
مامان گفته بود که از جایش جم نخورد تا برگردد . ولی از آن موقع خیلی وقت گذشته و هنوز برنگشته
بود . حتی آن گربهء سیاه و سفید چهار بار تا نزدیکی در بزرگ ساختمان رفته و برگشته بود ، چشمانش را به او دوخته بود و جوری برایش گردن کج کرده بود که یعنی با اینکه مرا به ساختمان راه نمی دهند اما دلم برای تو بیشتر می سوزد چون تو پسر بچهء بیچاره حتی تا دم در هم نرفتی ! گربه حق داشت ، چون او همانطور که مامان گفته بود حتی جم هم نخورده بود .
چقدر خوشحال شد وقتی که صبح زود که بیدار شده بود گفتند که لازم نیست امروز به مدرسه برود .
- آخ جون مامان ! مگه امروز مدرسه تعطیله ؟
- نه پسرم ! امروز باید بیایی با من جایی بریم . می ترسم اگه بری مدرسه ظهر نرسم بیام دنبالت .
حالا اندازهء پنجاه دور دوچرخه سواری دور حیاط کوچک آپارتمانشان اینجا نشسته و حتی جرئت این را نداشته که از روی نیمکت سیمانی پائین بیاید و حیاط به این بزرگی را خوب تماشا کند . وقتی واردش شده بودند فریاد زده بود :
- وای مامانی ! خوش به حال اونهایی که خونه شون اینجاست . چه حیاط بزرگی دارن !
و مامان بی توجه به خوشحالی او دستش را کشیده و به سمت نیمکت برده بود . ولی حالا که ساختمان را می بیند می فهمد که مامان چرا از دیدن حیاط خوشحال نشده ، چون ساختمان خانه ای که توی حیاطش نشسته خیلی زشت است ، بزرگ و خاکستری . زیر بعضی از پنجره ها ردی از عبور آب کثیف به جا مانده و مامان ها اصلا از این جور چیزها خوششان نمی آید . آنها به خانه خیلی اهمیت می دهند همانطور که بچه ها به حیاط . تازه احتمالا بچه هایی که در آخرین طبقه زندگی می کنند زیاد هم خوشبخت نیستند چون تا از آن همه فاصله به حیاط برسند شب شده و مامانشان برای شام خوردن صدایشان می کنند . الان هم حتما همه شان رفته اند مدرسه چون از آن وقتی که اینجا نشسته فقط آدم بزرگ ها می آیند و می روند و تا به حال حتی یک بچه هم رد نشده . تازه آدم بزرگ هایی هم که می آیند انگار همه شان عجله دارند ، مثل اینها که دارند اسباب کشی می کنند و این جعبهء بزرگ را حمل می کنند . یعنی این جعبهء فلزی چه جور چیزیست ؟ یک کمد ، یک یخچال و یا شاید یک اتاق کوچک برای بازی بچه ها ؟ هر چیزی که هست خیلی سنگین است چون این همه آدم دارند سعی می کنند که آن را با این طناب ها و لوله های عجیب که روی زمین گذاشته اند تکان دهند . نگاهی به در بزرگ ساختمان می اندازد و چشمهایش را ریز می کند تا اندازهء در را حدس بزند . در آنقدر بزرگ است که این جعبه به راحتی داخل شود و مشکلی پیش نیاید . یادش می آید موقع اسباب کشی خودشان کارگرها چقدر عرق ریخته بودند تا یخچال را از چهارچوب در رد کنند. پدر هم کلی به مادر غر زده بود که تقصیر توست که یخچال به این بزرگی خریدیم .
یعنی این جعبه یخچال است ؟ چقدر بد رنگ است . درست مثل ساختمان : خاکستری و چرک !
بلند می شود و تا دم در می رود تا موقعی که کارگرها آن را زمین می گذارند بتواند سیر تماشایش کند . در باز می شود و چند نفری در دولنگه و بزرگ شیشه ای را نگه می دارند و یکی هم از این میان داد می زند :
- بچه برو کنار از تو دست و پا ! بیفته روت له می شی ها !
کارگرها با سر و صدای زیاد دوباره جعبه را بلند می کنند و او هم مجبور می شود برای اینکه زیر دست و پا له نشود از آنها فاصله بگیرد . جلوی آسانسور ایستاده است و فکر می کند که یعنی مسئول ساختمان اینها می گذارد که این کمد سنگین را با آسانسور بالا ببرند ؟ اگر آپارتمان آنها بود که امکان نداشت اجازه بدهند .
