
عازم یک سفر چند روزه ( به کرمان ) هستم و طبق معمول که قبل از مسافرت ها حالم خوب نیست ، الان هم حس بدی دارم . همیشه موقع تجزیه و تحلیل احساسات و عواطف خودم که می شود بیش از پیش به ضعف هایم پی می برم و برای همین دست از تجزیه و تحلیل برمی دارم و به جای آن سعی می کنم با حال بدم یک جوری کنار بیایم . ولی الان که سعی می کنم این قسمت از مغزم را بشکافم و جملات بدون ویرایشم را به اینجا منتقل کنم حس رو راستی ام با خودم غلیان کرده و برای همین هم می نویسمش تا بعدها سند مکتوب برای ارائه به دادگاه داشته باشم . راستش از بچگی بدترین اتفاقات زندگیم در سفرها رخ داده است : ( تصادف ، کشف و شهودهای ضد حال ، تنهایی های بی لذت ، جدایی و ...) ولی خوب که فکر می کنم می بینم دلیلش این نیست ، یعنی اگر هم باشد جزء کوچکی ست . با اینکه این دوست عزیزایرانیمان نظرش در مورد سفر بسیار مثبت است ( بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی ...) ولی من همیشه قبل از سفرها حسی تاریک دارم . تاریکی که به زحمت می تواند خامی چون من را پخته کند و دلیلش هم نبود شوق است . شوقی که اگر هم باشد کور است چرا که به خاطر انتظار کشیدن برای ندیده هایی ست که دیدنشان به هیچ نمی ارزد . مگر آنکه دلیل انتظار مهر باشد ، که مهر هم چند وقتی ست جزء نیافتنی هاست . و من یکی ترجیح می دهم مهر را در خانهء خودم و در درونم بجویم . تصور اینکه این عشق و مهر از آن من بوده ، پس تنها با پاک کردن لایه های روی آن که مثل جرم اضافه می مانند می توان آن را دوباره وارد زندگی کرد و خلاصه اینکه حوصلهء تغییر موضع ، حتی اگر فقط فیزیکی باشد را هم ندارم..
امان از این باران ، امان از بوی عید امان از گذشت سالها که تا وقتی بهار نیاید نمی بینیمشان و امان از سفر که خواب زمستانی مرا بر هم می زنند .