آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« قرمه سبزی | صفحه اصلی | قیمت »


چهارشنبه 10 تیر 1383
سهم

دو دستم از آرنج روی میز چوبی آشپزخانه ، دستی به پیشانی و دست دیگر به موازات کتابی روی میزاست . صدای مادر که از جا می پراندم و قرچچچچچ ...دستی که روی میز بود از چیزی چسبناک شبیه بقایای مربا جدا می شود و رو به صدای مامان برمی گردد .
- تو انگار توی این خونه زندگی نمی کنی ! خب نشستی اینجا یک لحظه روی گاز رو هم نیگا کن . بوی سوختگی خونه رو برداشت .
- خودتون مگه کجا بودین ؟
- دیدی که من داشتم با تلفن حرف می زدم . مادر فلانی رو بردن تو سی سی یو .
- مگه زنده است هنوز ؟
- لیلا ! تو رو خدا یک کم درست شو ! بسه دیگه ! از صبح تا شب نه درست می بینیمت نه چیزی ! اصلا ما بمیریم هم تو نمی فهمی ! کار خونه هم که هیچی ...فردا می ری خونهء یکی همه به من فحش می دن . می گن دختربزرگ کرده آشپزی هم بلد نیست ...
در اتاقم را می بندم اما می توانم حدس بزنم که بحث تا کجاها پیش رفته ، تقریبا تا قبل از میلاد مسیح و همهء اعمال و رفتار و کارهای من و مامان و بابا و برادرم توی دیگ هم می خورند . گاهی یکی به دیگری می خورد و گاهی هم یک تکهء کوچک از آنها همراه با قل قل هیجانات و عصبانیت مادر به بیرون پرتاب می شود. صدای جیلیزززززز قابلمهء سوخته که مامان زیر شیر آب می گذارد ...
در اتاقم با شدت تمام باز می شود و ادامهء قل قل ها همراه با یک لیوان شیر در دستان مامان تو می آیند .
- بگیر بخور ! هیچی هم که نمی خوری . رنگ خودتو تو آئینه دیدی ؟
- نه ! چشه ؟ به این خوشگلی !
- آره مگر اینکه خودت بگی ...بخور اینو! نذاری اینجا روی میز بمونه ها ! هر روز ده تا لیوان و استکان از تو اتاق تو در میاد . حال آدم به هم می خوره . دیروز از زیر تخت هم استکان چایی در اومد . به بابات نشون دادم می خنده . می گم این دخترت به کی رفته اینجوری شده ؟ می گه این کاراش که به من نرفته به خودت رفته .
- شما همیشه سر تقسیم خصوصیات بد و خوب من مشکل دارین . یه جوری خوبهاشو با هم تقسیم کنید بدها رو هم بدین به خودم .
- هه ! فکر کردی خوبها قابل تقسیم هم هست مگه ؟
- ا.....اینقدر زیادن ؟
- خیلی پررویی دختر !
- اه اه . این چرا گرمه؟ شما که می دونین من از شیر گرم متنفرم .
- بخور بچه ! فقط بلدی غر بزنی ...
شش ساله هستم و مشغول درست کردن یکی از آن چیزهای عجیب و غریب با چسب و کاغذ که فقط خودم ازشان سر در می آورم. ساعت را نگاه می کنم و با انگشتانم ساعات باقیمانده تا آمدن برادرم را می شمارم . یادم می آید مامان گفته بود که پلوپز خودش خاموش می شود و من فقط منتظر باشم که وقتی او آمد غذا را برایم بکشد . با اینکه برنامهء هرروزم بود ولی هر روز هم همان دلشورهء روز قبل را داشتم . به آشپزخانه می روم و می بینم که در پلوپز نیمه باز است و کفگیرتوی آن جا مانده .
- مامان حواس پرت ! خودت که از همه گیج تری !
- چیکار کنم ؟ مگه شما دوتا برای آدم حواس می ذارین ؟ هر روز هم که میام تو یه دسته گلی به آب دادی . یا دست بچهء همسایه رو پیچوندی یا سر زانوات زخمی ان یا نذاشتی داداشت مشقاشو بنویسه ...
به سراغ پلوپز می روم تا کفگیر را بردارم ...با شدت از پشت به در یخچال می خورم . تا مدتی همینجور نشسته ام و فکر می کنم که یعنی این همان برق گرفتگی بود که توی کارتونها دیده بودم ؟ دستی که کفگیر توی آن است هنوز گزگز می کند .

