
تمام لباسهایی که قبلا توی کمدم بودند الان روی تخت دراز کشیده اند . گیج شده ام و نمی دانم هرکدام را چند بار امتحان کرده ام . دوست دارم سرتاپا قرمز بپوشم ولی نمی توانم . مشکل اینجاست که رژ لب قرمز ندارم .اینها پس چی اند ؟ بیشتر تو مایه هایه زرشکی ان ...خب باشن ! مهمونی هم احتمالا تاریکه ، کسی تشخیص نمیده ...موقع شام چی که چراغها رو روشن می کنن ؟ نمی دونم . اصلا اگر تاریک نباشه که نمی تونم اینو بپوشم . کبودی پشت شونه ام معلوم می شه...
سجاده را پهن می کنم ، عطر گلهای یاسی که مادر برایم گذاشته در اتاق می پیچد ...می خواهم امروز فقط من باشم و او . می خواهم دعا کنم ، ...چادر سفید گلدار را به سر می کشم و نسیمی که از تکان آن برمی خیزد گلهای یاس را جابه جا می کند . تار و پودهای دو سمت مهرو تسبیح روی سجاده رنگ و رو رفته و پوسیده اند . دستهایم را نگاه می کنم که برای خوابیدن روی سجده گاه آماده می شوند...
دستم را محکم روی بوق فشار می دهم . رانندهء مسافر کش سرش را بیرون می آورد : ...کش ! می میری بذاری من رد شم ؟ من هم در حالی که صدای موزیک را کم می کنم سرم را بیرون می برم : ...کش هفت جد و آبادته ! اول برو فحش زنونه یاد بگیر بعد اون گاله رو باز کن ! نگاه متعجب سرنشینان مسافرکش...از پله های شرکت بالا می روم ، دستهایم را چند بار باز و بسته می کنم تا عرق پشت کتف ها و ناشی ازتماس صندلی ماشین خشک شود. باز هم تاخیر دارم ...
Hi dear
Wanna say something about you , …I’m not shy but I am not in the mood of writing love letters !
Last night I suddenly felt , you were my first love and I was a 14 year old girlie …
این سومین دفعه است که چشمهایم را باز می کنم و می بینم که هنوز زنده ام . بیرون اتاق زندگی ادامه دارد ، مامان سر باغبانی که برای مرتب کردن چمنها آمده داد می زند که یکی از بوته های نسترن اش را خراب کرده . نیم خیز می شوم و به قوطی خالی قرصها و بعد ساعت نگاه می کنم ...تا حالا باید مرده باشم ولی فقط معده ام درد می کند و هیچ حس دیگری ندارم . خدا کنه تا شب که بابا خونه میاد یا معده دردم خوب شده باشه یا مرده باشم . حوصلهء جر و بحث های اینها رو دیگه ندارم ...
کتاب را می بندم ، عینکم را از چشم برمی دارم وبه حالت نیمه باز روی جلد کتاب می گذارم . " حکایت دولت و فرزانگی " مارک فیشر ... عود تازه ای برمی دارم و روشن می کنم . با دو انگشت اشاره چشمهایم را می مالم و بعد به حالت نیلوفری می نشینم و به پشتی تخت تکیه می دهم و مانترا... ، مانترا... ، مانترایی را که فرار می کند جستجو می کنم ....
روی کف سنگی دراز کشیده ام . از شریک شدن گرمای بدنم با کف لذت می برم . دستم را که دراز می کنم به قوطی خالی آبجو می خورد . از برخورد صدای قوطی و غلتیدن آن روی کف خالی لذت می برم . پک دیگری به سیگار می زنم ودود را به هوا می فرستم . از تماشای رشتهء سردرگم دود درفضا لذت می برم . باز هم از اینکه نمی توانم دود را حلقه کنم خنده ام می گیرد . از تلاشم برای حلقه کردن دود لذت می برم .
مادرم اشاره می کند که چایی را بیاورم . مادر داماد همینطور سرتاپایم را برانداز می کند و خود داماد سرش پایین است . سینی را می آورم و دستم هم نمی لرزد . موقع ریختن چایی به حلقه ای که پشت ویترین مغازه دیده ام فکر می کنم و اینکه اسم بچه هایم را چی بگذارم ؟ طفلک داماد ! چطور با سر پایین سینی چای را جلوی رویش می بیند و آیا به جز سینی چیز دیگری هم می بیند ؟
امروز هیچکدامتان با " من " نبود . امروز" من " تنهای تنها ، حتی بی " خدا " بودم .
اینجا رو باش !