آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« ضد عاقلانهء ۲ | صفحه اصلی | بووووووووووووووووووق ! »


چهارشنبه 26 شهریور 1382
خداحافظ بچه جون !


بچه که بودی همهء کتابهایی رو که بابات می گفتن خوب نیست حتما باید شب امتحان می خوندی ! ( دن آرام - جان شیفته - مسیح باز مصلوب - گوژ پشت نتردام .... حتی ژان کریستف که اون موقع هیچی ازش نفهمیدی )می نشستی روی زمین کنار تخت و تا مامان میومد تو اتاق که برای بچه اش که داره درس می خونه خوردنی بیاره کتاب رمان رو سر می دادی زیر تخت .......حالا یه کتاب رو 3 ماهه داری می خونی همیشه هم فقط تو تاکسی و تو راه رفت و آمدته ...که بعد از 5 دقیقه هم سردرد می گیری و می ذاریش تو کیفت !


بچه که بودی عاشق پسر همسایه می شدی که از همه بهتر فوتبال بازی می کرد و رو پیشونیش هم یه جای شکستگی بود از پنجره بازیشو نگاه می کردی و تو دلت براش آرزو می کردی که از همه بیشتر گل بزنه حالا وقت نمی کنی عاشق بشی اگر هم عاشق بشی طرف حتما و صد در صد برنامهء زندگیش اینه که تو یکی توش نباشی و تنها آرزویی هم که می تونی براش بکنی اینه که به اونی که خودش فکر می کنه اسمش خوشبختیه برسه !


بچه که بودی جلوی ویترین مغازه های لباس فروشی می ایستادی و دوست داشتی وقتی بزرگ شدی خوشگل و خوش هیکل باشی و بعد اون لباس قرمزه رو که آستین نداره و پشتش هم بازه بپوشی و زیاد هم مهم نبود که برای کی و کجا قراره بپوشیش .... حالا نور نئون ویترین ها اذیتت می کنه و چشمهای فروشنده که از پشت شیشه انتظارتو می کشن برات قابل تحمل نیست هنوز هم قرمز رو بیشتر از همه دوست داری ولی فقط یه دست لباس قرمز داری که اونهم کت و شلواره !


بچه که بودی همیشه سر زانوات زخمی بود چون همیشه با پسرهای همسایه کل می انداختی که کی می تونه سراشیبی پارکینگ رو سریعتر با دوچرخه بره همیشه هم اون ته پارکینگ که تاریک بود می ترسیدی و با مخ می خوردی زمین ! حالا هم با پسر ها زیاد حرف می زنی ولی کل نمی اندازی بلکه راجع به سیاست و فلسفه و pop art ویه مشت موضوع تهوع آور دیگه حرف می زنی که هیچ دوست نداری ! و از تنها چيزی هم که می ترسی خود پسرهاست !


بچه که بودی روی کف سنگی اونقدر با انگشت مورچه ها رو دنبال می کردی که همهء نقوش سنگ کف و تعدادشون رو از حفظ بودی حالا معمار شدی روی زمین راه می ری و حتی نمی بینی که جنسش از چیه !


بچه که بودی یه عالمه داستانهای عجیب غریب تخیلی از خودت می ساختی و بچه های مردم رو باهاشون سرکار می ذاشتی حالا حتی نمی تونی یه داستان بنویسی که یه کم توش تخیل باشه !


بچه که بودی از آقاهای سیبیلو خوشت میومد و دوست داشتی نگاشون کنی و با سيبيلشون بازی کنی... حالا تنها سیبیلی رو که می تونی تحمل کنی سیبیل استالینی باباته !


بچه که بودی خیلی راحت تو خیابون با هر آدمی و هر سنی دوست می شدی بهانهء دوستی یک آبنبات و یا حتی فقط یه لبخند بود ... حالا طرح لبخند یادت نمیاد و فقط شکلات با مزهء تلخ کاکائو دوست داری !


بچه که بودی دوست داشتی بعدا دکتر بشی و تنها بازی آرومی رو هم که دوست داشتی و بلد بودی دکتر بازی بود .... حالا دکتر نشدی تازه دندون پزشکت هم بهت می گه ترسوترین مریض های من آرشیتکت هان ! تو هم حاضری بمیری ولی سالی یه دونه دکتر نری !


بچه که بودی خیلی آروم غدا می خوردی و همیشه همه با صبر همراهیت می کردن ....حالا هم همچنان آروم غدا می خوری ولی همه اونقدر عجله دارن که زود میز غذا جمع می شه و تو هم تنها می مونی !


بچه که بودی همیشه توی عکسها اخم می کردی ولی شیرین بودی .... حالا همیشه توی عکسها لبخند گوشهء لبته ولی با صد من عسل هم نمی شه خوردت !


بچه که بودی همیشه دوست داشتی کفشهای پاشنه چوبی تق تقی بپوشی و عمدا جوری راه بری که بیشتر صدا بدن ... حالا که قد بلند هم نشدی به جز تو مهمونیها کمتر کفش پاشنه بلند می پوشی و دوست داری که هر جا می ری بی صدا بری !


بچه که بودی همیشه سر به هوا راه می رفتی و می خوردی زمین ... حالا همیشه داری آدمها رو نگاه می کنی ولی نمی بینیشون و با کله می خوری زمین و فکر که می کنی می بینی این زمین خوردنه دردش چقدر بیشتره !

لیلا | 03:58 PM | نظرات (1)