آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« نوشته ای در بارهء نوشتن | صفحه اصلی | غم نان اگر گذارد ... »


جمعه 18 دی 1383
من و تو نمردیم ...

صدای سوت آژیردر راه پله ها می پیچید . همسایه ها بچه به بغل از خانه هایشان بیرون می دوند ، بعضی هم فلاسک چای یا کلمن آب همراه خودشان دارند . مذهبی ها زیر لب دعا می خوانند . و بعضی نفرین می کنند ولی آرامش عجیبی توی نگاه همه شان هست ، انگار نه انگار که برای فرار از مرگ ونماندن زیر آوارهاست که اینطور می دوند . اوائل شروع موشک باران همه عصبی بودند و این آرامش را نداشتند ، اما کم کم مرگ ه٧صرار دارد که توی خانه بماند و می گوید دلش می خواهد اگر قرار است بمیرد توی خانهء خودش باشد و پیرزن می خواهد که آخرین فداکاریهای زندگی زناشویی اش را انجام دهد و پیرمرد نیمه فلج را از پله ها پایین ببرد . همهء همسایه ها زیر سقف فضای متعلق به انباریهای ساختمان جمعند . تو مرا نگاه می کنی و چون خجالت می کشی که نوازشم کنی سر عروسکم را نوازش می کنی و می گویی که ما نمی میریم. من و تو توی موشک بارانهای جنگ نمردیم ...

همی دانی که من مجذوب نگاههای خودم به تو هستم و بارها و بارها آن را در شیشهء غبار گرفتهء پنجره می بینم و امتحان می کنم تا به اندازهء کافی عاشقانه باشد . آن روز که زلزله آمد من پشت پنجره نبودم و تو هم توی حیاط بازی نمی کردی . آن روز من خواب بودم و رویای نگاه عاشقانه می دیدم و تو هم خواب بودی و رویای کودکی که مرد شده است . من و تو توی زلزلهء رودبار و منجیل نمردیم ...

پدرت برای ماموریت می رود و من ، مادر و خاله هایم برایر لبی خندیدند و نگاههای عجیبی به هم انداختند . سرم را که بین دو صندلی هواپیما می گذارم مادرم دعوایم می کند که چرا کارهای بچه گانه می کنم ولی پدر تومی گوید که بگذارید راحت باشند . نمی فهمیم کی اتفاق می افتد و چطور سرم از بین دو صندلی درمی آید . من و تو توی حادثهء سقوط هواپیمای ایرباس نمردیم ...

همیشه به مادرم می گویم که چرا ما هنوز ارگ بم را ندیدیم . می گویم : مامان همهء آدم خارجی ها می آیند تا این ارگ بم شهر ما ر2رگی شدم و نباید با پسر ها بازی کنم سعی می کند نا رضایتی اش را نشان دهد . اما تو روزها از درخت نخل باغچه تان بالا می روی و برای من دست تکان می دهی و ما همچنان دوست هستیم. فردای روزی که زلزله می آید قراراست برای دیدن ارگ برویم و من برای دیدار دو چیز عزیز قند توی دلم آب می کنم . من و تو زیر آوارهای زلزلهء بم نمردیم ...

من و تو توی تصادف جادهء چالوس نمردیم ...، من و تو توی سیل خانه مان خراب نشد و نمردیم ...، من و تو وقتی داشت% آماده می کرد و نصف کوچه در اثر انفجار خراب شد نمردیم ...، من و تو گرسنگی نکشیدیم و به خاطر فقر و گرسنگی نمردیم ...، من و تو به خاطر مصرف زیاد الکل و مواد مخدر اوردوز نکردیم و نمردیم ...، من و تو به خاطر استرس های زندگی سکته نکردیم و نمردیم ...، من و تو وقتی که مامورهای نیروی انتظامی توی مهمانی ریختند و داشتیم از طریق بالکن فرار می کردیم پایین پرت نشدیم و نمردیم ...، من و تو به خاطر پاره شدن طحال ویا خونریزی معده و یا ت%Bxcerpt=

لیلا | 10:53 PM | هنوز هم نمردیم (24)