آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« . | صفحه اصلی | بابا عمه ام کجاست ؟ »


جمعه 1 آبان 1383
قايم موشک

خاک پشت شلوارم را می تکانم و دوباره همانجا روی سکو می نشینم . الان می دانم که این کار فقط ناشی از یک حالت عصبی است ، سکو بدون گرد و خاک است و چیزی تغییر نمی کند. آقا رضا هر روز که باغچه ها را آب می دهد این سکو را هم می شوید . سکوی کوتاهی که روی آن نرده های خاکستری نصب شده و در حقیقت نرده و سکو با هم دیوار جدا کنندهء آپارتمان ما و خانهء کناری هستند .

" آ " ضربهء آرامی با کف دستش به پشتم می زند و می خندد . لابد انتظار دارد من هم مثل او بخندم .

- نکن اینطوری !

همیشه گفته ام که از این شوخی ها خوشم نمی آید . خصوصا وقتی که عصبی هستم ، حالا او هر جور می خواهد فکر کند . شاید فکر می کند که شوخی های فیزیکی با مزه اند و جو را صمیمانه تر می کند ...ولی به هر حال من از آنها بدم می آید ، به تازگی همه چیز در بدنم دارد جوانه می زند . نه یک دختر بچه هستم و نه یک زن کامل . بدنم به شدت تحریک پذیر است و هر حرکتی از سوی پسرهای همسن و سالم باعث می شود تمام سلولهایم متشنج شوند . مخصوصا " آ " که نمی دانم در موردش چطور فکر می کنم . از او می ترسم و فرار می کنم ؟ جذبش می شوم ؟ دوستش دارم ؟
دوباره با کمی تغییر جا روی سکو می نشینم . پسری که شلوارک سرمه ای با تی شرت سفید پوشیده همچنان مشغول شمردن است :
- ...هیفده ،...هیژده ، ...نوزده ، ... بیست ...اومدم !

ساعدش را از ستونی که به آن تکیه داده و پشت آن چشم گذاشته بر می دارد و بعد مرا نگاه می کند . حتما از من انتظار دارد که کمکش کنم . برای اینکه مجبور نباشم جای بچه ها را لو بدهم بر می گردم و از لای نرده ها حیاط کناری را نگاه می کنم و همین حرکت سریع باعث می شود تکه ای از سیمان سکو مچ پایم را کمی خراش دهد . من آدم فروش نیستم . مامانم گفته بود که همهء این ...هایی که به جایی رسیده اند آدم فروش بوده اند .

- مامان ! مگه می شه آدم ها رو هم فروخت ؟
- نه دختر جان ! به آدمهایی که آدمهای دیگه رو لو می دن می گن آدم فروش !
- مگه چی کار کردن که لوشون بدن ؟
- کارهای خوب ...


" آ " شانه ام را می گیرد و با حرکت تندی به دیوار تکیه ام می دهد . توی چشمهایم نگاه می کند ، نگاهی که بی اراده فاصله ای را اندازه می گیرد که ما را از هم جدا کرده و می پرسد :

- تو چه مرگته ؟

و من طبق معمول نمی توانم توی چشمهایش نگاه کنم . نه که تاب نگاهش را نداشته باشم می ترسم توی چشمهایش پیدا شوم و از این پیدا شدن می ترسم . دوست دارم همیشه همین گمشده باقی بمانم . حالا که نگاه می کنم می بینم من همیشه سر خاطراتم را کلاه می گذاشتم . هربار به شکلی و با حسی متفاوت آنها را برای خودم تعریف می کردم و هر بار هم در آخر کس دیگری متهم می شد و من با سربلندی از موقعیت اتهام فرار می کردم. وقتی خاطرات را مرور می کنم بدون شک با آنچه که تجربه شده فرق دارد . ولی این بار که سعی می کنم با خودم رک باشم می بینم که همیشه از پیدا شدن ترسیده ام .
روی موزائیک های حیاط کناری بقایای بازی هفت سنگ به چشم می خورد . صدای قرچ گاز زدن به سیبی موجب می شود سرم را بر می گردانم ، سر و کلهء " آ " پیدا شده است ؛ او هم مثل بقیهء بچه ها توی آن فصل شلوارک و تی شرت می پوشد . ولی سر زانوانش هیچ وقت زخمی نیست و موهای سیخ سیخی اش همیشه مرتب است. یک فرق دیگر هم با بقیه دارد و آن عینکی ست که روی دسته های کائوچوئیش خط قرمزی دارد ؛ گاز دیگری به سیبش می زند و به سیب دیگر توی دستش اشاره می کند:

- سیب می خوری ؟
- نه ...

