آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Jon English - Six Ribbons

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
لاست : برای کسانی که دیده اند
گردآفرید ، اولین زن نقال ایرانی
یک دوست قدیمی دوباره می نویسد
انتخاب وبلاگ برتر
تلویزیون نوروزی ( مجید اسلامی )
اسباب خجالت
کاندیداها و برندگان اسکار
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (11)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« Those days are over forever | صفحه اصلی | اشک خشت ! »


سه شنبه 2 دی 1382
فنجان قهوه ۲

تردید ، شک و دودلی ...این دستهایی که با حرکتی آرام ولی عصبی فنجان قهوه را در دست می چرخانند چه قدر کوچک و نحیفند ! انگار بار اولیست که نگاهشان می کنم . تا به حال هیچ وقت کوچکی شان را تا به این حد حس نکرده بودم حتی وقتی بارها و بارها آنها را در دستان مردانه ام فشرده  و با لبان بزرگم بر آنها بوسه زده بودم ! دلم می خواست می توانستم این بار هم آنها را در دست بگیرم وبه صاحب دستها بگویم که هنوز هم دوستت دارم . اما می ترسم ! می ترسم سردی نا آشنای دستانم حالت عصبی اش را تشدید کند . انگار حتی گرمای دستانم را نیز مدتی است برای " او " گذاشته ام . تو را چه می شود مرد ؟ قرار نبود آدمها را مقایسه کنی ؟ قرار نبود سهم کسی را به دیگری بدهی ؟ ....آخر " او " از جنس من است . " او " دیگری نیست . " او " خود من است ! یادم می آید روزی را که از من پرسید : « چطور جرئت می کنی در این دنیای مجازی پر از دروغ به کسی اظهار عشق کنی ؟ » و من گفتم : « من هم جنسی  رو از پشت این کابلها هم احساس می کنم . » پرسید : « دوست نداری عکس منو ببینی ؟ » و من گفتم : «  دوست ندارم تصویر ها در عشق نقش داشته باشن بالاخره یه روزمی بینمت ...» وحالا سه ماه است که بی تابانه انتظار دیدنش را می کشم ...شرم دارم و می ترسم که اینجا هم به خیانت متهم شوم ! اما من از روز اول به تو گفته بودم که گمشده ای دارم که روزی می آید ، مگر نه ؟ می ترسم ! می ترسم چون امروز با وجود اینهمه  که از دوستیمان می گذرد به نظرم غریبه می آید . دستهای کوچکش همچنان فنجان را در دست می چرخاند و درون آن را می کاود . به دنبال چه می گردی ای دوست دیرینه ؟ مگر تو نبودی که همیشه جستجوی مرا به سخره  می گرفتی ؟


 این صدای قلب لعنتی نمی گذارد فکرم را جمع کنم ! همین امروز که باید تمام فکرم را اینجا و پیشش متمرکز کنم تمام حواسم نزد " او " ست . یعنی چه شکلی ست ؟ زیباست یا ... ؟ نه نه ! نباید به این موضوع بیندیشم . من به خودم و به " او " قول داده ام که برایم مهم نباشد . زیبایی واقعی چيزی جز اينهاست ...! نه مهم نیست ! حتی اندکی ؟ نه !  وقتی روبروی این دختر نسبتا خوش چهره با قیافه ای تیز و باهوش نشسته ای و به نظرت غریبه می آید ! این دوست دیرین و زیبایی و غریبگی ... دیگرمهم نیست که " او " [ آن آشنا ] چه شکلی دارد !


_  حالت خوب نیست ؟ تو خونه مشکلی پیش اومده ؟


_  نه خوبم ! چطور مگه ؟


_  حس می کنم کمی نگران و عصبی هستی !


_  خوبم ، شاید مال خستگی باشه !


خستگی ... همیشه به من که می رسید خسته بود . همیشه ! اما من هرگز نخواستم که برای من نقش بازی کند . هرگز نخواستم که خودش را تغییر دهد ، من دوستش داشتم . دوستش داشتی ؟ چه شد که حالا نداری ؟


_  ببین ! من امروز گفتم بعد از مدتها یه قرار حضوری بذاریم تا هم ببینمت و هم یه چیزایی رو بهت بگم !


_  می دونم !


_  نه نمی دونی ! کاش می دونستی ، کاش می فهمیدی منو ! کاش با پیشداوریهات منو متهم نمی کردی !


_  دیگه مهم نیست . هرچی بود تموم شد .


_  نه ! من نمی خوام اینجوری تمومش کنم .


_  نه نه ! اشتباه نکن منظورم این نبود . فقط یه کم به من فرصت بده !


فرصت ! فرصت ! این همه فرصت داشتی عزیزم ! چه کار کردی با اینهمه زمان ؟ می دانم که اعتبار این رابطه تمام شده و باید باور کنی که من هم ناراحتم ! من به این دوستی عادت کرده بودم . احساس عذاب وجدان می کنم . احساس می کنم معطل من مانده ای و حالا که من فرصتش را پیدا کرده ام ، به آرامی راهم را جدا کرده ام و می روم . ولی من همیشه به تو گفته بودم و تو هم می گفتی : « تو چطور می تونی برای زندگی عاطفیت برنامه ریزی کنی ؟ » ولی نفهمیدی که من برنامه ای نمی ریختم من فقط انتظار کسی را می کشیدم که بایست می آمد و حالا آمده است ! از صمیم قلب برای تو هم آرزو می کنم که روزی گمشده ات را بیابی ! ......آه از این چشمها ! هیچ وقت تاب نگاهشان را نداشته ام ، چه برسد به این زمانی که می خواهم برای همیشه از آنها خداحافظی کنم . چیزی درون این چشمها هست که آزارم می دهد . چیزی به جز عشق ! چیزی مثل یک فریب ! .....



