آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« محبوبه های شب* | صفحه اصلی | لینکستان »


پنجشنبه 14 خرداد 1383
زندگی عاشقانه

زن و مردی عاشقانه زیر یک سقف زندگی می کنند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

چراغ نفتی با شیشه های دود زده کنج دیوار روی دو تا آجر سر پا ایستاده و با کم نوری به پشت سر مرد زل زده که روی یکی از دو تشک موجود در اتاق به پهلو دراز کشیده و یک دستش را ستون چانه کرده تا سر سنگین از رویا به روی رختخواب نیفتد و مشغول در آوردن چرکهای زیر ناخنش است رختخواب دیگر تا شده کنار او نشسته و سنگینی پتوی سربازی کهنه را هم بر دوش حمل می کند . زن در گوشهء تاریک اتاق مشغول ور رفتن با اجاق کهنهء سفری ست که معلوم است سالها سفر نرفته ...

نه ، این یکی زیادی فقیرانه بود .فعلا باید به فکر شکم باشند و به عشق نمی رسند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

مرد در چوبی پاتختی را باز می کند و در چدنی گاوصندوق کوچک از پشت چوبهای هم آغوش با عاج چشمک می زند . نور قرمز اتاق خواب روی تابلوی آکریلیک افتاده و لرزش نور باعث می شود که زنهای برهنهء تابلو مختصر تکانی به بدنهای خود بدهند . مرد همانطور که مشغول بررسی اسناد و مدارک است گاه گاهی بر می گردد و به زن نگاه می کند که با لباس حریر از جلوی پنجره های اتاق عبور می کند و گویی مشغول اجرای نمایش است . مرد سعی می کند با همان فشار مختصر لبهایش به او بفهماند که اگر نمایش برای اوست که او نمی بیند و احتمالا عابران خیابان و همسایه ها بهرهء بیشتری می برند و زن سبکبال و فارغ از دیدن لبهای به هم فشرده و حتی نقش خود به بازی ادامه می دهد ...

نه ، این ها خیلی مرفه بی درد بودند و امکان داشت که مرد هر لحظه در اثر غیرت جو عاشقانه را بر هم بزند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

سه تا از دیوارهای اتاق که با قفسه های مملو از کتاب پوشیده شده اند درگوشی راجع به دیوار خالی صحبت می کنند . زن لبهء تخت نشسته و توی کاغذ هایی که روی نیمی از تخت پخش شده اند دنبال چیزی می گردد و هر از گاهی سیگارش را در یکی از لیوانها و فنجانهای کنار دستش که از خاک سیگار و ته ماندهء چای نیمه پرند می تکاند . مرد به پشتی تخت لم داده و دود پیپ به هوا می دهد و برگه هایی را می خواند که سیمی شده اند و شبیه کپی هایی از یک کتاب قدیمی ممنوع به نظر می آیند ...

نه ، اینها آنقدر روشن فکر بودند که فکر نکنم رویشان بشود جلوی ما عاشقانه رفتار کنند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

هنوز ته ماندهء لباسهای میهمانی به تنهاشان مانده . زن روی تخت به پشت افتاده و مرد سعی دارد بند نازک کفشهای زن را که به دور ساق ها پیچیده شده اند باز کند ولی هر از چندی خنده ای مستانه وادارش می کند که روی زمین ولو شود . زن هم می خندد و می گوید که امشب را باید با کفش بخوابد چون هیچ کدام نمی توانند بند را باز کنند . مرد ناگهان از یاد آوری صحنه ای که دوست صمیمی اش و همسرش همدیگر را می بوسیدند مچ پای زن را چنگ می اندازد و زن هم در جواب اعتراض ها نشستن آن زنیکه روی دستهء مبل مرد را به رخش می کشد ...

نه ،احتمالا اینجا درجهء کثافت کاری از شدت عشق بیشتر است

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

زن یک سمت تخت به پهلو دراز کشیده و به نوزادش که با همهء کوچکی نیمهء دیگر تخت را گرفته نگاه می کند . اطراف تشکچهء کوچک نوزاد از وسایل بازی بچه ، و کهنه و شیر دوش و امثال اینها پر شده . مرد رختخوابی را به زور کف اتاق پهن می کند که لبه های آن روی دیوارهء کمد را می پوشاند و زن با غرولند از او می خواهد که فضای کمی را اشغال کند که اگر او نیمه شب مجبور شد از اتاق بیرون برود مشکلی نداشته باشد ...

چی ؟ قرار نبود نبود بچه ای در کار باشد ؟ بله فهمیدم ! فقط یک زن و مرد عاشق باشند ! چشم !

زن و مردی عاشقانه زیر یک سقف زندگی می کنند ...

لیلا | 12:51 PM | یافت می نشود جسته ایم ما (33)