باز هم شانه ام را تکان می دهد .همیشه هم حضور دارد و هم حضور ندارد ، از این نظر مثل من است با این تفاوت که من مواقعی که خودم را پنهان می کنم بر این امر واقفم ولی او پنهان است و این قضیه را کتمان می کند . او می گوید که همیشه بوده و هست ولی او چیزی را که می داند نمی گوید . می دانم که وقتی بخواهم از آن دوره زندگی ام یاد کنم نیز تنها یک چیز در مغزم وجود دارد : " آ " !

- هر دفعه به خودم می گم که دیگه ازت نمی پرسم . ولی وقتی این سکوت و ناراحتی تو رو می بینم ، نمی تونم تحمل کنم .
- اگر می ترسی وقتی بپرسی غرورت آسیب ببینه ، خب نپرس ! اینجوری بی حساب هم می شیم !

این دفعه عصبانیت توی چشمهایش می دود . دستش را از روی شانه ام بر می دارد . احساس می کنم تنها چیزی که بین ما به وجود می آید بدبینی و سوء ظن دو طرفه است نه اثری از عشق می بینم و نه هیچ چیز دیگری .

- تو واقعا نمی فهمی یا خودتو می زنی به نفهمی ؟
- چی رو ؟
- با من قایم موشک بازی می کنی ؟

در سکوت به تماشای بازی بچه ها نشسته ام و احساس می کنم حوصله " آ " کم کم دارد سر می رود ، کمی این پا و آن پا می کند و با حالتی حاکی از انتظار مرا نگاه می کند . سنگینی نگاهش را احساس می کنم . باز هم یک گاز نسبتا کوچک از سیب قرمز رنگ . این سیب های قرمز با اینکه خوشگل ترند ولی من مزه شان را دوست ندارم شبیه اسفنج می مانند و دهن آدم موقع خوردنشان خیلی بیشتر از اینکه خوشمزه بشود پر از آب می شود ...

- تو چرا باهاشون بازی نمی کنی ؟
- از قایم موشک بدم میاد .

اگرمی توانستم بهش می گفتم که می ترسم . می ترسم از اینکه یک جایی قایم شده باشم و یکهو یکی سر برسد و دستش را روی شانه ام بگذارد ...می ترسم تا بخواهم از جایم بیرون بیایم مرا ببینند و "سک سک " کنند و هیچ فرصتی حتی برای دویدن به سمت محل چشم گذاشتن هم نداشته باشم . اگر الان بود می گفتم که چقدر از پیدا شدن می ترسم . می دانم که تمام زندگیم در این خلاصه شده که کسی پیدایم نکند .

- ببین دختر جان من نمی تونم مثل این آدمهای احمق درگیر روزمره گی بشم و یادم بره که قراره کجا برم .
- می فهمم . تو درگیری های متعالی داری و من ...
- مسخره ام می کنی ؟
- نه ! ولی همین آدمهای روزمره هم به پرواز فکر می کنن ! من مطمئنم .
- آره اگه ده ساعت کار روزانه و خرج زن و بچه و فکر غذا و خرج خونه و ...بذاره .
- ولی اگر آدم همش بخواد بشینه و به پرتاب ملکوتیش فکر کنه هیچ وقت نمی پره . اینو مطمئنم .

نگاهی به بقایای سیب توی دستش می اندازم . معلوم است نمی داند با آن چه کار کند و کجا از شرش خلاص شود و از طرفی می خواهد خوردن سیب بعدی را هم شروع کند ، همین شتاب و ولعی که او همیشه برای همه چیز دارد جای عشق را گرفته .

