آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« من نه منم ، نه من منم ! | صفحه اصلی | Down »


سه شنبه 20 آبان 1382
  هرگز اين نمی رود

 


هرگز اين نمی رود ز خاطرم ،


کاندران شب به یاد ماندنی


خسته از تمام روز کار سخت ،


آمدی.


گفتيَم سلام و من دادمت جواب باز


ــ رسمی و رفاقتی ــ .


گفتيَم : « مرا ببخش ميهمان !


تو اگر چه از مسيرهای دور آمدی ،


تو اگر چه ای فقط مدّتی به خانه ام ،


باز هم مرا ببخش کز تمام روز خود بر گزيده ام برای تو دمی ؛


غربت است بی پدر ! کار اگر رود ز دست سخت می توان دوباره يافتش .


باز هم مرا ببخش . . . . » .


اين تعارفات رفت ، چون تمام عمر من به پای تو .


.


دوشَکی گرفتی و تازه تر ز غنچه های نيمه باز آمدی .


چشم هات ، خسته تر قشنگ تر .


در تنی چنان ظريف ، روح صد هزار مرد بيش تر .


.


از تمام بغض های سينه مان ، از تمام دوست های ظاهری ،


از خدا که قهر بود با دلم ، با دلت ، از تمام غصّه های روزگار ،


از تمام دردهای ساليان ، ز هر دری سخن برفت .


بگذريم ! چون گذار تو ز من .


.


در دو گوشه ی اتاق چند شمع زينتی ، رنگ ديگری به شام ما زدند .


قلب من ز پشت کوه های دوريت ، در ره طلوع بی غروب بود .


بوی عود تازه بود .


.


گفتنی ، هر چه بود ، رفته رفته شد تمام .


بعد از آن ، گفتيَم که خسته ای .


گفتمت که ای فلان ، قبل خواب ، چای نيز حاضر است .


گفتيَم که می خوری .


.


برف ها ، بی خيال هر چه هست ، می نشست بر زمين .


روشنايی ِ اتاق هم همان شمع های کوچک و ضعيف بود .


.


با دو استکان چای ، ليمويی شکافته ، توی يک سينی قديم کار اصفهان ،


آمدم به سوی تو .


وين ميان ، شامه ام ، بوی عود با شراب می شنيد .


خواب چشم های تو ربوده بود .


دست تو جام را واژگون نموده بود .


سينی ِ دو چای را گوشه ای گذاشتم .


آرزوی من کنون رنگ واقعی به خود گرفته بود .


کاش سال ها به سان کهفيان خواب تو ادامه داشت ؛


کاش ها همه خيال ، خواب ها همه محال . . . .


.


روی تخت ، پيکری به خواب ناز رفته بود .


بوی عود و آن شرابِ واژگون ، لرزه های بازتاب های ــ


نور شمع های نيمه جان به روی چهره ی کنون غنوده ات ،


قلب من که با بهانه ات کنون به سان آفتاب تفت می تپید ،


مستی ِ شراب پیشْ نوش هم . . . .


.


در کنار پیکرت که روی تخت خفته بود


روی قالی ِ گُل ِ عشایری کنار تخت


چون کبوتری فرود آمدم .


در کنار صورتت ، دست خود به زیر گونه ام زدم .


حال این اتاق بود و شمع و تخت و قالی و من و شراب واژگون و چای نیمه گرم و چشم های تو . . . .


.


داستانِ چشم های بی بدیل !


وه چه ناتوانم از سرودنت !


وه چه ناتوانم از سرودنت !


.


بی که سیر گردم از نگه به تو ،


بی که حس کنم چگونه یا که کِی ،


صبح شد .


من چه گویم از گُل شراره ای ، کز شعاع آفتاب


بر دو چشم خواب تو فتاده بود ؟


از همین شراره ها ، نرمه نرمه هوشیار می شدی


و من غریق می شدم در خلیج چشم هات .


رفته رفته چشم تو به روی من گشوده شد .


لحظه ای نگاهی و اخمکی و خاستی ،


گرم جامه را ز روی شانه هام کاستی .


گفتمت : « چه می کنی ؟ »


باز گفتیَم : « تو باز ؟ چشم من ؟ عشق تو ؟ باز ساحرانِ چشم های من ؟


باز ناز چشم من ، خواب چشم تو ربود ؟ ، پا شو از زمین پسر » .


پا شدم .


راندیَم به سوی تخت .


شاد بودم از مرور چشم هات و خسته از تمام تن .


.


خواب ، چشم های من ربوده بود .


خواب ، چشم های من ربوده بود و آمدی .


.


گر گناه باشد این ، کز تمام روز های هستیم ، بر گزینم آن دو ــ سه ،


گر گناهم این بود ، کامدست و بی ریا ،


بین دست های من چو آتشی به پا شده ست ،


ور گناه باشد این که یک پری ( حیف او که می نمایمش مشابه پری )


مدّتی به گوش من ، می سرود رمز و قصّه ای مگو ،


گر گناهم اين بود که در ميان موج های گيسوان او غنوده بوده ام ،


وز روايح عجيب پيکرش ــ اگر چه اندکی ــ مستفيض گشته ام ،


نيز اگر گناهم اين بود که از لبانمان ، لحظه ای به هم شديم ،


وز همين به هم شدن ،


هر دو چشم او به سان چشم های بی بديل حوريانِ مست گشته از شراب ِجنّتی


نيمه باز می شدند ،


گر دمی گريخته ست ، از گزيدنم لبش ،


ور دمی شتافته ام بر لبيدنِ لبش !


گر گناه من مريض بودن است ، از شميم گيسوان يک پری


گر گناه من به خواب رفتن است ، در ميان بازوان حوری ای


. . . . .


گر گناهم ای « لطيف » آن بوَد ، پس بگو


ليک قبل گفتنت ، « کاش » های من شنو :


کاش ، باز ، روزکی ،


نازَکی که خوب می شناسيَش


آنکی نگاهکی به ما کند .


کاش کاش کاشکی ،


( آرزو که عيب نيست ) روزَکی


می رسيد از پس سرم يکی


می گذاشت بر غمين چشم هام


دستکی يواشکی


می پريدم از درون غصّه هام آن زمان


و بين قاب چشم های کهنه ام


ناگهان


عکس يک پريَّکی ! . . . . . . . . . . .


* * *


در ميان گيس ها ش


چيزکی ست


مثل بويی از بهشت .


 


 <><><><><><><><><><><><><><>


اين شعر نوشتهء يکی از دوستانم ( و شايد يکی از دوستانتان ...) « امير قافله » است !  اونم  رفت و چون کرکره ها رو زودتر از موعد پايين کشيده بود من اين مطلب رو اينجا گذاشتم ! زيباييش حيف بود که زير دست و پای روزمرگی و کار از بين بره . ولی واقعيت اينه که هر کدوم از اين دوستای قديمی  تعطيل می کنن من دلم می گيره !


هر کجا هست خدايا به سلامت دارش !


 

لیلا | 04:55 AM | نظرات (277)