خيز و در کاسهء زر آب طربـــــــناک انداز
پيشتر زانکه شود کاسهء سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان اســـت
حالــــــيا غلغـــــــله در گنبد افلاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که چون خاک شوم
ناز از سر بنــــه و سايــه بر اين خاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور اســــت
بــــــــر رخ او نــــــــــظر از آئينهء پاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طريقـــت گويند
پاک شو اول و پــــس ديده بر آن پاک انداز
يارب آن زاهد خودبيــــن که بجز عيب نديد
دود آهيـــــش در آئـــــينهء ادراک انـــــداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
ويــــن قبا در ره آن قامـــــت چالاک انداز
دارم برای يک هفته می رم شهر حافظ !
می دونی چيه ؟ تو روزهای مونده رو با شمردن ستاره هايی که می افتن حساب می کنی و من روزهای از دست رفتمو با شمردن پاکی هايی که تو داری و از من افتادن !
خانم کوچولو از ستاره هايی که از دلتون جا می مونه به من می فروشين تا من هم بتونم بشمرم ؟