 


 


همیشه و در طول این سه ماه با خودم می اندیشیدم که هیچ چیز را نمی توان از او پنهان کرد . سابقا او همه چیز را در چشمهای من می دید . اما سه ماه است که دیگر هیچ چیز را نمی بیند ! نه عشق و نه فریب ! .....


دستهای مردانه اش که بارها و بارها گرمایشان را با من قسمت کرده اند دیر زمانی ست سرد سردند ! این سردی را حتی می توان از آن سوی میز نیز حس کرد ! بیگانگی...  تمام فکر و ذکرش پیش " او " ست ، نزد آن نجات دهنده ! این سه ماه خیلی برایم سخت گذشت . اما گذشت ! امروز می خواهم بگویم که برگرد عزیزم ! پیش از رفتنت برگرد ! زیرا که می دانم آن زمانی که می گفتی عاشق من بودی دروغ نمی گفتی ! چرا که می دانم  نجات دهنده ای وجود ندارد ! چرا که من خود " او " هستم !


جور عجیبی نگاهم می کند . مثل غریبه ها ! کمی می ترسم ! می ترسم از شنیدنش عصبانی شود . باید تمام حواسم را متمرکز کنم . نباید بگذارم این حالت عصبی همه چیز را خراب کند ! ....


_ یادته همیشه بهت می گفتم با این عوض کردن آدمها چیزی عوض نمی شه ؟


_ آره من همهء حرفهای تو یادمه !


_ من فقط می خواستم یه چیزی رو بهت ثابت کنم . اینکه باید توی خودت دنبال گمشده بگردی ! ببین این جستجوهای تو همیشه منو اذیت می کرد !


_ آره می دونم . چون باورشون نداشتی ! هنوز هم نداری . ولی دیگه تموم شد . دیگه اذیتت نمی کنم !


 


می دانم که به چه چیزی فکر می کند .چقدر سخت است که نمی توانم با نگاهم به درونش راه بیابم ! فرصت کم است و من به جای نگاه کردن به چشمهای تو دارم شیارهای روی میز کهنهء چوبی را می نگرم ! فرصت کم است دختر ! سرت رو بلند کن و با شجاعت اعتراف کن !


_ ببین من باید بهت بگم ... شایدم باید زودتر می گفتم ! ولی باور کن برای خودم هم خیلی سخت بود ، سه ماه تحمل بیگانگی در عین آشنایی !


_ ... منظورت چیه ؟


_ ببین " او " که فکر می کنی گمشدهء واقعیته ، " او "ن منم !


_ چی ؟ چی می گی ؟


_ " او " خود منم ! سه ماهه که دارم با مهارتی که خودمم باورش برام سخته نقش دو نفر رو بازی می کنم !


_ تو چطوری از وجود " او " با اطلاع شدی ؟ از کجا پیداش کردی ؟ باهاش حرف هم زدی ؟


_ من دارم جدی می گم ، من خودشم !


_ می دونم برات سخته که دل بکنی عزیزم ! ولی به خاطر اون عشقی که به من داری باید بذاری که من به دنبال " او " برم ! نباید برای بالا بردن خودت عشق بزرگ منو از بین ببری تو همین جوری هم ارزشت پيش من زياده !


_ ببین قضیه خیلی ساده است چرا نمی تونی بپذیری؟


_ تو به حریم خصوصی من تجاوز کردی ! عزیزم من همینجوریشم خیلی دوستت داشتم ! چرا این کار رو کردی  ؟چرا می خواهی با چسبوندن تکه های عاریه دیگران خودتو بزرگ کنی ؟ عشقی که ادعای داشتنشو می کنی  ارزششو نداشت که به خاطرش تمام مقدسات منو له کنی ! به هر حال " او " برای من ارزش دیگه ای داره ! من هنوز هم هوش تو رو تحسین می کنم ولی نمی خواستم آخرش اینجوری تموم بشه ! یادت باشه که خودت اینو خواستی !... خداحافظ !


جملهء آخر را در حالت ایستاده می گوید . به سمت پیشخوان می رود ... پول دو فنجان قهوه را می پردازد و به آرامی از در بیرون می رود .


هوا سنگین است ! نفسم بالا نمی آید ! سنگینی گامهای مردانهء او که دور می شوند ، سنگینی نگاه صاحب کافه که به مشتری قدیمیش با تعجب می نگرد و سنگینی بار نگاه مشتریان همه و همه گردنم را خم می کند و نگاهم را به میز می دوزد ! میز همان میز است ، همان شیارهای عمیق که کهنگی سطحشان را پر کرده است ! فنجانم همچنان نیمه پر است ...فنجان خالی او را بر می دارم و بر حسب عادت درونش را نگاه می کنم فنجان به نسبت خالی بودنش سنگین است و در دستهایم می لرزد ...نمی دانم دست من است که می لرزد یا فنجان یا تصویر قدیسی که از ته فنجان به من زل زده است ؟ با آن هاله ای که به دور سرش دارد !  قطره ای که از چشمم می لغزد طرح قدیس را مغشوش می کند ...


 


 

لیلا | 08:35 PM | نظرات (36)