آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« برگشت ناپذیر | صفحه اصلی | Insurance Company »


شنبه 14 آذر 1383
کاش جغدها هم گردن بلندی داشتند


" از چشم نا پیدای خطا چکیده ام : "

هر شب همین طور است ، موقع خواب که می شود او می آید ، دست یکی از همخوابه هایش را در دست دارد و به رختخواب من می رود ...هر شب با یک نفر می آید : قد بلند ، قد کوتاه ، مو بلند ، مو کوتاه ، چشم سیاه ، چشم سبز ...ولی همه شان در یک چیز مشترکند : رنگ پوستشان سفید سفید است ! و نزدیکیهای صبح همانطور که آمده بودند می روند ، بی صدا . گاهی هم او جمله ای می گوید . مثل : خوب بخوابی ! یا اینجا بوی سوختگی می آید ! یا هوا کمی سرد شده است ! ...
" تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن ."
شب های جمعه نمی آید و من می توانم از سر شب در رختخواب خودم بخوابم . بعد آنها می آیند : اشکها را می گویم آنقدر پایین می ریزند تا بالشم خیس خیس می شود . من چندشم می شود روی بالش خیس بخوابم و برای همین تا صبح خوابم نمی برد و بعد آرزو می کنم که کاش شبهای جمعه هم بیاید ، لا اقل دیگر تنها نیستم و اینجا هم دیگر این همه نمناک نمی شود .
" مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، لیک ، غمی غمناک است . "
شبهایی که اینجا هستند ، من تا صبح کنار پنجره می ایستم و بیرون را تماشا می کنم . گاهی که چراغهای آن بیرون روشن است ، تصویر همبستری آنها توی شیشه می افتد ، آنوقت مجبورم پیشانی و نوک بینی ام را به شیشه بچسبانم وباز هم بیشتر سردم بشود . درون سیاهی پشت پنجره همیشه چیزی هست که مرا سرگرم کند : سایه هایی که از پس دیوار رد می شوند ، بعضی هاشان تند تند قدم بر می دارند و بعضی خسته اند ، سایه هایی که تنها دلیلشان فریب ماندن است! گاهی هم بر سر دیوار به دنبال جغدی می گردم تا تقصیرها را بر گردن او بیاندازم . او می گوید که جغد مال ویرانه های قصه هاست ، نه انبوه هجوم دیوارهای شهر . ولی من می دانم دلیلش اینست که جغد اصلا گردن ندارد . به جای جغد دو گربه را می بینم که گردن و پشتشان را برای هم راست کرده اند و با سر و صدای زیاد روی هم می پرند . کودکی از پنجرهء روبرویی همین صحنه را نگاه می کند .

گاهی که پاهایم از ایستادن درد می گیرد ، کنارشان روی زمین می نشینم ، به تخت تکیه می دهم و برایشان قصه می خوانم ، ولی قصه هایم یا تکراری اند یا آنها دوست ندارند . چون هیچ وقت بهشان گوش نمی دهند .

همیشه دم صبح وقتی بعد از رفتن آنها به رختخوابم می روم ، همه چیز خیلی سرد است و من سابقا دلیلش را نمی دانستم. ولی یک بار به بدن یکی ازآن دخترها دست زدم ، لبهء تخت نشسته بودم و دستم را روی ساق پایش گذاشتم . آنقدر سرد بود که اگر دست من خیس بود حتما پوست دستم کنده می شد ...

گاهی آن بیرون ، پشت سیاهی پنجره ام هیچ چیز نیست جز دیوار روبرو ، آنقدر به آجرهایش زل می زنم که برایم دست تکان می دهند و من هم برایشان لبخندی زورکی می زنم . او می گوید همهء حس ها متقابل است پس لابد دست تکان دادن آنها هم زورکی ست ....
یک شب همانطور ایستاده پای پنجره خوابم برد و خواب وحشتناکی دیدم :
" ...شبی مانند شب های دگر خاموش
بی صدا از پا در آمد پیکر دیوار
حسرتی با حیرتی آمیخت . "
می ترسم از اینکه یک روز پرده را کنار بزنم و بیرون اتاقم هیچ چیز جز سیاهی بی حرکت نباشد . آنقدر از این تهی می ترسم که تصمیم می گیرم دیگر هیچ وقت خوابم نبرد ...

" کاش اینجا نچکیده بودم ! "
( اشعار متعلق به سهراب سپهری ست )

لیلا | 01:32 PM | مهم نیست (20)