آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« گناه | صفحه اصلی | یی چینگ »


دوشنبه 10 شهریور 1382
۲ سکانس آخر !


مکان : خارجی ، دباغخانهء بزرگ شهر


زمان : همیشهء حال



[ توی صف ایستاده ای و کمی دلهره داری . تصورت از این مکان جور دیگری بوده و این را می شود از چهره ات حدس زد . بعضی از آنجا که بیرون می آیند کاملا به هم ریخته اند و برخی دیگر سرحال و قبراق اند . و تو توی دلت آشوب است . همیشه آن تو همینطور بوده است و این موضوع باعث تعجب توست که چرا با وجود اینکه اعضای درونی آدمها همه شان گرد و منحنی اند ولی تکه خرده هایشان اینقدر تیز و برنده اند ( حتی این را سابقا هم اینجا نوشته ای ). اینجا : از پوست روی قفسهء سینه ات یک جسم سرد ، تیز و برنده بیرون زده است و تو سعی می کنی پوستین را همچنان محکمتر به خود بپیچی تا مبادا ناخواسته دیگران را زخمی کنی . دعا می کنی که این دباغ ( پوست کن ) باور کند و این پوستین را به جای پوست از تو بردارد وگرنه چطور می خواهی اینهمه گند را از آنجا جمع کنی و ببری ؟ این تیزی چه می شود ؟ اگر میان بقیهء چیزها گم شد چطور می خواهی آن را پیدا کنی ؟ آخر خیلی دوستش داری و به آن دلبسته ای ! درست نمی دانی چیست ولی به این هیچک برنده بد جور خو کرده ای ! حتی اگر فقط پوستین را برداری باز هم نمی دانی با آن چه کنی ! با وجود این تیزی بعد از این کسی پیش رویت گام بر نمی دارد و من می دانم تو نمی خواهی که کسی پشت تو راه بیاید . خودت همیشه می گفتی چیزی را که واقعا نمی توانی تحمل کنی آدمهایی هستند که از تو احمق ترند !..........صف کمی جلوتر رفته و بین تو و نفر جلویی فاصله افتاده است پوستین را بیشتر به خود می پیچی و فاصله را کم می کنی ... کم کم حس پشیمانی از آمدن توی چشمهایت دیده می شود ....... با خود فکر می کنی اگر دباغ فریب نخورد چه می شود ؟ .... و بعدها که تکه تکه شدم ..... او کدام تکه را بر می دارد به یادگار ؟ نه ! از کسی گله ای نداری . آه این درد گریبان می درد این زخم سینه ....صدای ترک خوردن دنده ها هرشب خواب را از چشمانت ربوده و آنوقت اینها می گویند برای درمان باید پوست بیندازی و پوست تو همین پوستین کهنهء نخ نماست اگر بخواهی جز این چیزی را برداری دیگر آدم نخواهی شد اگر پوست را جای پوستین بیندازی همه چیز فرو می ریزد .... همه چیز ؟هه ! مگر تو چی هستی که خود را همه می نامی ؟ بگذار این همه هم فرو بریزد . این همه فقط یک تاول بزرگ است که اگر بریزد در حفره های زخم جهان فرو می رود و یک تاول چرکی از سطح زخمی اینجا کم می شود بگذار این " همه " فرو بریزد...... ]



مکان : داخلی دباغخانه


زمان : انتهای همیشه



[ پسابهای استفراغ زمین که به گورها باز می گردند و یا انتظار یک دگر دیسی را می کشند . در میان این زردآب یک جسم براق چشم بیننده را به خود وامی دارد : یک تیزی سرخ برنده !..... و کمی آنطرف تر دباغ را می بینيم در حالی که چاقوی پوست کنی اش را تیز می کند و پوستینی آشنا به تن دارد ......]

لیلا | 03:28 PM | نظرات (0)