آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« ت س ب ل ر ی ک ت | صفحه اصلی | کاش جغدها هم گردن بلندی داشتند »


چهارشنبه 11 آذر 1383
برگشت ناپذیر

( این یک داستان واقعی ست )
مکان : یکی از بیابانهای کشور ( کارگاه ساختمانی یک شرکت تجاری )
زمان : زمان مبداء- ساعت پنج بعد از ظهر
اشخاص : لام ( که خود بنده باشم ) و سین ( دوست ، همکلاسی و شریک کاری من ) و آقای مهندس سازه

- سین ! بدو اون فرغون رو بردار بیار اینجا !
- زنیکه ! تو که همین الان یه مشت گچ از اینجا بردی ؟!
- خب با این بادی که میاد همشوتوی راه باد برد ...
سین گره روسری اش را با دندان سفت می کند ، خم می شود و دستهء فرغون ( فرغان ! فرقون ! فرقان ! ) را می گیرد و به سمت من می دود . در همین حال کیفش از روی شانه اش سر می خورد ، طول دستش را طی می کند و با شدت توی مخلوط خاک سنگ و گچ فرود می آید . در اثر این ضربه مقدار زیادی پودر سفید به هوا بلند می شود و برای همین ما چند لحظه ای از دیدار سین محروم می شویم ، صدای سرفهء سین می آید وصدای نچ آقای مهندس سازه در این میان گم می شود. چند ثانیه بعد سین با پشتکار فراوانی که دارد خود را از آن سمت زمین به من رسانده ...
آقای مهندس سازه سر متر را با فاصله ای از زمین نگه داشته وحواسش هست که ساعتش خاکی نشود و در همین حال دائما یاد آوری می کند که اینها وظیفهء او نیست . گاهی هم سر حسن آقا کارگر پیری که نای راه رفتن ندارد داد می زند که خطوط گچی اضافه را پاک کند . من هم دلم برای حسن آقا می سوزد و همانطور که دودستم پر از گچ است و تمام سیاهی لباسم سفید شده ودرراستای طول متر گچ روی زمین می ریزم ، با کف کفشم خطوط اضافه را پاک می کنم ...

مکان : مهمانسرای همان شرکت تجاری
زمان : بیست دقیقه قبل

سین تلفن همراه به دست مشغول راه رفتن در طول حیاط است و مرتب داد می زند . من سعی دارم او را آرام کنم و در همین حال هم بند کفشهایم را می بندم ، تلفن را قطع می کند و به سمت من می آید .
- بدو لام بدو !
- کجا بدوم ؟
- نمی دونم برو چیزو بیار !
- چیز چیه ؟
- من دهن این مرتیکهء ...وز رو سرویس می کنم .
- باشه عزیزم چی شده ؟
- می گه اگه از مهمانسرا بیرون نیومدین همونجا بمونین چون همه رفتن و در انبار هم بسته است ، نه متر داریم نه گچ !
- آروم باش جونم ! خالی می بنده بیا ما بریم اونجا به روی خودمون نمیاریم ، ببینیم چی می شه !
- آخه یک ساعت قبل که ماداشتیم میومدیم برای ناهار مگه نمی دونست که متر و گچ می خوایم ؟...

مکان : دفتر کارگاه ساختمانی همان شرکت تجاری
زمان : یک ساعت قبل

مکان یابی ساختمان را با کمک سین و آقای مهندس سازه تعیین کردیم و این قضیه در حالی بود که آقای مهندس سازه در همهء زمینه های طراحی نظر دادند و بعد هم گفتند که شما معمارها چیزی از سازه سرتان نمی شود ! من و سین از شدت گرسنگی رو به موت هستیم و به سختی پشت میز نشستیم . دفتر در شلوغ ترین ساعات کار اداری خودش است .

- خب آقای مهندس سازهء عزیز ! خدا رو شکر حالا اگه اجازه بدین ما بریم یه ناهار بخوریم تا شما کارگر پیدا می کنین بعد بر می گردیم که گچ ساختمان رو بریزیم !
- وظیفهء من نیست که کارگر پیدا کنم ! هر کس یک جایگاهی داره ! من مدیر فنی کارگاه و مسئول بخش سازه و مدیر اجرائی طرح و ... هستم !
- بله بله ! شما درست می فرمائین ! ولی اینجا شهر شماست ! ما نمی دونیم از کجا کارگر بیاریم ؟
- به جون یدونه بچه ام من دارم خیلی به شما لطف می کنم .( سه روز قبلش که ما رفته بودیم اونجا این آقا شش ماه بود که ازدواج کرده بود...)
- بله بله درست می فرمائید ! ما ازتون تشکر می کنیم .
- خب پس یک ساعت دیگه اینجا باشین !
- چشم ! خیلی ممنونیم ! ما یک ساعت دیگه اینجاییم .

مکان : یکی از خیابانهای خیلی خیلی غیر فرهنگی شرقی ترین نقطهء تهران
زمان : هفت سال قبل

من و سین و چند تا دختر دیگر توی خیابان راه می رویم و به سمت آبادی می رویم تا ماشین بگیریم . سین از روز اول دانشگاه ماشین داشت و آن روز استثنائا ماشینش را نیاورده بود .
- خداییش بچه ها از وقتی دانشگاه مارو اینجا آوردن جو اینجا عوض شده ها !
- آره بابا اولا فقط تعمیرگاه و سیرابی فروشی اینجا بود . الان کلی بهتر شده .
سین رو ترش می کند و با اخمش نشان می دهد که به نظر او اینجا همان افتضاحی که بوده هست . در همین حال یک عدد عملهء کلنک به دست از کنار سین که کمی از ما عقب مانده رد می شود و گویا چیزی می گوید یا دستی به پشتش می کشد . ناگهان صدای داد و فریاد سین سرهای همهء ما را بر می گرداند ...
_ بی ادب ! بی نزاکت ! رعیت !!!!!


لیلا | 08:04 PM | من جای شما بودم از ته به سر می خوندم ! (169)