آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« دو سالگی عاقلانه ! | صفحه اصلی | یا نه ! »


چهارشنبه 14 مرداد 1383
رویا- دریا

" ... رفتم تماشای آتشبازی ، باران آمد ، باروتها نم برداشت . " ( ابراهیم گلستان )

می شود از این هم مهربانتر باشد و به جای اینکه شانه به شانه ات بنشیند و علامت تائید حرفهایت فشار کوچکی به رانها باشد رو در رویت باشد و شانه هایت را در بر بگیرد . اصلا می شود جوری نگاهت دارد که صورتش را هم نبینی و بتوانی بی هیچ شرم نگاهی گریه ات را بیرون دهی . گریه ای که اگر در رویا نبود حتما هواری بود بر سر هرچه آشنا و دوست ...
"مشت می کوبم بر در ، پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آه با شما هستم
این درها را باز کنید . "
اینجا دری وجود ندارد . فضایی باز و نا مشخص و مبهم و اویی که لازم نیست چشم هایش را تصویر کنی . می دانی تصور جزئیات در رویا همیشه کار سختی است . خصوصا چشم ها !
ولی حتی می شود از این هم زیباتر باشد . چشمهایی را ببینی که مثل دو ستارهء کوچک به تو چشمک می زنند ، ستاره هایی که در واقعیت نمی توانی آنها را داشته باشی . ستاره هایی که در واقعیت حق داشتن آنها را نداری !
" می دانم که خائن می خوانی مرا
چون خونم را در راه عشق های بی هدف هدر داده ام
حق با توست
که خونی اینچنین
هرگز حتی ذره ای از ستاره ای نخواهد داشت . "
اینجا خستگی چشم ها را نمی بینی ، بی تفاوتی صدا را نمی شنوی . اینجا وقتی بخواهی حرف بزنی نطقت پاره نمی شود که بشنوی :
- دندانهایت ماتیکی شده عزیزم !
و یا زنگ تلفن های پیاپی نطق از پیش آماده شده ات را پریشان کند .
اینجا وقتی می بینی اش نمی گویی :
- زیر چشم هایت گود افتاده اند ...
و او برای توضیح ، غرولندهای جمع شده اش را بیرون بریزد و تو هم بشنوی بی اینکه بگویی . اینجا کسی ناله نمی کند و او همیشه آمادهء پذیرفتن تو است ، بدون هیچ پیش زمینه ای گشاده رو و عاشق !
اینجا تمام خودخواهیهای نهفته ات ارضا می شود . اینجا دوستش داری برای خودت و دوستت دارند برای خودت . اینجا از تو نمی خواهند که دیگری باشی ! اینجا به خودت می گویی :
- به تو چه که آسمان ابری ست کسی آمده و در خانهء تو چراغی افروخته است .
اینجا دوست داشتن را به گدایی نمی نشینی ، اینجا دوستت دارد و دوستش داری بی اینکه علتش را بپرسی . اینجا از آن کلید خبری نیست . فلسفه بافی وجود ندارد . کلیدی که همانطور که درها را باز می کند آنها را قفل هم می کند . اینجا کسی دری برای قفل کردن ندارد .
" دهان باز کنی
قلاب ها به صلابه ات می کشند
هی ماهی جان
دریا را فراموش کن
روزی
حسرت همین رودخانه به دلت می ماند . " ( کریم رجب زاده )
ولی من و تو او او با رویای دریا زندگی می کنیم . رویا قانع نیست . رویا آینده نگری ندارد . رویا فلسفه و منطق نمی شناسد . من و تو و او شبها موقع خواب گوسفند یا ستاره نمی شماریم . رویا می سازیم . رویای آرزو . بدون هیچ حد و مرز !


حسین پناهی درگذشت

گفتم مي‌روم / و در مرام ما رفتن مردن بود / و حالا سال‌هاست كه مرده‌ام
حسين پناهي، مجموعه «من و نازي» (انتشار: ۱۳۷۶)

لیلا | 02:16 PM | دعا کنیم باروتها را نخیساند (444)