آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« آبی غمگین ! پس چرا اینجا گل منگلی یه ؟ | صفحه اصلی | ت س ب ل ر ی ک ت »


سه شنبه 26 آبان 1383
خواهر عزیز من باکرهء خود فروش


خواهر من چند سالی از من بزرگتر است . اما کمتر کسی در نگاه اول متوجه این موضوع می شود . خصوصا اگر در خیابان ما را با هم ببینند.
به خاطر چتری های کوتاهش که به طرزی آشفته روی پیشانیش می ریزد چهره اش بچه می نماید . و این قضیه که خیلی زیباست هم در این مورد بی تاثیر نیست . البته او اصلا از زیبایی خودش خبر ندارد . گاهی فکر می کنم حتما معیارهای زیبایی شناسانهء او با همهء مردم فرق دارد . بیشتر آدمهای دور و بر را زیبا می بیند و وقتی به من هم می گوید که دیدی فلانی چه خوشگل بود من همیشه سر تکان می دهم و با نا امیدی از سلیقهء خواهر عزیزم به خباثت خودم فکر می کنم .
خواهر من اگر چندین سال زودتر به دنیا آمده بود حتما جای مادر ترزا را می گرفت . البته اگر این را به خودش بگویید ناراحت می شود ، چون معتقد است که روح مادر ترزا در بدن او حلول کرده . یادم میاید وقتی که هر دومان بچه تر بودیم تخت من همیشه زیر پنجره بود .خواهرم از اینکه نیمه شب از خواب بیدار شود و ماه را ببیند ( یا ماه او را ببیند ) شدیدا وحشت داشت . یک شب که به طور اتفاقی روی تخت من خوابیده بود نیمه شب با گریه از خواب پرید و وقتی از او پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده گفت که مادر ترزا را خواب دیده و به او گفته که تو به دنیا آمدی تا برای دیگران باشی بعد هم به عنوان مدرک چند تا سوراخ را که او برایش به یادگار روی بدنش گذاشته بود نشانمان داد .البته نه از آن سوراخهایی که همه دارند ، سوراخهای عجیبی که روی قفسهء سینه اش بودند و چون هنوز نشانه های زنانگی آشکار نشده بود نمی شد آنها را با چیز دیگری اشتباه گرفت . بعد از آن هم دیگر آنها را به هیچ کس نشان نداد ولی می دانم که آنها هنوز همانجا هستند چون دیگر هیچ وقت لباس یقه باز نپوشید وهنوز هم مثل شیء عزیزی از آنها مراقبت می کند .
از آن زمان او هیچ وقت موهایش را کوتاه نکرد و الان هم یک بافتهء بلند پشت سرش آویزان است و همیشه چتری هایش را فقط کوتاه می کند . من و پدر مادرم علت این کار را نمی دانیم . پدرو مادرم زیاد کارهایش را جدی نمی گیرند وهمه را به حساب نوعی دیوانگی می گذارند و به همین دلیل من مسئول برآورده کردن تمام آرزوهای آنها هستم . گاهی که فشار زیادی در این راه متحمل می شوم از خواهرم متنفر می شوم ولی او آنقدر خوب و مهربان است که آدم نمی تواند برای مدت زیادی ازش متنفر بماند . خودش که اصلا از این چیزها حالیش نمی شود . اصلا از هیچ کسی هیچ کینه ای به دل نمی گیرد و این هم یکی از مواردی ست که بارها لج مرا در آورده ...
وقتی با هم در خیابان قدم می زنیم می بینم که او همه را می شناسد و همه هم می گویند که او را می شناسند . آدمها را یکی یکی نشانم می دهد و راجع به درد و رنج هایشان برایم تعریف می کند و گهگاه با انگشت اشاره اش مانع افتادن اشکی می شود که روی گونه اش پایین می دود .
خواهرم کتاب نمی خواند ، از فلسفه بیزار است و بهترین فیلم زندگیش بیگ فیش است . سابقا کتابهای سالینجر را هم می خواند ، ولی یک روز که مشغول خواندن فرانی و زویی بود جمله ای دید که دیگر ارادتش به سالینجر هم قطع شد . سالینجر از قول یکی از شخصیتهای داستانش گفته بود که امکان ندارد کسی به یک نفر زنگ بزند و حالش را بپرسد بدون اینکه یک دلیل زشت و خودخواهانه نداشته باشد...
