آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« لینکستان | صفحه اصلی | تلفن »


جمعه 22 خرداد 1383
جدی نگیرید !

فکر کردن چیز عجیبیه ! وقتی که یکی از اون لحظه های ناب رو گیر میاری " یک فکر خوب " و می خواهی روش مانور بدی ، بپردازیش ، خوشگلش کنی و باهاش حال کنی یکهو عین ماهی سر می خوره و می ره بعد یک موقع دیگه تو اون لحظه که هزار تا کار و بدبختی داری گیرت میاره و شروع می کنه به انگولک کردن و ور رفتن با ذهنت . هر چی هم سعی می کنی که دکش کنی بره پی کارش . مگه می شه !
یک وقتایی شدیدا احتیاج داری که تمرکز کنی و به مسئلهء خاصی بپردازی اون وقته که بعد از چندین ساعت به خودت میای می بینی که نشستی و داری به این فکر می کنی که دختر همسایه سگشو هر از چند وقت می بره حمام ؟ یا چرا هیچ خوردنی آبی رنگی آفریده نشده ؟ یا اینکه اون دامن قهوه ای رو برای چی خریدی ، در حالیکه اون همه پول بالاش دادی و هیچ بلوزی هم نداری که به رنگش بیاد ؟
یک قصهء تکراری برای همه مون اینه که قسمتی از یک نوشته رو چندین دفعه می خونیم و هیچی از اون نمی فهمیم . یا مثلا مسیر اتاقمون تا آشپزخانه رو به قصد برداشتن شیئی 10 بار طی می کنیم و بعد معلوم می شه اون پدیده تو کشوی میز خودمون بوده ...به چی فکر می کنی که اینقدر گیجی ؟لابد می گین اینا بی حواسیه ! خب بر عکسش چی ؟
نشستی توی تاکسی . یه سیبیل نشسته کنار دستت و داره پهلوتو مورد عنایت قرار می ده تو هم شدیدا تو نخ " یوسا " نویسندهء محبوبت هستی و داری به روند تغییر از " گفتگو در کاتدرال " تا " سور بز " فکر می کنی و حتی حس لامسه ات هم در خدمت فکرته و اصلا در تصور انگولک و این جور بی ناموسی ها نیستی . حتی ممکنه گاهی مثل وقتی که می خواهی مگس بپرونی دستتو حوالی نقطهء مالش و دست سیبیل تکون بدی . ولی چه فایده مگسه که نمی دونه تو اینقدر یولی !
گاهی که کاملا باعث دردسر و بدبختی می شه . قضیهء ملا نصرالدین رو شنیدین که ازش سوال می کنن شبها موقع خواب ریشتو زیر لحاف میذاری یا روش ؟ اون بیچاره هم از اون شب هرچی فکر می کرده که شبهای قبل چیکار می کرده یادش نمیاد و از این فکر دیگه نمی تونسته بخوابه ! خود من یک بار سه ماه دستم تو گچ بود یکی از آشنایان که خدا ازش نگذره بعد از یک ماه بهم گفت : هی فلانی من یادمه که تو موقع خواب بالش بغل می کردی . حالا با این دستت چجوری می خوابی ؟ ...من بیچاره تا مدت مدیدی شبها به سقف اتاقم نگاه می کردم و فکر می کردم . حتی به شمردن گوسفندایی که از روی پرچین می پریدن هم متوسل شدم ...یا اون اوائل تو اینترنت یکی از این ایمیل های رایج این بود که بر حسب اینکه وقتی میری حمام اول کجاتو می شوری تحلیل روانشناسیت می کرد؟ ( سر یا سینه یا ...) من بدبخت از اون به بعد وقتی حمام می رفتم جرئت نداشتم به خودم دست بزنم ...
ممکنه بگید این معضلات آدم خنگی مثل منه ! ولی یادمه بچه که بودم در مورد یک ریاضیدان معروف خونده بودم که یک روز از پستخانه نامه ای دریافت می کنه و هرچی فکر می کنه اسم روی پاکت رو نمی شناسه در صورتیکه اون اسم خودش بوده و نامه هم نامهء برگشتی !
بعضی اوقات هم کاملا مصممی که فکرت رو روی یک چیز بذاری مثلا فکر می کنی که کاش عاشق بشی و اونوقته که مجبوری هزار جور پیچ و خمی که از آسمون می ریزه رو سرت رو باز کنی و عاشقی فراموش می شه . یا یک وقتی سخت مشغول کارهای جدی و مهم و پول و شهرت و اینهایی یهو سر و کلهء یه بابایی پیدا می شه و تو عاشق می شی بعد تو اون موقعیت هر روز می شینی و به دیوار سفید نگاه می کنی و فکرتو پرواز می دی که بره پیش یارو و هی تند تند " یی چینگ " و " فال حافظ " می گیری که شاید این دفعه بی خیال شه و جواب مثبت باشه !
می دونم که باز هم یک سری میان و می گن همه چیز رو به دلت بسپار و اصولا با این عقل ناقص زیاد فکر نکن . ولی قربون شکل ماهتون با " دل " که نمی شه راه رفت و بند کفش بست و سوار تاکسی شد و ...
حتی اگه زیاد بهش رو بدی باز هم فکر گند می زنه تا بگه که زورش بیشتره. سپردی دست دل و نشستی بعد ممکنه فکر کنی که الان دوست داری یه چیزی مثل " از زندگانی گله دارد جوانیم / شرمندهء جوانی از این زندگانیم " از " محمودی خوانساری " بشنوی ، دست دراز می کنی و سی دی رو توی ضبط میذاری که یهو "modern talking "با صداي بلند پخش مي شه که چيزاي ديگه اي دلش مي خواد و مي گه " let this party never end "
من نمی دونم حکمتش چیه و اصولا خدا چه خصومتی باهامون داشته ؟ هی هم منت گذاشته که تنها مزیت ما به سایر جک و جونورا همین فکره ! بعد می بینی که جونوره یه صدایی از خودش صادر می کنه و جفتش می فهمه که یعنی ما بعله ! بعد هم با هم عروسی می کنن و سالهای سال به خوبی و خوشی در کنار بچه ها روزگار می گذرونن ! اونوقت همین آدمه اگه صدا هم خارج کنه بعدا می تونه زیرش بزنه و بگه من منظورم چیز دیگه ای بود و تو چیز دیگه ای فکر کردی !

لیلا | 07:25 PM | فکریات (23)