
همچنان کنارت راه میاد ... سر و صدای ماشینها نمی ذاره درست بشنوی چی می گه ! پیاده رو بعضی جاها پهن می شه و بعضی جاها باریک ، ولی فاصلهء بین شما تغییری نمی کنه ! گاهی یک بوق ممتد صحبتهاشو قطع می کنه ولی لباش همچنان تکون می خوره و بعد که صدا قطع می شه ادامهء حرفها ..........و صحبتهایی که به نظرت چیزیشون از دست نرفته .....دلت می خواد بالای جدول کنار پیاده رو راه بری تا هم قدش بشی ، دلت می خواد دستاتو بذاری تو جیبهای پشت شلوارت ، کیفت رو هم پرتاب کنی تو جوی آب و لی لی کنان طول جدول رو طی کنی .....با این سرعتی که داره راه میاد احتمالا اگه این کارو بکنی ازت عقب می مونه ......توی این فکری که گرمای دستاشو حس می کنی دستت توی دستاشه ، دستهاش غمگین از سردی دست تو .....و تو غمگین از موندن روی کف پیاده رو ....بهت می گه : " خره می فهمی چقدر دوست دارم ؟ " می گی : " ببین این شهر کتاب قبلنا بالاتر بود ! جاش عوض شده ؟ " می گه : " کی گفته دخترا احساساتی ترن ؟ هر کی گفته باید سرشو از بیخ کند ! " می گی : " حالا چی می خوای از شهر کتاب بخری ؟ " می گه : " دخترا احساساتشون سطحیه ! دوست داشتنشون انتزاعیه و تا وقتی عاشقن که از احساس پسره مطمئن / بوووووووووووووووق ..... می گی : " اگه می خوای نوار بخری یه جای دیگه هم می شه رفت ! " می گه : " تو اونقدی که من دوست دارم دوسم نداری ! " می گی : " این شهر کتاب باید اینجا می بود ! این مغازهء لوازم خونگی چیه پس ؟ .... ترازوی هدیه !!!!!!بوووووووووووق .... ترازوووووووووووو ..... می گه : " نه ! تو عشقت به اندازهء مال من نیست تو همش داری به خاطر آینده حال رو تباه می کنی ! " می گی : " من هر وقت یه چیزی رو با این ترازوها برای مامانم وزن می کنم فکر می کنم که اون ترازو قدیمیا که دو تا کفه داشت چقدر خوشگل تر بودن ، این جدیدا خیلی مضحکن ! عین گوشکوب می مونن ، بعدشم چون یه کفه دارن آدم مفهوم سنجیدن رو ازشون حس نمی کنه .... " می گه : " آره ترازو دو کفه اش خوبه ، به شرطی که با هم برابر باشن ! نه مثل مال ما که کفهء من سنگین تره ! " می گی : " کی تعیین می کنه ؟ تو می دونی که من دوست / بووووووووووووووووق .... می گه : " چی گفتی ؟ .....لعنت به این خیابونا ! "