
هنوز در فکر آن کلاغم
در درّه های يوش
با قيچی سياهش
بر زردی برشتهء گندمزار
با خش خشی مضاعف
از آسمان کاغذی مات
قوسی برید : کج !
و رو به کوه نزدیک
با قار قار خشک گلویش
چیزی گفت
که کوههای بی حوصله
در ظلّ آفتاب
تا دیر گاهی آن را
با حیرت
در کلّه های سنگیشان
تکرار می کردند
گاهی سئوال می کنم از خود
که یک کلاغ
با آن حضور قاطع بی تخفیف
وقتی صلاة ظهر
با رنگ سوگوار مصرّش
بر زردی برشتهء گندمزاری بال می کشد
تا از فراز چند سپیدار بگذرد
با آن خروش و خشم
چه دارد بگوید با کوههای پیر ؟
کاین عابدان خستهء خواب آلود
در نیمروز تابستانی
تا دیر گاهی آن را
با هم تکرار می کنند !
شاملو ( ققنوس در باران )