- اصلا تو خودت چرا بازی نمی کنی ؟
- هه ! من که با بچه ها بازی نمی کنم . من اصلا زیاد وقت ندارم . چون وقتی مدرسه نمی رم هم دارم کتاب می خونم . یک عالمه کتاب دارم همهء کتاب های تن تن رو بابام برام می خره ...تو چی ؟ کتاب متاب می خونی ؟
- آره ولی اسم خیلی هاشونو نمی دونم .
- ها ها ها ...مگه می شه ؟ مگه رو جلدشون ننوشته ؟
- نه ... آخه خیلی هاشون جلد ندارن ، جلدهاشونو قبلا پدرم پاره کرده ...
- پس چیز درست و حسابی نخوندی تا حالا . من همهء قصه های تن تن رو حفظم... ولی خب فکر نکنم دختر بچه ها چیزی از اینجور داستان ها سر در بیارن .

صورت " آ " انگار همان صورت است که کمی کشیده تر شده ، موهایش همچنان کوتاه و پر پشت است و به عقب شانه شده . هنوز همان بویی را می دهد که آن روزها در مشامم بود " مخلوطی از بوی میوهء تازه و کتاب". عینک کائوچوییش به سیاه تغییر رنگ داده و بر خلاف همهء اجزای چهره اش کوچک و باریک شده لحن حرف زدنش هم تغییر کرده ، لحنی که کلمات را می سنجد ، سبک سنگین می کند ، کلمات اضافی را دور می ریزد و جملات شسته رفته ای تحویل می دهد . دوست دارم بدانم از من چه چیزی در ذهن او مانده است و مرا با چه شکلی از کودکیم مقایسه می کند . " آ " یکی از بقایای خاطرات کودکی مرا گیر آورده و با آن بازی می کند و ورق هایش را که همه کاهی و زرد رنگند و گوشه هایشان شکسته نگاه می کند . کتابی که جلد ندارد و بالای صفحات سمت راست آن نوشته " کی بر می گردی داداش جان ؟ " . یکی از داستانهایی که " علی اشرف درویشیان " برای بچه ها نوشته و من هیچ وقت نفهمیدم که چرا باید یک بچه چنین چیزهایی را بخواند و بداند . کتاب ، داستان پسرک تنهایی ست که برادرش به خاطر جرمی سیاسی در زندان است و مادر پیر و مریضی دارد .

- دختره ء کله شق ! من هیچ وقت نفهمیدم چجوری باید به تو توضیح بدم تو همیشه حرف خودتو زدی و هیچ وقت منو نفهمیدی ! اصلا نمیذاری من حرفمو درست بزنم
- تو چی ؟ تو فهمیدی من چی می گم ؟ تو گوش دادی ؟
- من لا اقل سعیمو کردم . اما تو همین کارو هم نکردی .

کاش " آ " می فهمید که سوال کردن راحت ترین راه خلاص شدن از پرسش و پاسخ ، هر دو ، است . کاش لا اقل می فهمید که این من نیستم که بحث را عوض می کنم ، این من نیستم که نمی گذارم حرف بزند . این خود اوست . این تصویری ایده آل از اوست که به آن نرسیده و همه جا روبرویش ایستاده و به نشانهء تذکر انگشت اشاره اش را تکان می دهد .
حرص می خورم :

- آره تو باید منو ببخشی . ببخشید که سوال نکردم . فکر می کردم تو هم مثل من از سوال های بی جواب عصبی بشی...
- خب چرا نباید سوالهامو جواب بدی ؟ چرا جواب ندارن ؟

نوبت چشم گذاشتن به یک نفر دیگر رسیده و بچه ها دارند در مورد جر زنی های یکدیگر جر و بحث می کنند . یکی از آنهابر می گردد و رو به من می گوید :

- تو هنوز هم نمی خواهی بازی می کنی ؟

داد می زنم:

- چرا یک کم صبر کنین !

وقتی دارم از جایم بلند می شوم " آ " از فرصت استفاده می کند و بقایای سیب گاز زده اش را از لای نرده هابه خانهء همسایه پرتاب می کند. کمی که از " آ " دور می شوم برمی گردم و می پرسم :

- تو بازی نمی کنی ؟
- نگاهی به سر زانوهای سیاه من می اندازد و با لبخندی می گوید:
- نه ! ممنونم . می رم خونه کتاب بخونم .

همیشه او را با همین لبخند دیده ام . حتی امروز که با عصبانیت اصرار می کند که سوالهایش بی جواب می مانند و من عصبی اش می کنم . لبخندی که می گوید تو به بازی ات بپرداز من کارهای جدی تری دارم...


لیلا | 01:07 AM | خب منم حق دارم خودمو لوس کنم بعد برگردم (23)