آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Jon English - Six Ribbons

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
یک دوست قدیمی دوباره می نویسد
انتخاب وبلاگ برتر
تلویزیون نوروزی ( مجید اسلامی )
اسباب خجالت
کاندیداها و برندگان اسکار
ThE WiNnErS
Maharishi Mahesh Yogi Dies at 91
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (3)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« من و تو نمردیم ... | صفحه اصلی | غم نان اگر گذارد ... »


دوشنبه 28 دی 1383
اینجا که ما هستیم ، نجات غریق نداریم که ...

پنج دقیقه ای می شد که دست دختر را توی دستش گرفته بود و هر از چندی انگشتان نحیفش را نوازش می کرد . کف دست هردوشان حسابی خیس عرق شده بود و کم کم حس بدی داشت به وجود می آمد .
دلش می خواهد یک لحظه دستش را از توی دستهای دختر بیرون بیاورد و روی رانهایش بکشد تا پارچهء شلوارش نم دستها را حسابی بگیرد ولی می ترسد که به خاطر یک چنین حرکتی به بی مهری متهم شود برای همی%8ا خشک خشک شوند و بعد که می بیند او با سینی چای نزدیک می شود روزنامه ای را که زیر میز افتاده برمی دارد و از ترس اینکه مجبور نباشد دوباره دست دختر را بگیرد خودش را به ورق زدن و مطالعهء آن مشغول می کند.
اخبار سیاسی که دانستنش فقط برای ارضای حس " خود کم حرص خور بینی" خوب است ، صفحهء فرهنگ و اندیشه که آنقدر راجع به فلاسفهء تازه کشف شده می نویسد آدم احساس حقارت می کند ، اخبار ورزشی خواندن هم که در حضور خانمها شرم ه گات یا هر کس دیگری که یک چنین فکری می کند ، هیچ وقت یک اظهار عشق و علاقهء صادقانه به عمرشان ندیده اند و دختر لپش را بوسیده و بود و با تمسخر تکرار کرده بود " اظهار عشق صادقانه " !
صفحه ء حوادث از آن صفحات خوب روزنامه هاست که معمولا مردم به جز زنهای خانه دار قدرش را نمی دانند . می توان از دل هر حادثه ای صدها ایده و طرح جالب و ده ها نکتهء انسان شناسی و درس زندگی پیدا کرد و بعد دست آخر صفحه را کند و همانطور که رویش سAAر در اثر فشاردریای پشت آن از جا کنده شده ، همسایه ها پسری را دیده اند که حضور او را بارها در خانهء دختر به عنوان دوست او شهادت داده اند . پسر بالای سر دختر جوان که در اثر خفگی سیاه شده بود ، نشسته ودر تمام آن چند دقیقه ای که همه منتظر آمبولانس بودند مدام این جمله را تکرار می کرد : " من که گفتم جنبه اش رو نداری ..." در بازجویی های بعدی که ازاو به عمل آمد ، پسر علت مرگ دوست دخترش را غرق شدن در دریای احساسات خودش اعلا8ده ، پایهء میز را نگاه می کند و می گوید که همیشه آرزو می کند لا اقل در حضور کسی که دوستش دارد با آرامش و به زیبایی بمیرد . مردن در اثر خفگی یکی از کابوسهای بزرگ زندگیش است و ترجیح می دهد اگر قرار است به این صورت بمیرد در خلوت خودش باشد ...

لیلا | 03:57 PM | واللا ! (94)