آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Jon English - Six Ribbons

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
لاست : برای کسانی که دیده اند
گردآفرید ، اولین زن نقال ایرانی
یک دوست قدیمی دوباره می نویسد
انتخاب وبلاگ برتر
تلویزیون نوروزی ( مجید اسلامی )
اسباب خجالت
کاندیداها و برندگان اسکار
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (11)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« یا نه ! | صفحه اصلی | امروز با " من " همراه باشید ... »


سه شنبه 27 مرداد 1383
لحظه

- یک فنجان دیگه برایت بریزم ؟

- ممنونم ! اگر زحمتی نیست ...

دختر منتظر نمی شود تا او جمله اش را تمام کند ، فنجانها را جمع می کند و به آشپزخانه می برد . همانطور که آنها را زیر شیر آب گرفته سرش را بر می گرداند و می گوید :

- تو اصلا لهجه نداری ها !

اگر مادر اینجا بود می گفت دارد فنجانها را گربه شور می کند ، این دختره خانه دار نمی شود .

- جداً ؟ برای اینکه همیشه در سفر بودم . تهران هم زیاد میام ولی اگه قرار بود لهجه می داشتم چیز قاطی پاطی ای می شد ...

هر دو می خندند . سینی کوچک چای تازه جلوی او قرار می گیرد . قطرات آب توی سینی می گویند که علت وجود ما بی حوصلگی و شلختگی نیست ، عدم لزوم برای خشک شدن است . مادر می گوید ممکن است جزئیات به نظر بی اهمیت بیایند ولی خانمی باید از تک تک کارهای یک دختر مشخص باشد . پس چرا او ایرادی نمی بیند ؟ با اینکه هیچ طنازی خاصی در رفتارش نیست ، ولی به نظرش او یک زن کامل است . یک خانم !

- تو اینجا از تنهایی نمی ترسی ؟
- نه ! مگه تنهایی ترس داره ؟ آدمها که ترسناک ترند ...
- آخه تو یک زن تنها اینجا ...
- زن بودن سخته ، ولی تنهایی نه !
- آره می فهمم .
دختر فنجان را به لبش نزدیک می کند ، کمی از چایش را می نوشد و با طعنه می پرسد :
- مگه تو زن بودی تا حالا ؟
- نه ! ولی اگر سخت نبود مردم اینقدر مشکل نداشتن در زمینهء زن بودن !
فنجان چایی اش را یک جا هورت می کشد و به وسایلی که کف اتاق و روی میز ریخته اند نگاه می کند . مادر می گفت پذیرفتن اینگونه ریخت و پاشها از یک مرد قابل قبول است ولی زن مسئول نظم دادن به امور خانه است . اگر او هم بی نظم باشد ، خانه جنگل می شود ...احساس می کند آن قاب خالی و بقایای چسب های کاغذی مچاله و استفاده شده دقیقا جایشان همانجا روی زمین است و اگر نبودند این اتاق چیزی کم داشت .
- نقاشی می کنی ؟
- آره ! یعنی تلاشم رو می کنم .
و می خندد
- آبرنگند نه ؟
و به تابلوهای روی دیوار نگاه می کند . یکی از تابلوها نیمه تمام است . از نقاشی سر در نمی آورد می ترسد سوال کند و مثلا این یک سبکی چیزی باشد .
- آبرنگ لطیفه . خوشم میاد .
- اوهوم . راستش من از رنگهای غلیظ و پوششی بدم میاد .
- آره من هم . آدم احساس می کنه هر خرابکاری رو می شه زیر رنگها پنهان کرد .
و دوباره به سمت تابلوی نیمه تمام بر می گردد . یک صندلی توی فضایی که مشخص نیست کجاست .
- من کارهای نصفه زیاد دارم . این بزرگترین نقطه ضعفمه که با یک دست چندین هندوانه بر می دارم و بعد نمی تونم تمامشون کنم . همیشه همینطور بودم ...
- این بد نیست . هر کتابی ، هر موسیقی یا هر اثر هنری تصویری در یک مرحله ای ممکنه آدمو ارضا کنه و چیزی رو که انتظار داریم ، ازش بگیریم . یا برعکس احساس کنیم که اصلا چیزی قرار نیست ازش بگیریم و پرداختن بیش از این بهش حوصله مونو سر میبره پس دیگه دلیلی برای تموم کردنش نمی مونه ...
- دقیقاً !


