
سوغاتی !!!!
دلا نزد کسی بنشين ٬ که او از دل خبر دارد / به زير آن درختی رو ٬ که او گلهای تر دارد
درين بازار عطاران ٬ مرو هر سو چو بی کاران/ به دکّان کسی بنشين ٬ که در دکّان ٬ شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را ٬ زوره زند هر کس / يکی قلبی بيارايد ٬ تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او بطرّاری ٬ که می آيد / تو منشين منتظر بر در ٬ که آن خانه دو در دارد
به هر ديگی که میجوشد ٬ مياور کاسه و منشين / که هر ديگی که میجوشد ٬ درون چيزی دگر دارد
نه هر کلکی ٬ شکر دارد ٬ نه هر زیری زبر دارد / نه هر چشمی نظر دارد ٬ نه هر بحری ٬ گهر دارد
چراغست اين دل بيدار ٬ به زير دامنش می دار / از اين باد و هوا ٬ بگذر ٬ هوايش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی ٬ مقيم ٬ چشمه ای گشتی / حريف همدمی گشتی ٬ که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد ٬ درخت سبز را مانی / که ميوه نو دهد دائم ٬ درون دل سفر دارد
( يه مطلب طولانی پر از غر غر نوشته بودم ديدم هم از حوصلهء من بيرونه هم شما ! در ضمن زیاد هم دنبال ربط اینها نگردین )