فهمدیدند که من و یک سری دیگر نه از نظر هوشی لیاقت این نشان " یک جوری " را داریم و نه رفتاری !
من با اینکه بچه ها با توانایی ها و استعدادهای یکسان در یک محیط آموزش ببینند مشکلی ندارم ولی با اینکه یک عدهء قلیلی دائم فکر کنند که با دیگران فرق دارند مشکل دارم . اینکه بچه در سن 12 سالگی قورباغهء بدبخت را تشریح کند قطعا او را به این باور می رساند که آدم قسی القلب ولی ویژه و مهمی ست . اینکه فکر کند کتابهای آموزش و پرورش کوفتی مان ارزش خواندن ندارند مهم نیست ولی اینکه فکر کند کسانی که توی مدارس دیگر مجبورند آنها را بخوانند احمقند ، فاجعه است . فارغ التحصیلان این مدارس به طور خود آگاه توی محیط دانشگاه هم می گردند و یکدیگر را پیدا می کنند ، دختر های " فرزانگانی " برای دوستی به غیر از پسرهای "علامه حلی " رضایت نمی دادند و حتی ازدواج های ناجور و ندرتا جوری را بین این دو گروه سراغ دارم . مساله " آی . کیو " که این روزها دیگر در برابر " ای . کیو " و هزار جور مرض دیگر اصلا اهمیتی ندارد بزرگترین دغدغه و نقطه ضعف پرورش یافته های این مدارس است .
خود من چون بلافاصله بعد از اخراج به لات خانه ترین مدرسهء شهر رفتم کمی کنترل شده و جهش یافته هستم وگرنه در دوران نوجوانی که دخترها با دیدن پسرهای خوشگل و خوش تیپ آب از لب و لوچه شان راه می افتاد من با شنیدن اسم المپیادی ها و این جور چیزها دلم می تپید .
یادم هست یک بار دورهء بچه های فرزانگان را رفتم و آدمهایی را دیدم که ده سال بود ندیده بودم ولی هیچ کدام هیچ عکس العمل خاصی نشان نداد و چون جمعیت دکترها خیلی بیشتر بود تمام مدت دوره به اسم لاتین بردن از بیماریها و درمانهایی گذشت که بچهء برادر یا خواهر یکی داشت ...در حالیکه اگر یک همچین جمعی از آن بیرونی ها مرا می دید قطعا با جیغ و داد جملاتی مثل خوشگل ، زشت ، چاق و یا لاغر شدی ! را روی سرت هوار می کردند ولی در جمع باهوش ها انگار تنها چیزی که اهمیت ندارد این چیزهاست .
دوستانی که از این دوران دارم و یا آدمهایی که مربوط به این دوران هستند و می شناسمشان و با ردیاب خاص سمپادی پیدایشان کرده ام خیلی برایم عزیز هستند نه به این خاطر که فکر کنم باهوشند بلکه چون قوی ترین و پررنگ ترین خاطراتم را با آنها دارم . یکی شان همکلاسی دانشگاهم بود و همیشه هر وقت کسی مرا با او می دید می پرسید : " لیلا این امیر که خیلی دری وری می گه تو چطور می فهمی چی میگه ؟" ( ببخشید امیرجان اگه اینو خوندی :) ) و من در جواب می گفتم : " آخه ما هم مدرسه ای بودیم ! " یکیشان با کانون فیلمش 2 سال از بهترین سالهای زندگیم را رقم زد ، یکی پدر هله هوله ایران بود و هرجا چیپس و پفک می دیدی یادش می افتادی ، یکی به خاطر اینکه دوبار شیمی درمانی را طاقت آورد و الان زندگی عادی می کند صبر را یادم داد و ...
چیزهای ناجور هم زیاد است ، شاید چون آدمهایی هستند که فکر می کنند خیلی خاصند و در مقابل زندگی عادی که دردها و ناراحتیهایش بر سر همه یکجور می ریزد تاب نمی آورند و یا شاید جوری بارشان آورده اند که دیگر با هیچ کس و هیچ چیز راضی نمی شوند برای همین هم خود کشی ، قاچاق دارو و این آخری ها هم تحت پ ی گ ر د به خاطر ح ک م ا ر ت د ا د از ناراحت کننده ترین چیزهایی بود که برای آشنایان فارغ التحصیل " سمپاد " شنیدم .
چند وقت پیش از برادرم که خودش یکی از مجربین ( دانش آموخته و معلم ) آنجاست پرسیدم : " شنیدم قراره سمپاد منحل بشه ؟" برق خوشحالی در چشمانش موج زد و گفت :" امیدوارم ! "

لیلا | 08:22 PM | ترک‌بک (0) | ... (57)
دوشنبه 30 آذر 1388
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار

وارطان سخن نگفت
چو خورشید
از تیره گی برآمد و در خون نشست و رفت ...
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت ...
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود
گل داد و
مژده داد : " زمستان شکست !" و
رفت ...

مرد آزاده زندگیش به سادگی گذشت ولی مرگ با شکوهی داشت

لیلا | 01:55 PM | ترک‌بک (0) | کاش بهار بیاید (29)