
راه رفتن ميان بخار ...، « زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ...» ، آنقدر کوتاه که بخارها به بالا نرسيده از سردی قطره می شوند و پايين می افتند ...
شالاپ ...افتادن در جام نيمه پر ، ...گفت که تو مست نئی / رو که از اين دست نئی ...لباسها بر تن سنگينند و هنوز آنقدر هشيار هستی که ببينی عريانی سبکتر است ، ...برخيز که پر کنيم پيمانه زمی / زان پيش که پر کنند پيمانهء ما ...
تلپ ...کفشهای گلی همراهيت نمی کنند ، افتادن بر خاک خشک نشان رهروی تنهايی چون توست که حتی نای آن ندارد سر برگرداند به قصد ديدن ، تنها بوی خاک باران خورده و عطری به يادگار ...
تلق ...صيقل سنگ قطرهء کوچک را هزار پاره می کند ، نرمی سنگ از زمان نيست که ساختهء دست آدميزاد است بر گور آدميزاده ای ديگر ...چو بر گورم بخواهی بوسه دادن / رخم را بوسه ده کاکنون همانيم ...اشک مريز که از آب شور چشم سبزه نيز نخواهد روئيد ...اين سبزه که امروز تماشاگه توست / تا سبزه ء خاک ما تماشاگه کيست ...
...ـــــــــــ... بی صدا ... لغزش بر روی کرکهای تازه بالغ جوانی و آهی از سر جدايی ...رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل / از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل ...
سسس ...آبی بر آتش و باز هم سکوت ...
...ـــــــــــ... گريهء جانم را نمی شنوی چرا که دهانم به خنده گشوده است ...