آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Jon English - Six Ribbons

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
یک دوست قدیمی دوباره می نویسد
انتخاب وبلاگ برتر
تلویزیون نوروزی ( مجید اسلامی )
اسباب خجالت
کاندیداها و برندگان اسکار
ThE WiNnErS
Maharishi Mahesh Yogi Dies at 91
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (3)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« Down | صفحه اصلی | آغلانح ! »


دوشنبه 3 آذر 1382
يک روز در دوزخ !


از خواب بلند شدم . عود روشن کردم، دکمهء ضبط رو بدون توجه به اینکه چی توشه زدم و باز دراز کشیدم .ساعت 8 مامان در اتاق رو با شدت باز کرد و با نگاهی به انبوه لباسهای روی صندلی گفت : پس تو کی یاد می گیری که منظم بشی ساعت هشته ! من با خونسردی گفتم : هروقت شما یاد بگیرین موقع داخل شدن در بزنید... با عصبانیت در رو پشت سر خودش بست . شنیدم که به بابا می گفت : دخترت مثل خودته به هیچ نظم و قانونی احترام نمی ذاره . چند دقیقه بعد بابا به آرومی در زد و تو اومد گفت که تا ماشین رو بیرون می بره می تونم آماده شم و باهاش تا یه جاهایی برم . تقریبا داد زدم و گفتم که نمی خوام سر کار برم ! رفت و به مامان گفت : دخترت دیوونه است . لبه تخت دراز می کشم ، یه درد خفیفی توی معده ام احساس می کنم برا همین رو شکم می خوابم تا با فشار وزنم یه کم دردش خوب شه بالشم رو بغل می کنم و یه دستم به صورت یه 7 از لبهء تخت آویزونه ، اینطوری حس می کنم که خستگی هام از تنم و از تو سرم سر می خوره و از نوک تیز اون هفته میوفته پایین . خوابم می بره و خواب میبینم که مریض شدم و تنها کسی که به عیادتم اومده یکی از همکاران شرکته که اتفاقا یه آقاییه که زن داره وقتی میاد قصد داره روبوسی کنه که من بهش می گم نه ! خانمتون مریض می شه ! مامان دوباره در رو با شدت باز می کنه و می گه : خب اگه مریضی بگو تا بریم دکتر . می گم : اگه بذارین فقط خوابم میاد ! می گه این عودی که تو می سوزونی حال آدمو خراب می کنه سردرد گرفتم . می گم : اگه در رو ببندید بوش نمیاد .........خواب می بینم موهام بلند شده ، تقریبا تا سر شونه هام ، مامان با خوشحالی گفت : خب دیگه وقتشه ! خرمگس خاتون هم اونجا بود و گفت : فقط دخترای محافظه کار موهاشونو بلند می کنن . اونقدر زیر پتو گرمه که خیس خیس شدم بلند می شم و می بینم که موهام خیلی به هم ریخته است سراغ ضبط می رم و صدای لورینا رو می بندم داشت کم کم می رفت رو اعصابم سر جام بر می گردم و می خوابم .... خواب می بینم مایا ( همکلاسی سابق ) اومده دم در و می گه لیلا بیا بریم عروسی فلانی و فلانیه ! می گم : اونا که عین کارد و پنیر بودن . می گه نه اون فیلمشون بود ....عصر شده صدای بابامو می شنوم که به مامان می گه : می گن خواب زیاد از علائم افسردگیه ! مامان می گه نه بابا این که عین زن سعدی همش در گردش و تفریحه ! افسردگیش کجا بود ؟ دیگه نمی شنوم خواب می بینم که منشی شرکت زنگ زده و من طبق معمول صداشو با اون یکی اشتباه می گیرم . می گه آقای دکتر گفتن پروژهء زونهای اداری فردا رو میزم باشه ، آماده ! می گم من خوابم میاد نمی تونم امروز کاری انجام بدم ....الان که دارم خاطره نویسی می کنم شب شده ! احساس حماقت می کنم و اینکه چقدر امروز روز گهی بود ...


<><><><><><><><><><><><>


ببينم کسی يه گالری  يا نگارخونهء آشنا نداره که قبل از عيد به من وقت بده ؟


 

لیلا | 07:54 PM | نظرات (1)