آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« تقدس | صفحه اصلی | زندگی عاشقانه »


سه شنبه 5 خرداد 1383
محبوبه های شب*

چند وقتی ست از خواب که بیدار می شوم باید دهانم را بشویم تا موقع آب خوردن آن مزهء عجیب را پایین ندهم . چند وقتی ست خوابهایم همه ترش اند ...
" مادرم در اتاق را با شدت باز می کند
__ زود باش لباستو عوض کن مهمون داریم.
با بی حوصلگی شلوار جین به پا می کشم و اولین بلوزی را که به دستم می آید می پوشم . وارد پذیرایی خانه که می شوم از چشم غرهء مادر می فهمم که مهمانمان رسمی ست و لباس من نا مناسب . به سمت تنها صندلی نداشتهء خانه مان می روم و با " صادق هدایت " جوان که مؤدبانه روی آن نشسته دست می دهم ..."
نمی دانم خواندن چند کتاب از یک آدم نهیلیست نشانهء چه ارادت خاصی است که باید او این طور حق به جانب در مهمانخانهء ما بنشیند و لبخند بزند .
" دربند یا جایی شبیه آن . قوری ، استکان های چای ، من و دوست دیگری روی تخت . همه نشسته ایم و بحث در مورد قلیان است :
__لیلا ، خیلی چیز مزخرفیه ! همیشه منظرهء خانومای چارقد به سر برام تداعی می شه که مشغول غیبت کردن و به هم ریختن زندگی مردم اند .
_ اوه اوه ...خوب قلیون نمی کشم بابا ! نمی خواد منو تو اون شکل و شمایل مجسم کنی
* خانوم خوشگله بده فالتو بگیرم !
دوستم نگاهی تند به زن می اندازد و من هم می گویم که به فال احتیاج ندارم . زن اصرار می کند و من با پوزخند می گویم که اگر بخواهد خودم فالش را می گیرم و او بی توجه به من درون آئینه اش را نگاه می کند و می گوید که عاشق شده ام !
دوست همراه که گویا تازه توجهش جلب شده سر بر می گرداند و من که به خالکوبی های بالای ابروی زن نگاه می کنم می شنوم که می گوید :
* ولی عاشق یک زن شده ! یک هم جنس خودش ..."
لابد دیدن این همه غیر منتظره در بیداری برایم کافی نیست که باید در خواب هم چرک ترین ها را ببینم و بچشم .
" با عده ای دوست ، همکار ، همکلاسی که هیچ کدام قاعدتا جز من کس دیگری را نمی شناسد در یک راه نیمه جنگلی - کوهستانی می رویم . من هر از چندی می ایستم و با غرولند می گویم که شدیدا تشنه ام و آنها قمقمه های خالیشان را به نشانهء همدردی به رخ من می کشند . به رودخانه می رسیم .همه پاچه های شلوار را بالا می زنند تا از آب رد شوند و من خودم را می بینم که با کفش های پاشنه دار و نوک تیز و دامن تنگ میان سنگ و آب راه می روم و به سختی تعادلم را حفظ کرده ام و دوستی که رو به من فریاد می زند :
__اگه بتونی یک جا ثابت بایستی و پاهات توی آب باشه آب کم کم از پاها بالا میاد و تشنگیت رفع می شه ..."
فکر نمی کردم آن قدرها هم عقدهء پوشیدن لباس به این شکل را داشته باشم که مجبور شوم خطر افتادن توی آبهای رودخانه و برخورد با سنگهای سخت و براق را تحمل کنم و بعد هم ساق پایم محکم به یکی از آن سنگها بخورد و از خواب که بیدار شوم میلهء یک سمت تختم چپ چپ نگاهم کند .
" تنها بچهء تنها برادرم را بغل کرده ام و او هم مثل بیداری به دنبال نشانه ای از مادرش یقهء لباس مرا می کشد . خنده ام گرفته است و با مهربانی دگمه های لباسم را باز می کنم ...هیچ نشانهء زنانه ای وجود ندارد !!!..."
چند وقتی ست از خواب که بیدار می شوم باید دهانم را بشویم تا موقع آب خوردن آن مزهء عجیب را پایین ندهم . چند وقتی ست خوابهایم همه ترش اند ...


* نام یکی از داستانهای دههء شصت مخملباف

لیلا | 10:36 AM | خوابی ؟ (37)