
نشسته ای آن بيرون ، نرم و راحت و ...يک کلام ...که هر از چندی به بيرون پرتاب می شود خيلی آرام حرف را می زنی و می نشينی به تماشا مثل اينکه سنگ ريزه ای را به سطح آب پرتاب کنی و به تماشای قطرات آب که به هوا می جهند بنشينی ...خيلی آرام ...فقط سنگت را انداخته ای و حالا به تماشای من نشستی که چطور قطره ها در وجودم بالا و پايين می روند ...رقص خون بر دريچهء دل ...لذت دارد ؟
فقط می دانی اشکال کار کجاست ؟ گاهی اين بازی خراب می شود و آن هنگامی ست که سنگ پلّه پلّه روی سطح آب راه نرود و يکباره به عمق آب رود ...سوراخ می کند و پايين می رود ...آنوقت است که نه رقص قطره می بينی و نه هياهوی آب و سنگ ...