
" من ندارم سر یأس
زیر بی حوصلگی های شب ، از دورادور
ضرب آهستهء پاهای کسی می آید . " ( شاملو )
_به یقین کسی ست که مرا از تنهایی می رهاند .
* رویای همیشه ء خواب آدمهای تنها ! تنها ؟ رهایی ؟ چه بندی ست که رهایی می طلبد ؟ آن بی کسی ست که بند است و رهایی می جوید ! من که تنها تقدس روزهای زندگیم " تنهایی خالص " بوده و هست به تو می گویم که تنهایی بند نیست ، تنهایی تعریف پیدا شدن از تو است ! من هم بارها دل بسته ام و بارها دل بسته اندم ! دل بستگی خصیصهء من و توست نه وابستگی .
_می گردم تا شاید تنهاییم را پر کند .
* از پر کردن و پر شدن می نالی ؟ من خالیی نمی بینم که اگر هم باشد درون مغز است و نه دل !
" از تنهایی مگریز
به تنهایی مگریز
گهگاه
آن را بجوی و
به آرامش خاطر
مجالی ده ! " ( مارگوت بیکل )
*اگر عشق اینست که در کسی از جنس خودت آنقدر حل شوی که هیچ چیز از تو نماند ( که نیست ) ، اگر عشق حس مالکیت نسبت به معشوق است ( که نیست ) من نمی خواهم هیچ وقت عاشق شوم . چطور جرأت می کنی به واسطه احساس خودت آزادی انسانی را سلب کنی و یا آزادی را که خدا به تو داده به او واگذاری !
_ این سلب آزادی نیست ؛ هدیه است .
*این هدیه به چه کار معشوق آید ؟
مثالی می زنم ؛ تعداد کسانی را که دوستت می دارند از تعداد کسانی که دوستشان می داری کسرکن ! حاصل مثبت است ؟ انسان خوبی هستی با خصایص یک آدم معمولی ! حاصل منفی ست ؟ آدم بی کسی هستی !
_تنهایی چه شد ؟ نامی از او نیامد ؟ و یا انسان متکامل !
* تنهایی اینجا جایی نداشت تکامل هم در همان بیجایی ست . ببینم ؛ اگر عاشق شدی و معشوق برای همیشه رفت . چه می ماند ؟ رویا و خاطره و اندوه از دست دادن کسی که زمانی جزیی از او بودی ؟ یا هنوز آنقدر از خودت مانده که باقی زندگی را زندگی کنی ؟
_ تنهاییم را می فروشم و در ازای آن عشق می خرم .
* مفروش ، تا نه حسرت بماند و نه کینه و اگر به زور هم خواستند به تو بدهند مخر که هر مفتی هم به خوردن نمی ارزد .
_دل می سپارم .
* دل ببند ، نسپار !
_ عاشق می شوم .
* عاشق شو ، مسیر استحاله به معشوق طی نکن !
_ می خواهم زنده ام کند .
* اگر می توانی زنده باش و گرنه مسیح هم افسانهء خدایان است . نگذار کسی برای آیینهء تنهاییت غبار شود و خود غبار آیینهء کسی مشو که زمان غبار را چرک می کند و چرک هم جز با لبه ای تیز نمی خراشد .
آدمها دوست پیدا می کنند ، عاشق می شوند ، ازدواج می کنند ...و این مردمان هم ! ولی به عکس ! اول به عضوی در هیکلشان می اندیشند و دل به بی کسی او می سوزانند ، بعد ازدواج می کنند که از تنهایی در آیند . حالا از تنهایی بیرون آمده اند!!! و بی کس می شوند . بعد عاشق می شوند و بی کس تر حالا دوست می شوند و بی کس بی کس و این میان تنهایی مقدس است که کاش گمشده بود و چرک مرده نمی شد !
آن " دیر یافته " که با او سخن می گویی آمده ، چون " ریشه های تو را دریافته " ...زیرا که صدایت با صدایش آشناست . برای این نیامده که صدایت را به کل خفه کنی و از حنجرهء او فریاد کنی و نیز نه برای این که ریشه هایت را بخشکانی و به ساقهء او بیاویزی . آمده تا در کنارت باشد ، که " ساقهء بازوهایش یا چشمه های تنش " و یا ذهن و دل زیبایش ( که زیبایی در چشم عاشق است) تسکینی باشد برای دردهایت .
" بر شانهء من کبوتری ست که از دهان تو آب می خورد
بر شانهء من کبوتری ست که گلوی مرا تازه می کند
بر شانهء من کبوتری ست با وقار و خوب
که با من از روشنی سخن می گوید
و از انسان که رب النوع همه خداهاست . " ( شاملو )
این کبوتر از آن منست و کبوتر تو هم از آن خودت . " آمیزشی در میان نیست / اگر از همراهی با روحم لذت می بری / هنوز روحم همراه است " همراهی در کنار کسی بودن است نه در جای کسی ! " انسانی در کنارم ، آیینه ای در کنارم / تا در او بخندم ، تا در او بگریم ..." تا من هم برای او آیینه ای باشم ، نه اینکه عشق بهانه ای شود که هر کدام در دیگری بشکنیم !
رب النوع عشق و تنهایی ! من باید باشم و تو نیز !