نه به خاطر آفتاب ٬ نه به خاطر حماسه
به خاطر سايهء بام کوچکش
به خاطر ترانه ئی
کوچکتر از دستهای تو
ترانهء آزادی ! ترانه ای که خواند و آنها در پس او پايکوبان رفتند ٬ او همچنان می خواند و خلق نغمه کنان می رفت به سوی انتهای حماقت !
نه به خاطر جنگل ٬ نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشمهای تو
چشمها ! می انگاشتم چشمها پنجرهء روحند و هر چيزی می تواند دروغ باشد جز آنها ! افسوس فريبی بيش نبود !
نه به خاطر ديوارها ٬ به خاطر يک چپر
نه به خاطر همه انسانها ٬ به خاطر نوزاد دشمنش شايد دوست را از دشمن چگونه می توان تمييز داد وقتی زمان همه چيز را تغيير می دهد ؟ زمان و قدرت !
نه به خاطر دنيا ٬ به خاطر خانهء تو
به خاطر يقين کوچکت
که انسان دنيايی ست
ای کاش اين يقين همراه با ديگر چيز ها می مرد که انسان ٬ دنيا نيست ! انسان : ملعبه ای ست کوچکتر از دستهای تو !
به خاطر عروسک های تو ٬ نه به خاطر انسانهای بزرگانسانهای بزرگ ! هه ! انسان بزرگ کيست وقتی که مرگ همه را در يکجا می نشاند ؟ وقتی شانه های همه انسانها به يک ميزان بار بر دوش می کشد ؟
به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند
به ياد آر از بيگناهان سخن می گويم !