
مشغول مرور خاطراتم بودم که اينو ديدم شايد این دوست يادش نياد ولی پارسال یه همچین موقعی اين شعر رو تو نمايشگاه نقاشيم برام نوشت !
شايد آرزوهايم
زندانی قاصدک شدند
که دست زمان آزادشان نکرد
شاید هم ستاره شدند
تا دست کسی نرسد بچیندشان
امروز نمی دانم ....
چند سالگی عقربه هاست
که صمیمانه ترینهایم را
به آینه می دهم
شاید تهی شده ایم از سرنوشت
که اینگونه
شکل پیری خود می شویم ....
شاید .