

چشم هایم تبدار و سرگردان اند ! طعم گس پاییز در دهان خشکیده ام چسبندگی عجیبی ایجاد کرده ! سرد است : دستانم را که به هم می سایم حس یک مومیایی را دارم ! دهان که باز می کنم احساس خفگی می کنم ، لباسهایم بر تنم سنگینند ، پاها عقب تر از تن می آیند ، آرزو مرده است : هر چه پیش آید خوش آید !
( به احتمال قريب به يقين عکس هيچگونه ارتباطی با نوشته ندارد ! )