موقع اسباب کشی خودشان کارگرها نصف وسائل را با پله بالا برده بودند چون مبصر ساختمانشان اجازه نداده بود آنها را با آسانسور ببرند . از یاد آوریش می خندد . فقط او و بابا بهش می گفتند مبصر . آن هم از آن وقت که او اسم فامیلش را فراموش کرده بود و بهش گفته بود مبصر ، و بابا هم که دل خوشی ازش نداشت از این لقب استقبال کرده بود .
در آسانسور باز می شود و کارگرها و کمد به سمت او می آیند . آسانسورش خیلی بزرگ است ، تقریبا اندازهء اتاق او .
برای فرار از آن حجم بزرگ متحرک به انتهای اتاقک آسانسور پناه می برد . ولی کارگرها و کمد بزرگ هم به همان سمت می آیند .
اگر چند طبقه دیرتر از آسانسور پیاده می شدند حتما بین تنهء آن کارگر چاق و دیوارهء آسانسور خفه شده بود . نفس راحتی کشید ، تنها بود و می بایست دوباره به حیاط بر می گشت . حتما تا حالا مامان هم برگشته بود و داشت دنبالش می گشت . چندین چراغ از شماره های گرد پشت سر هم روشن شد ، ایستادنی پر صدا و بعد آقایی که تا او را دید عصبانی شد و سرش داد زد :
- بیا برو گمشو بیرون بچه ! مگه آسانسور اسباب بازیه ؟ بی پدر مادر !
سرخ شده بود ، نه به خاطر پس گردنی که بی جهت خورده بود ، بیشتر به خاطر اینکه بهش گفته بودند بی پدر مادر . چرا ؟ او که پدر و مادر داشت . مادرش شاید همین الان دلواپسش باشد ...
راهروی خلوت و بلند و بغض گلو . دوست ندارد اشک بریزد ، پدر بارها گفته بود مرد که گریه نمی کند . اگر مادرش او را در این حال می دید حتما برای پدر تعریف می کرد . با پشت دست صورتش را پاک می کند و پله هایی را که می بیند پایین می رود .
-
آقا تو رو جون بچه هاتون یک کاریش بکنین ! من نمی تونم دیگه این طبقه ها رو بالا پایین کنم ، از کمر افتادم !
زن دستی به انحنای کمر می کشد و مرد با نگاهش دست او را دنبال می کند .آه نه ! فکر کرد این زن مادرش است ولی دستهایش دستهای او نبودند ! حالا همینطور ایستاده بود تا هروقت صحبتهای آن دو نفر تمام شد ازشان بپرسد که چطور می تواند به حیاط برگردد ؟
آقای چاق داشت در مورد نزدیک شدن به پایان وقت اداری و اینکه دیگر برای امروز دیر شده است به زن توضیح می داد و زن هم که داشت با لبخندی حرفهایش را تائید می کرد، در همان حال برگشت و به او نگاه کرد ، صورت خیس از اشک او را برانداز کرد و دستش را گرفت و رو به مرد گفت :
- ببینین این بچه هم دیگه داره بی قراری می کنه ؟ از صبح تو این راهروها علافه !
مرد لبخندی زد و پرسید : شوهر دارین ؟
زن داشت حرفهایی راجع به بی وفائی و خیانت می گفت که مرد گفت :
- ظهر که وقت ناهار شد سرم شلوغ نیست. می تونین بچه رو هم بذارین تو حیاط تا بازی کنه بیایین تا تو خلوت کارتون رو راه بندازم .
معلمشان گفته بود که تشدید هیچ وقت آخر کلمه نمی آید ولی این آقا خلوت را طوری گفته بود که اگر او داشت دیکته می نوشت حتما روی " ت " تشدید می گذاشت .
- هوی پسرهء تخم حروم ! چیه چسبیدی به من ؟ برو گورتو گم کن !
- ولی من ...
- د برو دیگه ! همینجوری وایساده .
برمی گردد و به راهروی خالی نگاه می کند و برای اینکه زن را در پایین رفتن از پله ها همراهی نکند به سمت آسانسور می رود . باز هم تنها بود و می ترسید که آن آقای عصبانی یا هر کس دیگری دوباره پیدایش شود .آخر اینجا همه عصبانی بودند و داد می زدند . ولی این بار اگر بیاید به او می گفت که بی پدر مادر نیست .
