
هر چه بیشتر نگاهش می کنم انگشتانش روی میز ضرباهنگ تند تری به خود می گیرند . ترجیح می دهم بار نگاهم را از چشمانش بردارم تا این ریتم جنون آمیز دیوانه ترم نکرده و من نیز چون او به خطوط درهم و کج میز کهنهء چوبی خیره شوم ! می توان ناخنها را در امتداد این خطوط حرکت داد کار خوبی است : تا آنجایی که از حوصلهء کتف ها بیرون است ناخنها را توی شیارهای چوب می کشی و اگر نگران خراب شدن ناخنها نباشی تا فاصلهء 35 سانتیمتری چرکهای بین خطوط را هم تمیز می کنی ! سرم را دوباره بلند می کنم . قدیم تر ها نگاهش که می کردم یک چیز تندی مثل تمنایی نرم و سبک از زیر پوستش و نگاهش می گذشت ولی حالا تنها نگاهی عصبی و موشکافانه می بینم . از تردید متنفرم ! از مقایسه حالم به هم می خورد ! دودل است ! نگاهش و دستانش کورمالانه به این سو و آن سو می لغزند ! نگاه بی تابش در جستجوی چیزیست : نزد من جستجو می کند ، نزد مردی که منو را با لبخندی مصنوعی برایمان روی میز می گذارد جستجو می کند ، نزد آن دیگری که پشت میز کناری قهقهه سر داده و در همان حال گره روسریش را سفت می کند جستجو می کند ،.... و حتی نزد آن یکی که شلوار صورتی به پا دارد و با طنازی خاصی از جلوی در عبور می کند جستجو می کند ! هیچگونه احساس ژرفی وجود ندارد تنها تنش و فقط تنش ! نمی دانم ! چشمان من هم حتما جور دیگری ست ! جنون و عقل ، اندوه و شادی ، تن و جان ، تلخی و شیرینی ... هیچ کدام معنی ندارد ! تنها ، تهی ، بی انگیزه و خالی از هر آرزو .... فنجان را بر می دارم و روی میز می گذارم آن را با دو انگشت می چرخانم ، انگشتانم تاب نگه داشتنش را ندارند و با هر چرخش صدای چندش آور برخورد چینی و چوب بلند می شود ! فکر کنم اعصاب او هم تحریک شده باشد چون انگشتانش را به حالتی روی میز گذاشته که انگار می خواهد فنجان مرا از حرکت باز دارد ! توی فنجان شبه صورتکی غمگین است که حلقه ای دور پیشانی دارد ! درست مثل قدیسها ! کاش قدیسی می آمد ! نمی خواهم به کوهها فرمان دهد یا روی آب راه برود . نمی خواهم بیماری لاعلاج دوستی را شفا دهد من انتظار معجزه ندارم می خواهم خستگی ام را بزداید می خواهم من را به من برگرداند ! ضرباهنگ انگشتان او هم دیگر ساکت شده و من همچنان به درون فنجان نگاه می کنم خسته تر از آنم که فنجان را بیش از این بین دو انگشت نگه دارم ! همچنان نگاهش روی چیزی ثابت نیست ! دستی با تردید پیش می آید با دو انگشت خود لبهء آستینم را با حرکتی نا مطمئن می گیرد و دستش را در امتداد این لبه حرکت می دهد این اوج احساسی ست که از آن سوی میز می آید و از این سو .....دست من است که پس کشیده نمی شود خسته تر از آنم که دستم را پس بکشم !