
ای صميمی ؛ دیگر زندگی را نمی توان در فرو مردن یک برگ یا شکفتن یک گل یا پریدن یک پرنده دید ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم آیا شود که باز درختان جوانی را در راستای خیابان پرورش دهیم و صندوقهای زرد پست سنگین ز غمنامه های زمانه نباشد ؟ در سرزمینی که عشق آهنی ست انتظار معجزه را بعید می دانم باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد ؟ پرندگان ازشاخه های خشک پرواز می کنند آن مرد زرد پوش که تنها و بی وقفه گام می زند با کوچه های « ورود ممنوع » با خانه های « به اجاره داده می شود » چه خواهد کرد سرزمینی را که دوستش می داریم ؟ پرندگان همه خیس اند و گفتگویی از پریدن نیست در سرزمین ما پرندگان همه خیس اند در سرزمینی که عشق کاغذی ست انتظار معجزه را بعید می دانم .