آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« خيز و در کاسهء زر | صفحه اصلی | مداد تراش »


جمعه 24 بهمن 1382
« شادی با مردم بودن »

 گاهی تنهايی بزرگترين سوغات است برای يک مسافر ... در مسافرت بودم که بدون برنامهء قبلی  رفتم جشنوارهء موسيقی ...کنسرت آذربايجان و تار « راميزقلی اف » ...چيزی که در تهران بايد با مشقت بليطش را تهيه کرد ...مردم توی سالن با هر نيمچه شادی توی موسيقی  يک عالمه دست می زدند ، کمی خنده ام گرفته بود ، شايد اگر پيشتر ها بود عصبانی می شدم ولی فقط خنديدم و با شاديشان شاد بودم . بعد از آن شب وقت زياد داشتم برای فکر کردن ، آن قدر فکر کرده ام که حالا خيلی خودمانی می خواهم فکرهايم را بنويسم .


ميهمان خانه ای بودم که ميزبانانم از تنها چيزی که می رنجيدند اين بود که غذايم را بيرون از خانه شان صرف کنم . اين مردمان ساده راز اين مثل قديمی را می دانند که اينطور نان و نمک خوردن است که دلدادگی می آورد ...می نشينی و ساعتها به صحبت هايشان درباب زندگی گوش می دهی و خاطراتی که ممکن است برای صدمين بار برايت بازگو شوند ...و هيچ خسته نمی شوی ! ولی شايد بارها شده است که با يک دوست ، يک رفيق متفکر و روشنفکر نشستی و قهوهء تلخ خوردی و هر بار انديشيدی که چقدر اين « نیهيليسم جات » تمام نشدنی اند و تو تا ابد می توانی از مرگ همه چيز بگويی و تهوع فرو خورده ات را بعد از جدا شدن از دوست خردمندت در خودت بالا بياوری ! و هيچ چيز يک قهوه تو را نمک گير نمی کند حتی تلخی اش آنقدر ناچيز است که به يادت نمی ماند و اگر بعد ها بخواهی خاطرهء يک تلخی را به ياد آوری مسلما مزهء آن قهوه نخواهد بود .


راستش می خواهم خيلی رک باشم ، کاری که شايد تا به حال نکرده ام . من اين جا را باز نکردم که بنويسم من اين وبلاگ را می نويسم که خوانده شوم و دوست پيدا کنم ، دوستانی نه از جنس خودم چرا که جنس هر کس بافته ای جدا دارد دوستانی که زندگی را بيش از آنچه می دانم به من بياموزند .شعار نمی دهم....من تغيير کرده ام نه از آن زمان که شما می شناسيدم بلکه هر روز و هر روز و اين ضعف نيست بلکه از نرمی است...من آدمهای زيادی ديده ام که هرکدام با دردهايشان دلت را ساب می دادند و می رفتند و اينگونه نرم شدن را در نوشته ها نمی توان پيدا کرد .


زمانی  پای صحبت کسانی می نشستم که از «  کافکا  »  ،  «  کامو  »  ،  «  کوندرا  »  و « کيشلوفسکی »  می گفتند . و بعدها هم صحبت مردمانی شدم که با « کاف » های ممنوعه بيشتر احساس قرابت می کردند و باورم نمی کنيد که از آنها معرفت را ياد گرفتم و آموختم که بی دريغ باشم و اگر می خواهم چيزی به کسی بدهم تمام و کمال باشد ، که در غير اين صورت مثل تکّه چربی ست که جلوی سگ می اندازم ...


برای همين است که مدتهاست وقتی دوستی از من می پرسد که : چه چيزها می خونی ؟ می گويم : هيچ چي ! و او با تعجب می گويد : يعنی تو هيچ کتابی نمی خونی؟ ! مگه می شه!  پس تو چه روشنفکری هستی؟ و من می گويم که : من روشنفکر نيستم ! و وقتی می پرسد که : چه چيز ها گوش می دی ؟ می گويم که : همه چي ...حتی به صداهايی که خطاب به من نيستند بيشتر گوش می دهم که همهء عمر پيغامهايم را از آنها گرفته ام . به چشمها هوش می دهم که هرگز دروغ نمی گويند سخن مخاطب راه نگاه را منحرف می کند پس گوش ده و هيچ مگو و مخوان اين بزرگترين اندوخته و سرمايه ام است .


