آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« کاش جغدها هم گردن بلندی داشتند | صفحه اصلی | کمی پیش از موعد »


دوشنبه 23 آذر 1383
Insurance Company

- ما به شما اطمینان کامل می دیم . هر گونه خسارت و یا آسیب دیدگی پیش بیاد ما در کنار شما هستیم .
این را گفت و با صمیمیتی که از مدیر یک شرکت بزرگ بعید بود سینی قهوه را که روی میز بود به سمت من هل داد . من هم لبخند زدم و فنجان قهوه ء داغ را که روی آن علامت شرکت بیمهء " همیشه حاضر" بود برداشتم . قهوه اش خوشمزه ترین قهوه ای بود که تا آن روز خورده بودم . من ناراحتی معده دارم واین جور چیزها شدیدا وضع معده ام را به هم می ریزد . ولی این یکی ...نرم و ایمن ، درست مثل اطمینانی که در لبخند دوست عزیز مدیر عامل بود . آدم خوش مشربی به نظر می رسید و آدم دلش می خواست روابطی غیر کاری و خارج از عقد قراردادهای بیمه با او برقرار کند . انگار که فکرم را خوانده باشد دستش را روی دستم گذاشت و گفت :
- ما دوست شما هستیم . باور کنید ما اصلا به چشم مشتری به شما نگاه نمی کنیم .
نا خواسته با شنیدن کلمهء " ما " سرم را برگرداندم و اطراف دفتر شرکت بیمهء " همیشه حاضر" را نگاه کردم . به نظر می آمد غیر از من و او هیچ کس دیگری آنجا نباشد . حتی خوب که فکر می کنم می بینم انگار سینی قهوه هم از اول همانجا روی میز بود ، ولی همهء اینها چیزی از اطمینان و آسودگی خاطر من کم نکرد .
قرارداد را تا کرد ، در یکی از پاکتهای مخصوص با علامت بیمه گذاشت و به من داد . موقعی که داشتم از دفتر بیرون می رفتم مرا دوستانه در آغوش گرفت و موقع خداحافظی گفت که آرزو می کند هیچ وقت هیچ مشکلی نباشد اما من باید بدانم که آنها همیشه هستند .

ماشینم را که جلوی در ورودی پارک کرده بودم روشن می کنم و به راه می افتم . حس عجیبی ست . این تابلو های بن بست همیشه تحریک کننده بوده اند و اینکه بدانی جایی هست که تو می توانی با دلگرمی تمام و کمال به وسوسه های دلت برسی و از هیچ چیز نترسی . فرمهای شرکت بیمه را از روی صندلی کناری بر می دارم و توی داشبورد می گذارم . فرمان ماشین را می چرخانم و وارد کوچه ای که یکی از این علامت های بن بست دارد می شوم . به انتهای کوچه که نزدیک می شوم سرعتم را زیاد می کنم ...


چند ماه بعد


حیف شد ! واقعا حیف شد ...بین من و مدیر عامل شرکت بیمهء " همیشه حاضر " رابطهء عاطفی خوبی ایجاد شده بود . من فکر نمی کردم که اینقدر شرکت ضعیفی باشند که با پرداخت هزینهء چند حادثهء کوچک ورشکسته شوند . به هر حال حتما پایان کارشان رسیده بود . هر چیزی یک مدت زمانی دارد .


چندین ماه بعدتر

باز هم اخبار بد و ناراحت کننده ...فرمهای شرکت بیمهء " آغوش امن ما برای شما " را پاره می کنم و دور می ریزم و در همان حال به انبوه فرمهای بی معنی فکر می کنم که پر از مشخصات به درد نخور است و آدم مجبور است در زندگیش هزار تا از آنها را پر کند . واقعا ناراحتم که مدیر این شرکت بیمهء " آغوش امن ما برای شما " بعد از اعلام ورشکستگی خودش را گم و گور کرد ، کم کم داشتیم دوستهای خیلی خوبی می شدیم و روابط غیر کاری خوبی را تجربه می کردیم .


بعدتر از بعدتر

روزنامه را تا می کنم و به همهء خبرگذاری ها لعنت می فرستم که چیزی غیراز اخبار بد ندارند . چند ماهی بود که بیمهء شرکت " بازو به بازوی شما " شده بودم و حالا ...خبر ورشکستگی و بدتر از آن خودکشی مدیر عامل شرکت که دوست بسیار عزیز و صمیمی من بود . یادم باشد برای پس فردا برنامه هایم را جوری تنظیم کنم که به مراسم ختم دوست عزیزم آقای مدیر عامل شرکت " بازو به بازوی شما " برسم . واقعا تاسف آور است . فندک را روشن می کنم و سیگاری آتش می زنم همینجور که دستم روی چرخ دندهء کوچک فندک است شعلهء آن را به لبهء فرش ابریشم نزدیک می کنم . نگاهی به روزنامهء تا کردهء روی میز حس اطمینانم را خراب می کند ، فندک را خاموش می کنم و توی جیب کنارم می گذارم . لعنت به این نا امنیتی زندگی !

لیلا | 06:23 PM | شما هم شرکت بیمه دارین آیا ؟ (202)