آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (25)
مادرانه (13)
مرگ (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (22)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (57)
دور سوم چرخه (47)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
مطالب پیشین
We HaVe No PoT tO pISs In
ما نگفتیم
حفاظت شده
ای همه گل‌های از سرما کبود
لیاقت من 256 کاراکتر است

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M

شنبه 10 دی 1390
اندر احوالات دخالت در بچه‌داری دیگران

بچه بزرگ کردن کار سختی‌ست. نه به خاطر زحماتش و نگهداری و مراقبتی که می‌خواهد. سخت‌ترین قسمت تربیت بچه است.
وقتی شب جیغ می‌زند و کارتون می‌خواهد و تو می‌گویی :« عزیزم گفته بودم که شبها کارتون نداریم » و پدر بزرگ یکهو در می‌آید که اذیتش نکن بچه‌مو!
وقتی دائم سعی می‌کنی راجع به پایین تنه برایش حساسیت درست نکنی و تا یک دقیقه تنبان کنده جلوی مادر بزرگ رژه می‌رود بهش می‌گوید : « بدو بدو لباس بپوش زشته! » و فردایش باسنش را نشانت می‌دهد و می‌پرسد: « مامان ؟ اینجام زشته؟»
وقتی با فریاد و کولی‌گری کاپشن و کلاهش را توی خیابان در می‌آورد و جوری نگاهت می‌کند انگار جنگ را مغلوبه شدی و اولین رهگذری که از کنارتان رد می‌شود تذکر می‌دهد که بچه سرما می‌خورد.
وقتی مامان یک پسربچه در مقابل دخترت که توی مغازه اسباب‌بازی فروشی سر اسباب‌بازی دعوایشان شده می‌گوید: « مامان جان ول کن این مال پسرا نیست مال دختر بچه هاست »


It was raining and all the prostitutes were standing under the awnings.
"Mom" said the boy "what are all those women doing?"
"They're waiting for their husbands to get off work" she replied.
The taxi driver turns around and says "Geez lady, why don't you tell him the truth? They're hookers, boy! They have sex with men for money."
The little boy's eyes get wide and he says "Is that true Mom?"
His mother, glaring hard at the driver, answers in the affirmative.
After a few minutes, the kid asks "Mom, what happens to the babies those women have?"
"Most of them become taxi drivers" she said

لیلا | 09:51 PM | نظرات (11)
یکشنبه 29 آبان 1390
توقع

وقتی کسی را دوست داری، می‌خواهی که دوست داشته شوی، عزیز باشی
وقتی احترام می‌گذاری، می‌خواهی مورد احترام باشی
وقتی گوش بدهی، توقع داری گاهی برایت سکوت کنند که حرف بزنی
وقتی مهربان باشی، دلت گرما می‌خواهد
وقتی همیشه شادی بدهی، دلت می‌خواهد گاهی کسی شادت کند
وقتی پشتکار به خرج دهی، نتیجه می‌خواهی
وقتی تلاش کنی، آینده می‌خواهی
وقتی خوب نگاه کنی، می‌خواهی ببینندت
وقتی اهمیت بدهی، می‌خواهی مهم باشی
وقتی دروغ نگویی، می‌خواهی دروغ نشنوی
وقتی تا ته چشمانت پیداست، می‌خواهی لا‌اقل آن نزدیک‌ترها را ببینی
وقتی هیچ‌کدام نباشی، فقط یک موجود وحشی هستی
من یک وحشی بی‌توقع هستم

لیلا | 11:11 AM | نظرات (27)
یکشنبه 15 آبان 1390
همین

آی شیخ آی شیخ چشمان خاکستری‌ات پیدا نیست ...