- در اتاق رو چرا باز می ذارین ؟ مگه وقتی اومدین تو باز بود ؟

- عین جغد از صبح تا شب بشین اون تو ببینم آخرش چی می شه .
- هیچی مگه قراره چی بشه ؟ شماها که اینقدر اصرار دارین ما هم همون روش زندگی شما رو ادامه بدیم ، کجای دنیا رو گرفتین ؟
- تو هیجده سال درس خوندی که این کارها رو بکنی ؟ که اصلا هم به رشته ات ربط نداشته باشه ؟ من و بابات که لا اقل از درس خوندنمون استفاده کردیم . تو چی ؟
- من هیجده سال درس خوندم که الان این آدمه باشم . و هستم . اگه بقیه بذارن می تونم راضی هم باشم .
- چیه ؟ لابد ما نمی ذاریم شما راضی باشین ؟ چکار خواستی بکنی که نتونستی و نکردی ؟
- من همهء سهمم رو می خوام . حالا که به ارادهء شما اومدم و هستم همهء سهممو می خوام .
- بروبگرد و همه شو بگیر ! کی جلوتو گرفته ؟
تو پشت کردی و می روی . از پشت سر شانه های قوی مادرانه ات را می بینم که هیچ وقت ، هیچ چیز را از من دریغ نداشته اند . خدا نکند که هیچ وقت نباشی مادر ! پدر که خانه است این جور مواقع به سراغش می روی و می گویی : این دختره به کی رفته ؟ و دوباره بحث تقسیم محاسن و معایب من بالا می گیرد که دست آخر زور هم کدام بیشتر باشد همهء محاسن اگر همه ای باشد به او رسیده و معایب هم به ضعیفتر. هر دو می خندند و من شاد می شوم از خندهء آنها . خدا کند همیشه باشی پدر ... به زیر شیشهء میزم نگاه می کنم که یک نوشتهء قدیمی از زیر آن پیداست : " یک لقمهء خاردار باش تا هیچ گلویی نتواند تو را فرو دهد " . ده ساله می شوم وزیر شیشهء میزم پر است از کارت پستالها و بریده های مجلات سروش نوجوان و ...هرچیزی که دوست می داشتم باید دور و برم می بود . کجاست آنهمه علاقه ؟
مادر گفت برو بگرد و همهء سهمت را بگیر ! نمی دانم باید دنبال چه بگردم ؟ هرچه که بود در شلوغی زندگی از یاد رفت . هر وقت پاهایم را توی زمین محکم کردم ، موج آدمها آنچنان به این ور و آن ور کوبیدتم که ازدرد بی حس شده ام . چه شد ؟ مگر تو نبودی که همهء آن کارت پستالها و عکسها را دور ریختی و جایشان را به آدمهای زنده و حقیقی دادی ؟ باز هم هرچه که دوست داشتی دور خودت جمع کردی ؟ پس چرا هجومشان مستی را از سرت می پراند ؟
می خواهم مست باشم اما بدون فرو دادن آن مزهء تند و تیز . می خواهم با داشتن این حالت مستی همهء سهمم را از زندگی بگیرم . من یک بار به دنیا می آیم و اگر اینجا بنشینم هیچ چیز به من نمی دهند . شرم ندارم که برای به دست آوردن این سهم هرچه را که باشد بدهم . حتی اگر نزدیکترین هایم متهمم کنند به انجام نکرده ها. من سهمم را می خواهم و می دانم که بدست آوردنش ارزان نیست . چون اینجا چیزی را به جز مرگ ارزان نمی فروشند !
با خودم فکر می کنم که یعنی تا حالا چیزی حقیقی تر و در عین حال درپیت تر از این شعر شنیده ام ؟
افسانهء حیات حرفی جز این نبود
یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ
باید باشد !... چون من چیزی جز این می خواهم .

....
But we live in an everyday world,
with everyday human beings.
And we must start again each morning,
with scraps of faith and feeling,
to make the world's meaning in the foundry of our heart.

لیلا | 05:46 PM | شما ؟ (58)