
چند دقیقه ای ست که بالای سر این بچه های سبزه رو ایستاده ام و نگاهشان می کنم. هرکدام یک لیوان رنگ و یک قلم مو دستشان است و مشغول نقاشی روی آسفالت یکی از خیابانهای شهر کرمان هستند.
اینجا، اولین جشنواره بین المللی کتاب کودک و نوجوان است.و من هم جزو تیمی هستم که قرار است هرروز بولتن جشنواره را تهیه کند.
امروز دو طرف خیابان مجاورجشنواره را بند آورده اند، به هر کدام از بچه ها یک رنگ و قلم مو دادند و بهشان گفته اند ، با موضوع پرواز نقاشی بکشند.
یکی از بچه ها ، خانه ای را با رنگ زرد کشیده است و رنگش تمام شده ( حالا پرواز از کجای خانه قرار است در بیاید خدا داند...) کمی آنطرف تر یک لیوان رنگ قرمز روی زمین ریخته ، بهش پیشنهاد می دهم که از آن رنگ استفاده کند. با لب ورچیده و لهجهء شیرین کرمانی می گوید: آخه نصفش زرده !می گویم : عیب نداره ! رنگی رنگی که خوشگلتره ...با خوشحالی به سمت قرمز می رود و بعد تمام سقف خانه را قرمز می کند!
پرنده توی قفس، آدم های بالدار، پرنده های بزرگ در کنار خانه های کوچک، پروانه و ...تمام خیابان رنگی ست. رنگهایشان را با هم عوض می کنند تا نقاشیشان یک رنگ نباشد و به هم لبخند می زنند . نگاهشان که می کنم ، شادی را توی صورتشان نمی بینم .اگر خیلی دقیق شوی در عمیق ترین جای چشمانشان می توان چیزی یافت ، اما اکثرا غم عجیبی توی نگاهشان است. شاید کسانی را در زلزلهء بم و یا زرند از دست داده باشند ...و بعضی هایشان هم بهت غریبی دارند، انگار که از این توجه ناگهانی به " کودک " دچار شگفتی باشند.
پایم را به زمین می کشم تا رنگهای کف کفشم پاک شود و به سمت محل اسقرارمان( دفتر تحریریه ) می روم . طبقه سوم یک سینما که سالن بزرگی ست درکنار اتاق آلفردو ( آپاراتچی سینما پارادیزو) . با این تفاوت که به جای فیلمهای رومنس ، فقط " یوسف مصر" نشان می دهد . هرروز قبل از تعطیلی سینما و بین دو سانس نمایش فیلم، صدای ایرج بسطامی پخش می شود که اگر بم نبود و زلزلهء بم ، هیچ وقت یادی از او نمی شد . بعد از تعطیلی هم صدای کیبور و تایپ مداوم شنیده می شود که تا صبح موسیقی متن مان است. یک روز از جشنواره هم به بچه های بم اختصاص دارد، بچه هایی که با وجود آنهمه کمک مالی، هنوز در کانکس ها زندگی می کنند و درس می خوانند.
نیمه شب است، روی پله های اتاق آلفردوی کرمانی نشستم و فکر می کنم . به بچه های بم و زرند، به بچه های مدرسه سفیلان که در آتش سوخت ، بچه های رشت که خانه و مدرسه شان دراثر بارش برف خراب شد، بچه هایی که پدر و مادرشان را در آتش سوزی مسجد ارگ از دست دادند، به بچه های ایرانی ، نه آن عدهء کمی که در رفاه زندگی می کنند ، سالی چند سفر خارجی می روند تا یادشان برود که ایرانی اند و همهء تکنولوژی در خدمت شادی آنهاست . به آن عده زیادی فکر می کنم که محکومند ایرانی به دنیا بیایند و شاید هم یک روز قربانی حماقتهای آدم بزرگها شوند.
آرزو می کنم سال خوبی برای همهء بچه های ایرانی باشد و این یعنی اینکه : خدا کند آدم بزرگها حماقت نکنند ، خدا کند بلاهای طبیعی نیاید که غم بزرگتر مال بچه هاست و خدا کند بچه ها شاد باشند که شادی آنها مسری ست !