
درو خيلی آروم پشت سرم می بندم و داخل می شم انگار از بلند شدن هر نوع صدايی می ترسم ... سلام می کنم و جواب می گيرم . خودمو روی مبل ولو می کنم ...يه مبل چرمی قهوه ای ...خدا کنه زياد طول نکشه ، هميشه از نشستن طولانی مدت روی اين مبل ها بدم ميومده ، آدم عرق می کنه و بوی چرم کهنه می گيره ...
پشت ميز نشسته و دو دستش رو به هم قلاب کرده ، آرنج هاش روی ميزند و انگشتهای اشاره به کمک هم عينکش رو نگه داشته اند ، به طوری که حس سنگينی عينک فلزی به منم منتقل می شه ...چندتايی تابلوی نقاشی آبرنگ به ديوارها هست ، از اون دست تابلوهای رنگ و رو رفته ای که بزدلی نقاش در استفاده از رنگها رو به حساب روح لطيف و هنرش می ذارن و می شه با قيمت نه چندان گرون تو گالری های نا شناخته تهيه شون کرد ...مانتوم زيرم مچاله شده ...اه ...اصلا من برای چی اينجا اومدم ؟ کمی نيم خيز می شم و لباسم رو صاف می کنم ...تا مانتوم کاملا از نشستن روی اين چرم لعنتی چروک نشده بايد حرف بزنم و گورمو گم کنم ، بر می گردم و بهش نگاه می کنم . معلومه که اونم حوصله اش سر رفته ...بالاخره شروع می کنه به سوال و جواب در مورد سن ، تحصيلات و وضعيت تاهل و تجرد ...خيلی راحت می تونم به ته چشماش نگاه کنم و حس می کنم که نگاهم اصلا عصبی نيست ...بعد می پرسه که چه مشکلی داری عزيزم ؟...عزيزم ! اين عزيزمش بدجوری تو ذوق زن بود .....تو هميشه زود قضاوت می کنی دختر ! ...
جوونه ! شايد فقط چند سالی از من بزرگتر باشه ، با اين وجود رد کوتاهی از موی سفيد روی شقيقه هاش به چشم می خوره ...می پرسه : « الان به چی فکر می کنی ؟ » راستش روم نمی شه بگم به مولانا ! ز خاک من اگر گندم بر آيد / از آن گر نان پزی مستی فزايد / خمير و نانوا ديوانه گردند / تنورش بيت مستانه سر آيد ....چه اعتماد به نفسی ...
می گم : « حس می کنم يه سطل آشغال بزرگم ...همه از پنجرهء من عبور کردن ، همه ! ...ديگه جا برای دردای خودم نمونده ...نمی دونم فکر کنم مشکلم اصلا اين نباشه .... » اونقدر حجمش زياده که می ترسم جا بيفته ....اه ! برای چی اومدی اينجا دختر ؟...
احتمالا پيش خودش فکر می کنه من فقط يه آدم وراج احمقم ! ...اصلا برام مهم نيست ...ميا بی دف به گور من زيارت / که در بزم خدا غمگين نشايد ...
يه نگاه به ساعتم می کنم ، نيم ساعت گذشته و من هنوز به اندازهء نيمی از اونچه رو بايد نگفتم ...يه دفعه احساس می کنم عضلات فکّم درد می کنه ...ديگه حوصلهء حرف زدن ندارم ...سکوت می کنم و بعد ازش می پرسم : « شما چطور اين کارو می کنين ؟ چطوری اين همه درد رو تو خودتون جا می دين ؟ اينهمه آدم !!!! ؟؟؟؟؟ »
حس می کنم حالتش عوض شده ، دستاشو از حالت گره خارج می کنه ، بعد با دست چپش روی ميز ضرب آهنگ کندی رو شروع می کنه دست راستش به حالتی خود نمايانه هنوز روی ميز ايستاده مونده ، فقط آرنج کمی جلوتر اومده و حالتی صميمی تر به بدن داده ...توی انگشت انگشتری دست راست يه حلقه است که شبيه حلقه های ازدواج می مونه ...يه بغضی توی چشماشه که حالمو به هم می زنه ...داره حرف می زنه ولی نمی شنوم ...چو بر گورم بخواهی بوسه دادن / رخم را بوسه ده کاکنون همانيم ...می گه ۲ ساله ازدواج کرده ...زنش مريض سابقش بوده ...خيلی خوشگل بوده ...بوده ! بوده ؟ داشته بودی ؟ .....با همون اولين جلسهء مشاوره عاشقش می شه ...هنوز هم دوستش داره ، ولی نمی دونه چرا نمی تونه از کنار زنهای ديگه به راحتی رد بشه ، تاکيد می کنه که نه هر نوع زنی ! اينو اونقدر محکم می گه که دستم از روی دستهء مبل پايين ميوفته ...سعی می کنه نگاه نافذی داشته باشه و تو چشمهام نگاه کنه ...و دوباره با تاکيد می گه : « اونهايی که می فهمن ، شعور دارن و ...» می گه : « اوائل همه چی قشنگ بود ...ولی الان ...الان اون حامله است چون فکر می کرده که اينطوری بتونه زندگيشونو حفظ کنه ...ولی نمی دونه چيکار کنه ! از مسئوليت مضاعف می ترسه ... فکر کنم اگه يه کم ديگه بشينم اشکاش بريزه ...به ساعتم نگاه می کنم و فکر می کنم که بايد پول نيم ساعت مشاوره رو بدم يا يک و نيم ساعت ...سرم درد می کنه . وقتی از اتاق بيرون ميام پشت سرم از اتاق خارج می شه و به منشی می گه که از اين خانم پول نگيرين ! خانوم منشی نگاهی از سر بد بينی به سر تاپام می کنه ...خوب معنيشو می فهمم ! ...دختر خوشگليه ولی چشماشو اصلا دوست ندارم ......حوصلهء چونه زدن ندارم ، تشکر می کنم و از مطب دکتر روانکاو بيرون می يام ...سرم درد می کنه و فقط دلم می خواد بخوابم ...