ما را نمی توان يافت ، بيرون از اين دو عبرت
يا ناقص الکــــــماليم ، يا کامل القـــــصوريم
تو آدم اين روزمرگيها نيستی ! کسالت ، خستگی ، آدم های بی مقدار کم ارزش که فقط انرژی را می خورند ! تو آدم جمع اينها نبودی ! بلندتر بپّر دختر ! بلند ! بالای سر همهء اين کوته پروازها ؛ پرواز که نه : خزيدن ها ! بالا نه برای اينکه به چشم آيی ؛ برای اينکه زير دست و پای بی مايگان نمانی ! می توانی همرنگ « بالا » شوی تا حتی به چشم هم نيايی ! می توانم ؟ می توانی ! بی بال پريدن چه ؟ ...تو بال داری نمی بينيشان ؟ نه ! نه می بينم ! نه حس می کنم ! بی حس شدم . حتی مدتهاست درد هم ندارم : يک کرختی مزمن که هميشه همراه است ، پا روی پا بينداز ، پشت ميز بنشين و همان کارهايی را بکن که هر احمقی می تواند بکند همان روزمرگی ! همان خزندگی ! سادهء ساده بين ساده فهم ساده انگار ! نه نکن ! ببين چقدر کثيف شدی ! لباسهايت را نگاه کن ! لباسهايم ؟ پاک فراموششان کرده بودم ! فکر می کردم عريانی بهتر است ....نه نه اشتباه نکن ! عريانی فقط در سرزمين بی لباسان خوب است ، نه در اينجا که همه تا بالای گردن پوشيده اند ! نه اينجا که حتی برای چشمهايشان نيز لباس دوخته اند ! اينجا سرزمين پارچه های کثيف است ، اين مردمان عورت نمی پوشانند ، اينها عورت بيرون می گذارند و صورت می پوشانند !