پایینترین دگمهء آسانسور را می زند تا بالاخره به حیاط برگردد . دلش برای مامانش تنگ شده و حتی اگر هنوز برنگشته باشد آنقدر روی آن نیمکت می نشیند تا بیاید و دیگر از جایش جم هم نمی خورد .
در که باز می شود بویی شبیه بوی تعمیرگاه تو می آید . خبری از حیاط بزرگ و چمن ها و نیمکت نیست و به جای آن دیوارهای کثیف سیمانی و یک عالم ماشین به چشم می خورد . صدای دو مرد می آید که با خنده صحبت می کنند .
آره عزیز بیا این هفته که خانوم بچه ها نیستن حالشو ببریم .
ببینم ! همسایه هات شک نمی کنن ؟
نه بابا به چی شک کنن ؟ رفیقمی دیگه ! یک رفیق جنتلمن !
صدای قاه قاه خنده شان دودلش می کند . می خواهد برگردد که یکی از آنها به فریاد می گوید :
- کجا می ری پسرم ؟ بیا اینجا ! گم شدی ؟
بعد با مهربانی به سویش می آید و او را به سمت در باز ماشینی هدایت می کند . دیگری هم ضربهء کوچکی به پشتش می زند . درست مثل همان وقتهایی که پدر شوخیش می گرفت . از این فکر خوشحال می شود و لبخندی می زند . یکی از آنها می گوید :
ای شیطون ! تو هم ؟
و هر دو با صدای بلند می خندند . خوشحال می شود که بالاخره به دو تا آدم مهربان برخورده است . حتما آنها راه حیاط را نشانش می دهند . صدای زنگ تلفن همراه یکی از آنها بلند می شود و چند جملهء تند و مختصر با آن سمت خط رد و بدل می شود . مردی که تلفن داشت رو به دیگری می گوید :
- بدو بریم ! این بچهه رو بی خیال شو ! الان تو اتاقامون سوتی می شه .ارباب رجوع اومده .
در ماشین را می بندند و هر دو به سرعت دور می شوند ...
وقتی هم که دو تا آدم خوش اخلاق پیدا می شود اینطوری می شود . چقدر امروز بدشانسی آورده بود . باز هم آسانسور تنها راه حل فرار از این جای سیاه و وحشتناک است . گریه امانش نمی دهد تا بتواند دگمه ای را فشار دهد . آسانسور با سرعت و صدای زیاد بالا می رود . صدای گریهء پسر بچه در میان سر و صدای وحشتناک آسانسور که از سبکی بار آن حکایت دارد گمشده است . بعد از باز شدن در دوباره وارد یکی از آن راهروهای بلند و ترسناک می شود . پنجرهء بزرگی در انتهای راهرو است . روی نوک پا بلند می شود و از میان یک سوراخ بزرگ که در اثر شکستگی شیشهء پنجره بوجود آمده پایین را نگاه می کند و مادرش را می بیند که از اینجا اندازهء مورچه شده و دارد تند و تند اینور و آنور می رود .
مامان مامان ! من اینجام ! مامان ...!
دری از یک سمتش با شدت باز می شود . بالای در یک کاغذ کثیف چسبانده شده و رویش نوشته شده است: " دبیرخانه " . مردی با قیافهء عصبانی و پای لنگ به طرف او می آید . یاد آن آقای ژولیده افتاد که توی کوچه شان به سمت او و مادرش سنگ پرتاب کرده بود و فحش داده بود . او هم همینطور راه می رفت .
مامان این چرا اینطوری می کنه ؟ ما که کاری باهاش نداریم ؟
نگاش نکن پسرم ! دیوانه ست .
پس حتما این آقا هم که همانطور راه می رفت دیوانه بود . ...و حدسش درست بود ...
- چرا داد می زنی تخم حروم ؟ گمشو از اینجا ! مردم همینجوری توله پس میندازن ، بعد نمی دونن کجا باید از شرشون خلاص بشن . توله سگ حرومزاده ...!
مرد همچنان که زیر لب فحش می دهد به سمت اتاقش و دستهای زنانه ای می رود که از یک سوراخ بین دیوار اتاق او و اتاقی که سر درش نوشته : " اتاق تایپ " بیرون است ...