هرگز اين نمی رود ز خاطرم ،
کاندران شب به یاد ماندنی
خسته از تمام روز کار سخت ،
آمدی.
گفتيَم سلام و من دادمت جواب باز
ــ رسمی و رفاقتی ــ .
گفتيَم : « مرا ببخش ميهمان !
تو اگر چه از مسيرهای دور آمدی ،
تو اگر چه ای فقط مدّتی به خانه ام ،
باز هم مرا ببخش کز تمام روز خود بر گزيده ام برای تو دمی ؛
غربت است بی پدر ! کار اگر رود ز دست سخت می توان دوباره يافتش .
باز هم مرا ببخش . . . . » .
اين تعارفات رفت ، چون تمام عمر من به پای تو .
.
دوشَکی گرفتی و تازه تر ز غنچه های نيمه باز آمدی .
چشم هات ، خسته تر قشنگ تر .
در تنی چنان ظريف ، روح صد هزار مرد بيش تر .
.
از تمام بغض های سينه مان ، از تمام دوست های ظاهری ،
از خدا که قهر بود با دلم ، با دلت ، از تمام غصّه های روزگار ،
از تمام دردهای ساليان ، ز هر دری سخن برفت .
بگذريم ! چون گذار تو ز من .
.
در دو گوشه ی اتاق چند شمع زينتی ، رنگ ديگری به شام ما زدند .
قلب من ز پشت کوه های دوريت ، در ره طلوع بی غروب بود .
بوی عود تازه بود .
.
گفتنی ، هر چه بود ، رفته رفته شد تمام .
بعد از آن ، گفتيَم که خسته ای .
گفتمت که ای فلان ، قبل خواب ، چای نيز حاضر است .
گفتيَم که می خوری .
.
برف ها ، بی خيال هر چه هست ، می نشست بر زمين .
روشنايی ِ اتاق هم همان شمع های کوچک و ضعيف بود .
.
با دو استکان چای ، ليمويی شکافته ، توی يک سينی قديم کار اصفهان ،
آمدم به سوی تو .
وين ميان ، شامه ام ، بوی عود با شراب می شنيد .
خواب چشم های تو ربوده بود .
دست تو جام را واژگون نموده بود .
سينی ِ دو چای را گوشه ای گذاشتم .
آرزوی من کنون رنگ واقعی به خود گرفته بود .
کاش سال ها به سان کهفيان خواب تو ادامه داشت ؛
کاش ها همه خيال ، خواب ها همه محال . . . .
.
روی تخت ، پيکری به خواب ناز رفته بود .
بوی عود و آن شرابِ واژگون ، لرزه های بازتاب های ــ
نور شمع های نيمه جان به روی چهره ی کنون غنوده ات ،
قلب من که با بهانه ات کنون به سان آفتاب تفت می تپید ،
مستی ِ شراب پیشْ نوش هم . . . .
.
در کنار پیکرت که روی تخت خفته بود
روی قالی ِ گُل ِ عشایری کنار تخت
چون کبوتری فرود آمدم .
در کنار صورتت ، دست خود به زیر گونه ام زدم .
حال این اتاق بود و شمع و تخت و قالی و من و شراب واژگون و چای نیمه گرم و چشم های تو . . . .
.
داستانِ چشم های بی بدیل !
وه چه ناتوانم از سرودنت !
وه چه ناتوانم از سرودنت !
.
بی که سیر گردم از نگه به تو ،
بی که حس کنم چگونه یا که کِی ،
صبح شد .
من چه گویم از گُل شراره ای ، کز شعاع آفتاب
بر دو چشم خواب تو فتاده بود ؟
از همین شراره ها ، نرمه نرمه هوشیار می شدی
و من غریق می شدم در خلیج چشم هات .
رفته رفته چشم تو به روی من گشوده شد .
لحظه ای نگاهی و اخمکی و خاستی ،
گرم جامه را ز روی شانه هام کاستی .
گفتمت : « چه می کنی ؟ »
باز گفتیَم : « تو باز ؟ چشم من ؟ عشق تو ؟ باز ساحرانِ چشم های من ؟
باز ناز چشم من ، خواب چشم تو ربود ؟ ، پا شو از زمین پسر » .
پا شدم .
راندیَم به سوی تخت .
شاد بودم از مرور چشم هات و خسته از تمام تن .
.
خواب ، چشم های من ربوده بود .
خواب ، چشم های من ربوده بود و آمدی .
.
گر گناه باشد این ، کز تمام روز های هستیم ، بر گزینم آن دو ــ سه ،
گر گناهم این بود ، کامدست و بی ریا ،
بین دست های من چو آتشی به پا شده ست ،
ور گناه باشد این که یک پری ( حیف او که می نمایمش مشابه پری )
مدّتی به گوش من ، می سرود رمز و قصّه ای مگو ،
گر گناهم اين بود که در ميان موج های گيسوان او غنوده بوده ام ،
وز روايح عجيب پيکرش ــ اگر چه اندکی ــ مستفيض گشته ام ،
نيز اگر گناهم اين بود که از لبانمان ، لحظه ای به هم شديم ،
وز همين به هم شدن ،
هر دو چشم او به سان چشم های بی بديل حوريانِ مست گشته از شراب ِجنّتی
نيمه باز می شدند ،
گر دمی گريخته ست ، از گزيدنم لبش ،
ور دمی شتافته ام بر لبيدنِ لبش !
گر گناه من مريض بودن است ، از شميم گيسوان يک پری
گر گناه من به خواب رفتن است ، در ميان بازوان حوری ای
. . . . .
گر گناهم ای « لطيف » آن بوَد ، پس بگو
ليک قبل گفتنت ، « کاش » های من شنو :
کاش ، باز ، روزکی ،
نازَکی که خوب می شناسيَش
آنکی نگاهکی به ما کند .
کاش کاش کاشکی ،
( آرزو که عيب نيست ) روزَکی
می رسيد از پس سرم يکی
می گذاشت بر غمين چشم هام
دستکی يواشکی
می پريدم از درون غصّه هام آن زمان
و بين قاب چشم های کهنه ام
ناگهان
عکس يک پريَّکی ! . . . . . . . . . . .
* * *
در ميان گيس ها ش
چيزکی ست
مثل بويی از بهشت .
<><><><><><><><><><><><><><>
اين شعر نوشتهء يکی از دوستانم ( و شايد يکی از دوستانتان ...) « امير قافله » است ! اونم رفت و چون کرکره ها رو زودتر از موعد پايين کشيده بود من اين مطلب رو اينجا گذاشتم ! زيباييش حيف بود که زير دست و پای روزمرگی و کار از بين بره . ولی واقعيت اينه که هر کدوم از اين دوستای قديمی تعطيل می کنن من دلم می گيره !
هر کجا هست خدايا به سلامت دارش !