آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« من و تو نمردیم ... | صفحه اصلی | به مناسبت راهپيمايی ولنتين »


سه شنبه 20 بهمن 1383
غم نان اگر گذارد ...

من آدم خوبی هستم و خواهم بود ، این را صادقانه قول می دهم ، به شرط اینکه غم نان بگذارد !

دیشب ( شب برفی تهران ) به همراه مادرم برای بدرقهء یکی ازاعضای فامیل به فرودگاه رفته بودیم . موقع برگشتن بیشتر آدم ها به خاطر هوا وسیلهء شخصی نداشتند و جلوی کیوسک کرایهء تاکسی فرودگاه صف عظیمی تشکیل داده بودند ، تا اینکه جیغ آقای مسئول در آمد که : ملت ! ماشین نداریم !
من به مامانم می گفتم : مادر جان ، بیا و از خر شیطان پایین بیا و با همین ماشین های معمولی برویم . کلی اصرار کردم تا بالاخره مامان راضی شد که این ماشین های معمولی ما را نخواهند دزدید و بعد هم من به جای راننده قول دادم که لیز هم نخوریم !
وقتی سراغ یکی از آنها رفتم که مسیر را طی کنم ، آقای راننده با شنیدن مسیر که اتفاقا زیاد هم دور نبود قیمت 20 هزار تومان را اعلام کرد و موجب شد من نه تنها دچار سوت زدگی مخ بشوم بلکه تصمیم بگیرم که حرفهء نا مقدس خودم را رها کرده به این شغل مقدس بپردازم ...

من مدت زیادی ( به نسبت خودم ) اینجاها نبودم ، یعنی که یک دفعه از یک نویسندهء غیر حرفه ای ( وبلاگ نویس ) ، یک نقاش خیلی پاره وقت و یک فیلم بین تمام وقت تبدیل شدم به یک دختر! نیمه وقت و یک بیزنس من تمام وقت ...حتی کامپیوترم را بردم دفتر کارم و شبها که خسته به خانه می آمدم فقط می توانستم بخوابم ! راستش کم کم داشتم دچار تهوع از زندگی می شدم نه به خاطر اینکه احساس کنم چیز خاصی را از دست داده ام بلکه بیشتر به این دلیل که با اینگونه زندگی هیچ چیز خاصی جز پول به دست نمی آید .

بدترین قسمت قضیه این بود که یک عالمه از تصورات ذهنی من در مورد آدمها کاملا به هم ریخت و من که فکر می کردم ضعف بزرگ بیشتر آدمها در روابط اجتماعی و درک از زندگی و تلاش برای خوب بودن است دیدم که بزرگترین ضعف بیشتر آدمها در برابر پول است . راستش برای خود من پول هیچ وقت مقصود نبوده و بالطبع توانایی به دست آوردن و حفظش را هم ندارم ، کار برایم تفریح است و اگر زندگیم از این مدار خارج شود مثل همین الان گه گیجه می گیرم .

ما در جایی زندگی می کنیم که اقتصاد وجود ندارد ، بلکه قمار وجود دارد . حالا وقتی خود ما هم به روابط قمار گونه مان در مورد کسب پول دامن بزنیم همه چیز به تدریج کثیف می شود و اینگونه کثافات به راحتی از زندگی و روح آدم پاک نمی شود .ما آدمها وقتی در مورد پول در آوردن ، ضرب المثل هایی مثل " حساب حساب است ، کاکا برادر " را می سازیم واقعا موضع خودمان را مشخص می کنیم . من نمی گویم بی حساب کتاب باشیم ولی متاسفانه وقتی پای پول وسط می آید ، روابط انسانی ، راستگویی ، برادری و ...همه چیز فدا می شود و فکر نمی کنیم که این آدمی که داریم اینجور در موردش بر خورد می کنیم و " آس " مان را برایش رو می کنیم ، ممکن است در جای دیگری به جز روابط اقتصادی باز هم در زندگی ما باشد و آن موقع او " آس " رو کند .
آدمهای تقریبا مذهبی ما ، که به نظر من هر چیز را انکار کنند این یکی واقعا در عمقی ترین جاهای ذهنشان نقش بسته ، در همهء موارد شیطان را خیلی بهتر از خدا به یاد دارند ولی در مورد پول خدا و شیطان هم احتمالا به رقبای مالی تبدیل می شوند و یا به کل فراموش می شوند ، که هر دو نادیده گرفته می شوند . ترس از شیطان در همهء موارد و خصوصا در این مورد ابلهانه است ، چرا که شیطان چیزی ست که ما هرگز ندیده ایم و نخواهیم دید . شیطان وجود ندارد . اما همهء ما خدا را دیده ایم ، حتی اگر لحظات کمی بوده باشد و من می دانم : جایی که قمارکثیف هست ، خدا نیست !

لیلا | 12:41 PM | آسمان را نمی توان خرید (23)