لیلا | 10:58 AM | نظرات (15)
دوشنبه 25 مهر 1390
This is a circle


.
.
.
.
بازی
.
.
.
...
..
.
تجربه
.
..
...
...
..
.
دوستی
.
.
.
.
عشق
.
.
.
.
خالی
.
.
.
.
.خالی
.
.
.
بازی
.
.
.
.
بازی
.
.
.
.
بازی
بازی
بازی
بازی
بازی
.
.
.
.
.
.
.
.
مرگ

لیلا | 04:57 AM | نظرات (26)
جمعه 8 مهر 1390
به روح اعتقاد داری؟

چند سال پیش آن روزها که اورکات به جای فیس بوک بود، دوستی توی پروفایلش برای معرفی اعتقاداتش نوشته بود: " Atheist" ( بی خدا ) و من هر وقت که صفحه‌اش را باز می کردم ناخودآگاه حالم دگرگون می‌شد، نه به این خاطر که بی خدا بودن دوستم من با خدا را اذیت کند و نه به خاطر اینکه بی‌خدایی به دوستم مربوط بود. از اینکه یک نفر با این قطعیت از چیزی تا این حد بزرگ و بیرون از خودش حرف می‌زد اذیت می‌شدم. دوسال پیش که آدمها توی خیابان‌ها کشته و زخمی می‌شدند و دوستانی با ذوق و شوق هرروز تعداد جمعیت شرکت‌کننده را تخمین می‌زدند و امیدوار می‌شدند، غمگین می‌شدم و فکر می‌کردم چقدر بهانه‌های امیدواری کم است و تلخی زیاد. وقتی آدمهایی که دم از دینداری می‌زنند با دیدن من و امثال من حکم برایمان صادر می کنند فکر می کنم چقدر احمقند نه به این دلیل که مرا قضاوت کرده‌اند، چون قاطعانه ما را محکوم می‌کنند و به پای خدایشان می‌نویسند.
دوستی می‌گفت هر چیزی که برپایه عشق باشد درست است و باقی غلط . دوستم دیگر به عشق اعتقادی ندارد من هم . درست و غلط تکلیفشان معلوم نیست. همه چیز هرروز تغییر می‌کند و این ربطی به شعور جمعی یا فردی یا بی شعوری مطلق آدمها ندارد. مطلق فقط یک کلمه است میان گرمای تابستان که توی مهرماه آدم را کباب می کند و باران پاییز که توی مرداد سیلاب راه می‌اندازد. قطعیت بی معنی‌ترین واژه است مگر به سبعیت حاکمان مربوط شود. دروغ گستره پت و پهنی دارد از قسم خوردن فروشنده برای فروش جنسش تا انکار مردگان.
وقتی دور و بریهایم روی عقیده‌ای پافشاری می‌کنند نگرانشان می‌شوم که اگر فردا بیاید و قطعیتشان درهم شکسته باشد چه طور زندگی می‌کنند چرا که بارها برای خودم این شکستن ها پیش آمده. روزهایی که شادمانی می‌کنم از ته دل خوشحال نیستم ،غمگینم و چیزی توی دلم می‌لرزد و بابت شادی کردن برایم عذاب وجدان می‌سازد. بهانه‌ها زیادند. ساختن دلایل شادی سخت شده. مهمانی‌ها بدون الکل راه به جایی ندارند چون آدمها نمی‌توانند با اکتفا به موزیک دیمبول خوشحالی کنند و عذاب وجدان فشارشان ندهد.
تعبیر و تفسیری از واقعیت وجود ندارد، چون حتی دو نفر نمی توانند بر سریک اصل توافق کنند و اگر به ظاهر چنین باشد هم یکی قربانی سفسطه و زبان بازی دیگری شده . باید بگذاریم اتفاق بیافتد، لازم نیست حتی اجازه بدهیم، باید صبر کنیم نه حتی صبر هم لازم نیست چون اتفاقات از ما رد می شوند و ما را لگد می‌کنند و ما بی‌عارتر از آنیم که کاری کنیم و چیزی را به کسی یا خودمان ثابت کنیم. چیزی برای اثبات وجود ندارد. چیزی برای باور وجود ندارد. چیزی نیست که به آن ایمان بیاوریم حتی آغاز فصل سرد دیگر سرد نیست و از تو برایت می‌نویسم...حال همه ما خوب است اما ...تو باور مکن.
ما
در عصر احتمال به سر مي بريم
در عصر شک و شايد
در عصر پيش بيني وضع هوا
از هر طرف که باد بيايد

در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري که هيچ اصلي
جز اصل احتمال، يقيني نيست
" قیصر امین‌پور "

لیلا | 11:12 AM | نظرات (20)