آن نیمکت تنها نیمکت خشک بود که بعد از یک دور گشتن اطراف پارک پیدا کرده بود . همان وقت بود که دختر را دیده بود . لبخند زیبایی به لب داشت و می دوید . نشسته بود و به آدمها مخصوصا آنهایی که برای ورزش به پارک آمده بودند نگاه می کرد که او آمد .
- ببخشید ! می تونم اینجا بشینم ؟ آخه بقیهء نیمکت ها خیس بودن ...
- بفرمائید ! خواهش می کنم . من هم کلی دنبال جای خشک گشتم .
خودش را مثلا کمی عقب کشید ولی جابجا نشد . رویش نشد و گرنه می گفت :

- من نیم ساعت است که منتظر نشسته ام و با هر دور دویدن شما ، وقتی که به اینجا نزدیک می شدین ضربان قلبم تند تر می شده . خوب شد آمدید !
چند بار نفس عمیق کشید و بازدم هایش را با صدای بلند بیرون داد . حالتش طوری بود انگار در این دنیا از هیچ چیزی احساس شرم نمی کند و متوجه هیچ کس نیست . بعد تکیه داد ، نگاهی به کیف دستی او انداخت و ابروهایش را با شیطنتی کودکانه بالا انداخت .
- بهتون نمی آد که شب رو توی پارک گذرونده باشین .
- نه شب تو بیمارستان بودم ، برای مراقبت از یک دوست . تصادف کرده بود و تا امروز صبح که یکی از آشناهاش اومد سراغش کسی پیشش نبود . من به خاطر کارم تهران زیاد میام ولی اهل اینجا نیستم . ایندفعه که به کاری نرسیدم . مجبور شدم وقتم رو برای آدم غریب دیگه ای مثل خودم بگذارم ...
خودش هم می دانست که جواب اون سوال کوتاه اینهمه نبود . ولی نمی دانست که چرا دارد توضیح می دهد اگر جلوی خودش را نمی گرفت ممکن بود همهء زندگیش را برای دختر بیرون بریزد .
- شما چی ؟ همیشه اینجا می دوین ؟
- نه ! اتفاقا من هم صبح روزهای تعطیل پارک دیگه ای می رفتم . امروز که رفتم دیدم دارند کف سازی بعضی جاهایش رو عوض می کنن . داشتند از این سنگفرش های رنگی به جای آسفالت کار می گذاشتند . البته اشتباه می کنن . چون اگه یه روز اینجا هم انتفاضه بشه مردم می تونن از این سنگفرش ها استفاده کنند ...
و بلند می خندد . از آن خنده هایی که این روزها شنیده نمی شود . صادقانه و از ته دل . در تمام مدتی که آنجا نشسته بودند چندین بار سعی کرده بود بخندانتش . حاضر بود ساعتها بنشیند و به این خنده ها نگاه کند . هر بار تمام نیم تنه اش به جلو خم می شد و بعد سرش به سمت بالا می رفت . حتما می دانست که این تنها خندهء طبیعی دنیا را باید با آسمان هم شریک شود ...
حالا هم روی مبل راحتی نشسته بود ، روی دستهء آن می کوبید و باز هم همانطور عقب و جلو می رفت و می خندید .
مادر می گفت دختر نباید دهانش از یک حدی بیشتر باز شود . باید متانت داشته باشد . حتما از نظر مادر دهان او زیاد باز می شد ولی متانت ؟ او ربطش را با ابعاد خنده نمی فهمید . حتما مادر هم مثل او تا به حال یک خندهء واقعی ندیده است وگرنه نظرش عوض می شد .
- ببینم چی شد که منو به خونه ات دعوت کردی ؟
- خب گفتم هردومون گرسنه ایم ، بریم یه چایی چیزی بخوریم تا صدای شکم تو بیشتر بلند نشده .
- از کی تا حالا صدای قلب و شکم یکی شده ؟
باز هم لبخندی به پهنای صورت و برق چشمها ...
- گوش من همیشه مشکل داشته ، شما ببخشیدش !
- ولی همچین گفتی من فکر کردم خونه ات همون بغله ! بعد که دیدم داری دربست می گیری و بعد هم این مسیر نسبتا طولانی رو که آمدیم... راستش واقعا تعجب کردم و سوال برام پیش اومد . واقعا چی شد ؟
- خب آدم گاهی خر می شه دیگه .
- یعنی باز هم تجربهء خر شدن داری ؟
خنده زیبایش به طور ناگهانی قطع می شود و نگاه تندی به او می کند .
- واقعا ببخشید . منظوری نداشتم . ولی راستش من هم که پسرم کمی ترسیدم .
خدا را شکر ! لبخند دوباره بازگشت .
- چرا ؟ ترسیدی بهت تجاوز کنم ؟ من که ابزارشو ندارم !
- دیوونه !
- ببین گل پسر ! من یه چیزی توی تو دیدم که ندیده بودم و یه حس اطمینان هم قاطیش بود . الان هم فکر نمی کنم اشتباه کرده باشم ولی خب خودم هم می دونم که آدم بی کله ای هستم . چه می شه کرد ؟ حالا تو ناراحتی ؟
- نه اصلا ! راستش اون موقع که تو پارک بودیم همش می ترسیدم که تو بخواهی زود بری و وقتی به صرف چایی دعوتم کردی بال در آوردم .
- پوووووووف ! پس برای همین حرف نمی زدی ؟ منتظر لحظهء وداع بودی ؟
و باز هم سیل شادی که با خنده بیرون می ریزد .
- منتظرش نبودم . از آمدنش می ترسیدم .
- حالا که دیدی نیامد . ولی همه مون همین طوریم . لحظه هامونو عاشقانه دوست نداریم و با آینده نگری یا مزمزه کردن گذشته خرابشون می کنیم . همین تو ! پیش خودت فکر می کنی که یه دختر تنها با گوشهای به این درازی تا حالا چند بار مرتکب همچین خریتهایی شده ...؟
- ااااااااا...من که معذرت خواستم .
- نه جدی می گم . اجتناب ناپذیره . دلت می خواد بدونی من قبلا کی بودم و با این تنهاییه چی کار می کردم .
