آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« جدی نگیرید ! | صفحه اصلی | نگاه کن ! شاید چیزی کم باشد »


چهارشنبه 27 خرداد 1383
تلفن

با عجله وارد فروشگاه شد . در حالی که غرولند می کرد کیفش را روی پیشخوان کوبید و رو به فروشنده گفت :
- آقا کار تعمیر هم انجام می دین ؟


فروشنده نگاهی به سرتاپای دختر جوان انداخت و گفت :

- گوشیتون چی هست ؟

صورت زیبایی داشت و کمی تپل بود . موهای بلندش را زیر روسری خیلی بالا بسته بود به طوریکه از نیمرخ کله اش شکل مضحکی پیدا کرده بود . مانتو شلوارش کرم رنگ بود وآن قدر نازک که اگر دقت می کردی میتوانستی رنگ لباس های زیر مانتو را هم تشخیص بدهی .

با عجله زیپ کیفش را باز کرد و اول یک سری خرت و پرت مثل دفترچهء یادداشت ، یک کتاب با نام " راز زیبایی و شادابی " ، یک کیف لوازم آرایش ، یک دسته کلید و یک قوطی خالی آبمیوه به روی میز ریخت تا بالاخره یک کیسه فریزر حاوی شیئی سنگین از کیف در آمد که هنوز قطرات خیس آب از بیرون آن به چشم می خورد . کیسه را از بالای آن با اکراه نگه داشت و رو به فروشنده گرفت .
- بفرمائین گوشیم اینه !

- چی شده ؟ چرا خیسه ؟

خنده ای بلند سر داد و گفت :
- داشتم حرف می زدم که یکهو افتاد توی توالت فرنگی .

فروشنده با لحن کشداری گفت :


- بیچاره طرف که اون ور خط بوده. می گن خانومای خوشگل روشهای عجیبی برای ضایع کردن دوست پسرهاشون دارن . ولی دیگه اینجوریشو ندیده بودیم .

دختر باز هم می خندد و می گوید:

- اتفاقا با دوست پسرم حرف نمی زدم ، با دوست دوست پسرم حرف می زدم .

بعد انگار که یک چیزی یادش آمده باشد می گوید :

- ببخشید آقا من می تونم یه تلفن ازاینجا بزنم ؟

فروشنده گوشی تلفن را به سمت دختر می چرخاند و با لبخندی می گوید :

- خواهش می کنم . خوشبختانه گوشی ما جاش محکمه و نمی شه انداختش توی توالت .
دختر بلند می خندد جوری که آدم فکر می کند توی دنیا هیچ کاری جز ریسه رفتن بلد نیست و در همان حال شماره ای را می گیرد بعد دوباره به سمت مرد برمی گردد و با لحن اعتراض آمیزی که خالی از ناز و عشوه هم نیست می گوید :
- آقا چرا صفرشو بستین ؟ خسیس بازی چرا در میارین ؟

مرد فروشنده هم اینبار قیافه ای خجالت زده به خود می گیرد و گوشی موبایلش را تقدیم خانم می کند .
- الو الو ؟ سلام ! خوبی ؟
ببخشید که قطع شد . گوشیم افتاد تو توالت . منم سریع زدم بیرون که بیارمش تعمیرگاه و درستش کنم . تو که می دونی من اگه گوشیم نباشه لنگ لنگم !

بازهم از آن خنده ها می کند که باعث می شود تا صد متری همه برگردند و نگاه کنند و دستش را هم جوری جلوی دهانش می گیرد که به طنازیش اضافه کند و در همان حالت سر را کمی به عقب خم می کند . ولی اینبار به نظر می آید که آن سمت گوشی کسی گوشش به این خنده های دلبرانه نیست .

-چی شده ؟ چرا بد اخلاقی؟ از اون رفیقت یاد گرفتی ؟ حتما الان هم می خوای به جای اون منت کشی کنی . آره ؟ اصلا چرا خودش بهم زنگ نزد ؟ کلاس گذاشته ؟

مثل بچه ها لب ورچیده و به صحبتهای آن سمت خط گوش می دهد اگر مدتی طولانی نگاهش می کردی به نظر می آمد که همهء حرکاتش از پیش تنظیم شده است . همه به نوعی طنازانه اند و با اینکه به نظر زیاد باهوش نمی آید اما انگار برنامه ریزی خوبی برای فیزیک بدن و صورتش انجام داده است. شخصی که آن سمت گوشی ست به نظر کمی عصبانیش کرده چون برای لحظه ای گوشی را دور نگه می دارد رو به فروشنده می گوید :
- چی شد ؟ پول تو حلقش گیر کرده یا باید بندازمش دور ؟

فروشنده هم با خنده جواب می دهد :
- نگران نباشین خانوم ! خرجتون زیاد نمی شه . خوشبختانه سیم کارت سالمه .
دختر روی یک پا می چرخد و با بی تفاوتی به ادامهء صحبتهای تلفنی اش می پردازد .
- چرا خودش تا حالا زنگ نزده ؟ حتما روش نمی شده . من که بهش گفته بودم منت کشی قبول نمی کنم . حالا کجاست ؟ باز رفته شرکت باباجونش ؟
عصبانیتش بیشتر شد جوری که تنظیمات طنازانه کم کم به هم می ریخت و سعی زیادی در کنترل لبخندهای عصبیش نمی کرد .

- من چرا نمی ذارم ؟ خب حرف بزن تو از اولش هم لالمونی گرفته بودی . خب حرفتو بگو ! البته بهتره بگم حرفشو بگو . آقا وکیل وصی گرفته برای ما که آشتی کنه . بهش بگو فعلا یه گوشی خوب برام بخره تا باهاش آشتی کنم . باشه بابا بگو ! چی می خوای بگی ؟

ابروهایش را به هم نزدیک می کند و با حالتی عصبی یک سمت روسری را پشت گوشش می زند و گوشی را به گوشش می چسباند . دست دیگرش را طوری نگه داشته که انگار می خواهد آدمهای آنجا را به سکوت دعوت کند . پره های بینی اش شروع به لرزیدن می کند و می گوید :

- چه موقع ؟داشته میومده پیش من ؟ خودش پشت فرمون بوده ؟ مگه ماشینی که بهش زده چی بوده ؟

لیلا | 02:37 PM | نظرات (39)