آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« دنیای مجازی | صفحه اصلی | رویا- دریا »


شنبه 3 مرداد 1383
دو سالگی عاقلانه !

دو سال پیش در چنین روزی یک فرم کذایی تو محیط پرشین بلاگ پر کردم و من هم مبتلا شدم . داستان از آنجایی شروع شد که من برای خودم معقول آدمی بودم و داشتم زندگی ام را می کردم . هر از گاهی چیزکی از تراوشات این مغز لاکردار را هم توی کاغذ پاره ای می نوشتم و بعد که آنها را از گوشه و کنار زندگیم پیدا می کردم ، با خودم می گفتم : " من یک روز همهء اینها را مرتب می کنم و توی یک دفتر که جلدش قرمز باشد می نویسم . "
بگذریم که آن کاغذها هیچ وقت مرتب نشد . ولی یک روز دو تن از همکلاسیهای افسونگر ( وحید و مازیار ) مغز نوزاد نورس را به ...دادند و من بی خبر از همه جا رفتم تا برای خودم وبلاگ داشته باشم . در اثر خنگی بیش از حد اینجانب در تکنولوژی ، از پس بلاگ اسپات بر نیامدم و به سرور وطنی خودمان رو آوردم . آن دو وسوسه گر هم تا مدتها تیکه بارمان کردند که ...بگذریم !
تا مدتها با یک قالب زشت و طوسی آماده روزگار می گذراندم و تنها خوانندگان مطالبم : هنر و معماری ، سروش در لابیرنتش و رهایی بودند !
تا اینکه کمی وضع بهتر شد و کمی دیوانه چو دیوانه ببیند و ...بعد از مدتی یک روز یک آدم نصفه و نیمه به من گفت که : " لیلا قالبت خیلی زشته ! و اصلا هم به شخصیتت نمی یاد " من هم گفتم : " خب دست خودتو می بوسه . چون من یول یولم ! " اون بیچاره هم تو رودرواسی گفت که باشه فقط بگو چه شکلی باشه و من هم یک قسمت از نقاشیهای پیت موندریان را کشیدم و برایش فرستادم . جیغ نصفه و نیمه به هوا بلند شد تا جایی که می دانم این جیغ تاثیر بسزایی در کامل شدن نصفهء دیگر داشته است .
من خیلی دلداریش دادم و دست آخر وبلاگ همان شد که می خواستم . آنجا که بودم خیلی ها راجع به آدرسش می پرسیدند و من هم مجبور بودم بگویم : جدی نگیرید ! یا اینکه پانزده " ای " به نیت پانزده معصوم ! یا اینکه شاسی کیبورد گیر کرده بوده و ...
31 فروردین امسال به علت قاطی کردن ها پیاپی پرشین بلاگ تصمیم گرفتم اسباب کشی کنم و چون بلاگ اسپات خاطرهء بسیار تلخ " خنگ بودن " را برایم یاد آور می شد به سراغ سه تن از دوستان ( عصیان ، تافته و روی جادهء نمناک) رفتم و خلاصه این لنگه دمپایی قرمز آفریده شد .

این متن از زبان یک کودک 2 ساله است تا همهء آن تلخی هایی را که اینجا و در دنیای مجازی دیده است با نفهمی پشت سر گذاشته باشد . می دانم که اگر این کودک همان بیرون می ماند هیچ وقت اینقدر بزرگ نمی شد که روزی را ببیند که به سادگی می تواند از روی همه چیز عبور کند . عاقلانهء 2 ساله تولدت مبارک !

لیلا | 03:56 PM | به بچه حرف بد نزنید ها ! (57)