- راستش من همیشه منکر عشق بودم . یعنی منکر عشق که نه منکر اون چیزی که مثل برق از آدم عبور کنه و بعد دلش رو به تپیدن وادار کنه ، ولی اون موقع که تو دور محوطهء چمن پارک می دویدی . قلبم ریتم قدم های تو رو گرفته بود و با هر خنده ات از جا کنده می شد . برای خودم هم عجیبه . چون نمی تونم خودمو بشناسم . برای همین ممکنه راجع بهت کنجکاوی کنم .
- من هم از تو خوشم اومد برای همین خواستم بیشتر باهات حرف بزنم .
- ممنونم از اعتمادت !
- تشکر نکن . یک حس دو طرفه بوده و هست ...الان دیگه بگذار یه چیزی بیارم بخوریم . می گن شکم گرسنه ایمون نداره چه برسه عشق حالیش بشه .
لبهء دامنش به کنارهء مبل کشیده می شود و همزمان چیزی به ذهن او سائیده می شود . چشمانش را می بندد تا رفتنش را نبیند . اورا با شکم بر آمده مجسم می کند که به سمت آشپزخانه می رود . از رویای خودش شرمگین می شود و گرمای تندی زیر پوستش می دود . خوب شد نبود تا ببیند . کتابی روی میز افتاده . آن را بر می دارد و خودش را باد می زند . دختر با سینی صبحانه ایستاده است .
- تو هم ؟
باز هم گرما به صورتش می دود .
- چی ؟
- یی چینگ ؟
به جلد کتاب نگاه می کند و از آسودگی لبخندی به تائید می زند . کتاب را می گشاید : " دیدار با مرد بزرگ مفید فایده است ، اما از آب بزرگ عبور نکنید . "
- به نظرم میاد که تو هم از زندگیت و خودت لذت می بری .
- آره . یعنی سعیمو می کنم . ولی من هم ابزارش رو ندارم .
و چشمکی می زند . دختر همانطور که وسائل صبحانه را می چیند بر می گردد و نگاهی حاکی از تعجب می کند .
- چرا ؟ مگه رویا نداری ؟
و او هم چشمک می زند . نه امکان ندارد که بتواند فکر او را بخواند .یعنی خدا کند نتواند ...
- دارم . ولی کافی نیست . به قول یوسا : " اگر شیطان نبود مردم بلد نبودند از زندگی خودشان لذت ببرند . " و من هم میزان شیطان زندگیم کم بوده
و بعد برای اولین بار از لحظهء دیدارشان بلند بلند می خندد .
- آره خب . شیطان هم لازمه . مثلا بودن زن و مرد نا محرم در مکان خلوت حرامه و اگه شیطان نبود ما الان از حضور هم لذت نمی بردیم و در ضمن تو هم گرسنه می موندی چون اونجایی که بودیم از کله پاچه ای خبری نبود . ولی خب همه اش رو هم نباید به شیطان بدبخت محول کرد . خودمون هم باید بلد باشیم لذت ببریم .
می خواست بگوید که تو از همه کس به من محرم تری ولی اینجا خلوت نیست . احساس می کنم تمام اتاقت مرا می پاید.
- نمی خواهی بگی که کله پاچه دوست داری ؟
مقداری از شکری که داشت توی شکر پاش می ریخت روی رومیزی می ریزد و او هم با دست آنها را روی زمین می ریزد .
- این هم سهم مورچه ها ...چرا که نه ؟ کله پاچه غذای لذیذیه !
- آخه معمولا دخترا ...
- خالی می بندن بابا ! همه شون دوست دارن .
- می گن بو می ده .
- همه چی بو می ده . همهء غذاها ، گیاهها ، آدمها ...زن و شوهری که زیر یک سقف زندگی می کنن هیچ وقت متوجه بوی بدن و یا عرق تن هم نمی شن مگر اینکه از هم بدشون بیاد . اگه عاشق هم باشن که اصلا شاید بو رو هم حس کنن ولی عاشق همون بو باشن . کله پاچه رو هم اگه عاشقش باشی دیگه بو نداره !
از این رک گویی متعجب است . به سمت در کوچکی می رود که احتمالاً دستشویی است . میز صبحانه آماده است . دستگیره را می چرخاند و به سمت دختر رو بر می گرداند .
- تا به حال با هیچ کس اینقدر راحت نبودم .
- من هم ...
با دست خیس بیرون در ایستاده است و چشمانش اطراف اتاق را به دنبال دستمال کاغذی جستجو می کند . پیشبند ظرفشویی را که هنوز به گردنش آویزان است به سمتش می آورد .
- دستمال کاغذیم تموم شده . وقت نکردم بخرم .
یرای یک لحظه از اینکه تا این حد فاصله شان کم است هول می شود و به پنجره اشاره می کند .
- من ترس از ارتفاع دارم . هیچ وقت تصور اینکه بشه تو یه همچین ساختمونی زندگی کرد نداشتم .
- اینجا که زیاد بلند نیست . تو تهران ساختمونهای خیلی بلندتر از " اکباتان " داریم .
- آره می دونم . راستش گاهی اوقات که با ماشین سفر می کردم از اتوبان شهرک شما رو می دیدم . هیچ وقت هیچ حس خوبی بهش نداشتم . تصور اینکه تو هرکدوم از این هزاران پنجره یه خانواده زندگی می کنه آدمو دیوونه می کنه و اینکه اینهمه همسایه داشته باشی !
- اتفاقا اینجا چون تعداد ساکنین زیاده . رسم و رسومهای همسایگی و اینها دیگه وجود نداره . عملا اینجا کسی منو نمی شناسه و من هم هیچ کس رو نمی شناسم . اینجا کسی به زندگی کسی کاری نداره .
زنگ موبایلش بلند می شود و به سمت فاصلهء تشک مبل و دیوارهء آن می رود که تلفن آنجا گیر کرده . به کلی دنیای بیرونش را از یاد برده بود .
- بله بله ! چشم من الان میام . از کی تا حالا کسی پیشش نیست ؟