خواهرم واقعا پدیدهء عجیبی ست . گاهی آدمها بلاهایی بر سرش آورده اند که من فکر کردم حتما دیگر به مرگ آن آدم راضی می شود ولی در کمال ناباوری همه چیز را فراموش می کند . حتی متابولیسم بدنش جوری طراحی شده که هیچ چیز توی دلش نمی ماند چه برسد به کینه ...در یکی از مسافرت های خانوادگی بود که طبق معمول بعد ازپنج دقیقه خوردن و آشامیدن خواهرم اعلام کرد که دیگر نمی تواند تحمل کند و سریعا باید خودش را به دست به آب برساند و وقتی پدرم بعد از نیم ساعت یکی از این توالت های بین راه را پیدا کرد خواهرم که سفیدی چشمانش هم زرد شده بود به سمت توالت دوید ، و متاسفانه از پایین در زنگ زدهء مستراح دو جفت پای مردانه دیده شد ، بالاخره در باز شد و یک آقای جنتلمن تشریف آوردند بیرون ، و خواهرم با دیدن آقای جنتلمن همهء دردهای دنیا را فراموش کرد و شروع به خوش و بش با آشنای قدیمی (یا یکی از آن عشق های قدیمی ) کرد ....خواهرم چند باری در زندگیش عاشق هم شده است اما هر بار که آمده به طرف بفهماند که چه چیزی در دلش می گذرد ، طرف شروع به درد و دل کرده و از دختری گفته که دلش را برده است . خواهر عزیز من هم همهء هم و غمش را گذاشته و همهء تلاشش را انجام داده که این دو نفر را به هم برساند و بعد هم کلی خودش را لعن و نفرین کرده که به جای انجام وظیفهء انسانیش عاشق شده بوده
چندین بار هم پیش آمده که از این آدمهای شکست خورده در عشق پیشش آمده اند و او هم چون وظیفهء خودش می دانسته که به آنها کمک کند ، عشقی را که جای دیگر نتوانسته اند پیدا کنند بهشان داده و بعد که آن شکست خورده دیگر اشباع شده و یاد نیازهای دیگرش افتاده رفته اند ...
البته کمک او به دیگران فقط شامل مسائل عشقی نمی شود . مثلا همین چند وقت پیش موبایلش را فروخت تا خرج انداختن بچهء دوستش بکند که از دوست پسرش حامله شده بود و بعد هم نشست و برای بچهء دو هفته ای دوستش کلی گریه کرد .
یا یکی از دوستانش نامه نوشته بود که یکی از موهای مژه اش کجکی در می آید و هرچقدر هم که ریمل مصرف می کند توفیری نمی کند . گفته بودند که دوایش خوردن تخم تمساح نر است و خواهر عزیز من هر طور شده بود آن را پیدا کرد و برای دوست ندیده اش پست کرد .
گاهی به او می گویم که دور و بریهایت از تو سوء استفاده می کنند ولی او اخمهایش در هم می رود و می گوید اگر هم اینطور باشد من برای همین به دنیا آمده ام . یک بار هم سراسیمه به خانه آمد و گفت که قصد ازدواج دارد ، مامان و بابا خیلی خوشحال شدند ولی من که طبق معمول با سوء ظن به قضیه نگاه می کردم پاپیچش شدم تا قضیه را برایم تعریف کند و او هم گفت که یکی از دوستانش ایدز دارد و چون هیچ کس دوستش ندارد این می خواهد زنش بشود . یک روز طول کشید تا قانعش کردم که اگر زن این بابا بشود زود می میرد و نمی تواند به وظایفش به طور کامل عمل کند . خوشبختانه قضیهء ایدز خالی بندی بود و طرف یک هفته بعد با صمیمی ترین دوست خواهر من رفیق شد . البته خواهر عزیز گفت که چون دوستش عاشق شده بوده شفا پیدا کرده ...
خواهرم یک شعر با دست خط یکی از دوستانش دارد که آن را به دیوار اتاقش زده و هر روز آن را می خواند . آن دوستش الان دریک خانهء هفتصد متری زندگی می کند و با برادر دوست پسرش ازدواج کرده و یک معشوقهء پیر پولدارتر از شوهرش هم دارد . این شعر را هم آن موقع هایی برای خواهر من نوشته بود که داشت به فرهنگ مملکت کمک می کرد ولی بعدا تصمیم گرفت به چیزهای دیگری هم در مملکت کمک کند ...
" سلام بر درخت که غرور تملک ندارد
و هر چه اوراست
هماره فراچنگ به پیشکش می دهد
و حتاش اگر به سنگ زنند می بخشد " ( موسوی گرمارودی )
خواهرم می گوید که در زندگی بعدیش یک درخت خواهد شد !

لیلا | 04:16 PM | از پذیرفتن خواهران بدحجاب معذوریم (164)