آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (27)
مادرانه (5)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (12)
هیچکدام (7)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (37)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« دنیای مجازی | صفحه اصلی | رویا- دریا »


شنبه 3 مرداد 1383
دو سالگی عاقلانه !

دو سال پیش در چنین روزی یک فرم کذایی تو محیط پرشین بلاگ پر کردم و من هم مبتلا شدم . داستان از آنجایی شروع شد که من برای خودم معقول آدمی بودم و داشتم زندگی ام را می کردم . هر از گاهی چیزکی از تراوشات این مغز لاکردار را هم توی کاغذ پاره ای می نوشتم و بعد که آنها را از گوشه و کنار زندگیم پیدا می کردم ، با خودم می گفتم : " من یک روز همهء اینها را مرتب می کنم و توی یک دفتر که جلدش قرمز باشد می نویسم . "
بگذریم که آن کاغذها هیچ وقت مرتب نشد . ولی یک روز دو تن از همکلاسیهای افسونگر ( وحید و مازیار ) مغز نوزاد نورس را به ...دادند و من بی خبر از همه جا رفتم تا برای خودم وبلاگ داشته باشم . در اثر خنگی بیش از حد اینجانب در تکنولوژی ، از پس بلاگ اسپات بر نیامدم و به سرور وطنی خودمان رو آوردم . آن دو وسوسه گر هم تا مدتها تیکه بارمان کردند که ...بگذریم !
تا مدتها با یک قالب زشت و طوسی آماده روزگار می گذراندم و تنها خوانندگان مطالبم : هنر و معماری ، سروش در لابیرنتش و رهایی بودند !
تا اینکه کمی وضع بهتر شد و کمی دیوانه چو دیوانه ببیند و ...بعد از مدتی یک روز یک آدم نصفه و نیمه به من گفت که : " لیلا قالبت خیلی زشته ! و اصلا هم به شخصیتت نمی یاد " من هم گفتم : " خب دست خودتو می بوسه . چون من یول یولم ! " اون بیچاره هم تو رودرواسی گفت که باشه فقط بگو چه شکلی باشه و من هم یک قسمت از نقاشیهای پیت موندریان را کشیدم و برایش فرستادم . جیغ نصفه و نیمه به هوا بلند شد تا جایی که می دانم این جیغ تاثیر بسزایی در کامل شدن نصفهء دیگر داشته است .
من خیلی دلداریش دادم و دست آخر وبلاگ همان شد که می خواستم . آنجا که بودم خیلی ها راجع به آدرسش می پرسیدند و من هم مجبور بودم بگویم : جدی نگیرید ! یا اینکه پانزده " ای " به نیت پانزده معصوم ! یا اینکه شاسی کیبورد گیر کرده بوده و ...
31 فروردین امسال به علت قاطی کردن ها پیاپی پرشین بلاگ تصمیم گرفتم اسباب کشی کنم و چون بلاگ اسپات خاطرهء بسیار تلخ " خنگ بودن " را برایم یاد آور می شد به سراغ سه تن از دوستان ( عصیان ، تافته و روی جادهء نمناک) رفتم و خلاصه این لنگه دمپایی قرمز آفریده شد .

این متن از زبان یک کودک 2 ساله است تا همهء آن تلخی هایی را که اینجا و در دنیای مجازی دیده است با نفهمی پشت سر گذاشته باشد . می دانم که اگر این کودک همان بیرون می ماند هیچ وقت اینقدر بزرگ نمی شد که روزی را ببیند که به سادگی می تواند از روی همه چیز عبور کند . عاقلانهء 2 ساله تولدت مبارک !

لیلا | 03:56 PM | به بچه حرف بد نزنید ها ! (150)