در همان حال که صحبت می کند به سمت چشمهای نگران دختر بر می گردد و با حرکت دست به او می فهماند که آرام باشد و مشکل جدی نیست . کاغذی با پونز به دیوار چسبیده و رویش با خطی که نشان دهندهء یک روحیهء کودکانه است نوشته : " خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد / بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش "

- ببخشید خانمی . من یه سر باید برم بیمارستان . می شه یه آژانس برای من بگیری . حال این دوستم یه کم خوب نیست می خوان به یه بخش دیگه منتقلش کنن و مثل اینکه کسی بالا سرش نیست .
به آرامی مشغول ساندویچ درست کردن است و در همان حال با انگشت کوچکش شماره های گوشی را که روی میز افتاده می گیرد . گوشی را با گردنش نگه داشته و نان را داخل فویل می پیچد و رو به او می گیرد .

روی صندلی جلوی ماشین کنار راننده نشسته و به یاد آن لبخندهای زیبا لبخند می زند . راننده همچنان صحبت می کند .
- آقا حالا شما که کارتون زیاد به اینجا میوفته بدونین . از این به بعد اگه با آژانس جایی رفتین که می دونستین کم طول می کشه به نفعتونه که نگهش دارین . درسته که الان به نفع من شده ، چون بالاخره روز تعطیله و مسافر هم کم . ولی خب شما وقتی می فرمائید که همین یک ساعت پیش این مسیر رو با فلان قیمت اومدین ، من لازم می دونم که توضیح بدم خدمتتون . اولا که دربست گرونتر از آژانسه ! بعدشم بالاخره " اکباتان " به نسبت جای پرتیه و من مجبورم خالی برگردم ...راستی فاز چند بود ؟
- بله ؟
- می گم فاز چند می خواهین برین ؟ بلوک چند ؟ ورودی چند ؟
احساس می کند چیزی از زیر قلبش می سوزد و در تمام بدنش پخش می شود . مشتش را به هم می فشارد . ساندویچ فویل پیچ شده در اثر ماندن و فشار از شکل افتاده است و دستانش هم چسبناک شده اند .
- نمی دونم . فراموش کردم آدرس بگیرم ...


( نقاشی هم کار عاقلانه است*)

لیلا | 09:38 AM | لطف کردین تا آخرش خوندین (107)