...و اينکه بخند ! نه از آن جهت که دنيا به رويت بخندد که دنيا هيچ وقت نخواهد خنديد ! از آن جهت که خنده مسری است ...درد سرمايهء دل است و شادی قسمت مردمان می دانم که دلقک ترين دختری بودم  که در اين سن و سال بتوان ديد و مدت هاست که از خودم عصبانی ام که کمتر می خندم حتما نتوانسته ام بغضم را فرو دهم و اين ضعف است !


گويند سنگ لعل شود در مقام صبر


آری شود وليــک به خون جگر شود


اين سنگ سياه بعد از ديدن اين همه درد لعل نشد ولی نرم شد ! نرمی هم به هر جا بخورد درد دارد ولی به دور از جوانمردی ست که بشنوی و دم بزنی ! آه نکش ! همه را قورت بده و سپس بخند اينگونه خنده را هيچ کجای هيچ نوشته ای نمی توان يافت .


« خداوند قلب را نه با افکار که با دردها و تناقضات راهنمايی می کند »


... باور کن می توان ساعت ها ، روزها و هفته ها نشست و به اين فکر کرد که من چقدر در جمع اين کوته فکران تنها مانده ام و چقدر ظلم است که اينها پای مرا بسته اند و مجال پروازم نمی دهند ، می توانی از خستگی ات بنالی و چون روشنفکر ها معمولا خدايی ندارند ( که به دور از تفکر مردان بزرگ است که  تن به بندگی بسپرند ) داد بزنی که « آهای ! ...دارکوب خستگی ها باقی لجاجتت را برای درختی ديگر نگه دار ...» و بيندیشی که تو می خواهی سر بر آسمان بگذاری اگر اين هرزها و اين دارکوب مجالت دهند که تو هم داری ميان اين بی انديش مردان به هرز می روی . اينگونه انديشيدن لذتی همراه با خود آزاری دارد که خيلی بيش از لذت زندگی کردن است ...من همهء اين ها را ديده ام و چشيده ام ولی کنون می دانم که آنها هم که گرفتار روزمرگی اند چه بسا ممکن است رويای پريدنشان بزرگ تر از من باشد .


                             « در برابر کدامين حادثه آيا


انسان را ديده ای


                  با عرق شرم بر جبينش


                      آنگاه که خوش تراش ترين تنها را به سکهء سيمی توان خريد ...»


روشنفکر ها شرمگين نمی شوند چون همين که لبخندشان را با دريغ به کسی بفروشند به او لطف کرده اند ...بارها شده است که  با  دستهای استخوانی و نرم دوستی دست داده ام و تا خواستيم گرمای ناچيزمان را به تساوی به ميان بگذاريم  ، دستها لغزيده و از دستانم بيرون رفتند و کم شده است که با دستانی با ناخنهای حنائی و انگشتانی پهن به واسطهء  کار سخت دست داده ام و فکر کردم که همينجا ميان اين دستها می توان سوخت و پر کشيد .و صاحب دستها در همان حال از فکر زبری دستانش شرمگين بوده است ...


بين خويشانی زندگی می کنم که از سنگ کف حاشيهء خانه هايشان تا گلدان کريستال روی ميز هم رنگ است و از اينها ياد گرفتم که يک رنگ باشم در هر چه که دارم و ياد گرفتم که من هم پول را دوست بدارم و خرج کردن آن هم با دل است نه آموخته ...


وقتی چيزی می نويسم که بعضی می آيند و می گويند : ليلا ! ما اين نوشته را نفهميديم ! ...می خندم ، اما باور کنيد به اندازهء يک دنيا غمم می گيرد که : ليلا چی شده که نمی تونی اون جوری بنويسی که دوست داری بخوننت ؟ اين ضعف است .


هر کو نکند فهمی زين کـــــــلک خيال انگيز


نقشش به حرام ار خود صورتـگر چين باشد


جام می و خون دل هريـــک به کسی دادند


در دايــــــــرهء قســـــمت اوضاع چنين باشد

لیلا | 03:27 PM | نظرات (91)