آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« لینکستان | صفحه اصلی | درد بی درمان دموکراسی »


جمعه 23 اردیبهشت 1384
یادواره دوچرخه سرمه ای


روی دوچرخهء سرمه ای رنگم که می نشستم دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود ، آنقدر دور حیاط کوچک آپارتمانمان چرخ می زدم که سرم به دوران می افتاد و دوچرخه ام که مسیرش را حفظ شده بود با هن و هون می رفت و گاهی به نشانهء اعتراض زنجیر چرخ سیاه و روغنی اش را به ساق پایم می مالید تا رد سیاهی روی پایم بماند و من هم که حواسم نبود موقع رفتن به خانه با اعتراض مامان مواجه می شدم . در آن حالت دورانی همهء فکر ها از کله ام دور می شد که خیلی لذت بخش بود .بزرگتر که شدم فقط یک بار توانستم چنین تجربه ای را دوباره داشته باشم و آن هنگامی بود که خودم را توی اتاقم حبس کرده بودم و یک نوار نود دقیقه ای " قوالی " گوش می دادم وسرم به طرز عجیب و خوشایندی گیج می رفت . بعدها فهمیدم که بزرگترین لذت در لحظات بی فکری است که هر کس به نوعی خواسته یا ناخواسته آن را در چیزی جستجو می کند : مدیتیشن ، سکس ، مواد مخدر ، الکل ،موسیقی و رقص های سماع گونه و انواع مشابه آن و هم وطن های روشنفکر نمای ما هم سعی می کنند این لحظات را در چیزهایی جستجو کنند که حتما و حتما بزرگترین صدمه را به سلامتیشان وارد کند...
بعضی وقتها سرخوشی نشستن روی دوچرخهء سرمه ای رنگ را با دوستی شریک می شدم ، مثلا آن پسره ، آرش ، که همسایهء طبقهء چهارم مان بود و هر دو با هم سراشیبی تند پارکینگ را پایین می آمدیم و مثلا مسابقه می دادیم ، دوچرخهء آرش از مال من بلندتر و سریع تر بود و دسته های نیمدایره ای متمایل به سمت سرنشین داشت . بیشتر اوقات یادمان نمی آمد که قرار به مسابقه بوده و وقتی که آرش زودتر به پایین سراشیبی می رسید او را برنده اعلام نمی کردیم . یک بار هم دوچرخه هایمان را با هم عوض کردیم و از نیمه های راه من و دوچرخه به جای اینکه روی چرخهای دوچرخه پایین بیاییم با کنارهء دوچرخه و زانوی درب و داغان من پایین آمدیم .چند وقت پیش به یکی از دوست های قدیمیم که تصادفا آن موقع ها او هم همسایه مان بود، می گفتم که شاید بشود با استفاده از این شهر های مجازی مثل اورکات ، نوستالژی های کودکی را دوباره پیدا کرد . مثلا همین آرش ...را ! دوستم نیم ساعت به من خندید و گفت که اسم پسرک بابک آ...بوده و نه آرش...
دوچرخهء سرمه ای ، یک بار هم جان مرا نجات داد و آن وقتی بود که یک آقای دزد در یکی از روزهای تابستان مرا در کوچهء خلوتی صدا زد و گفت که برای تعمیر ماشینش به کمک من احتیاج دارد . من خنگ هم که فکر نکردم چه کمکی ممکن است از نیم وجب آدم بر بیاید با افتخار برای کمک به آقای در راه مانده از دوچرخه ام پیاده شدم و به سمتش رفتم ، کاپوت ماشین را بالا زده بود و مثلا مشغول کاری بود . نزدیکتر که رفتم بوی گند عرق آمیخته به بوی خطر آزارم داد و قبل از اینکه آقای دزد بخودش بیاید به سمت دوچرخه ام رفتم که فرار کنم ، مرد تا فاصله ای به دنبال من آمد و بعد هم به عنوان جملهء مثلا تشویقی چیزی گفت و کاری کرد که ترجیح می دهم خواننده خودش ابتکار به خرج دهد و حدس بزند . بعدها فهمیدم و دیدم که بیشترین بیماران جنسی را می توان در این کشور پیدا کرد ...
آن موقع ها خیابان های تهران نه تا این حد سرعت گیر داشت و نه سرعت گیر ها تا این اندازه چاق و پهن بودند . دلیلش هم این بود که ماشین های توی خیابان که عموما پژو 504 و پیکان و رنو بودند هم خیلی تعدادشان کم بود و هم اینکه به درد کورس گذاشتن نمی خوردند و هنوز جوانها خیابانهای ایران زمین و جردن و فرشته را هم کشف نکرده بودند ولی به هر حال یادم هست که من مواقعی به علت وجودی این سرعت گیرها واقف می شدم که روی دوچرخهء سرمه ای رنگم به سختی نشسته بودم و شدیدا جیش داشتم و در راه رسیدن به خانه با سرعت پا می زدم . آن موقع بود که اگر یکی از این سرعت گیرها سر راهم سبز می شد اگر از دور می دیدمش که باید سرعتم را کم می کردم و موجب دیر شدن زمان وعده با توالت می شد و اگر هم نمی دیدمش که فشار و ضربه ای که به چرخ های دوچرخه و بعد من وارد می آمد کمتر از تجربهء مرگ نبود . بعدها که توی ماشین باز هم همان وضعیت تکرار شد به این نتیجه رسیدم که این تنها کاربرد برای سرعت گیرهای خیابانهای شهری مثل ماست که مردم به جای اهمیت دادن به جلو بندی و دم و دستگاه زیر ماشینشان برایشان مهم است که فلان ماشین که چهار تا خیابان جلوتر برایشان بوق زده بود یک وقت خدای نکرده از آنها جلو نزند ...
یک تعمیرگاه دوچرخه نزدیک خانه مان بود که بعدها حتی وقتی خودم پمپ دو چرخه خریدم و دیگر به آقای مهربان نیازی نداشتم باز هم بهش سر می زدم . همیشه به پسر بچه هایی که با من توی صف تعمیر دوچرخه بودند یاد آوری می کرد که باید حق تقدم را به من بدهند چون من یک خانم هستم . من هم همیشه سعی می کردم جای نوبت خودم باشم چون در خانه یاد گرفته بودم که زن و مرد به خاطر این چیزها نه تنها متفاوت نمی شوند بلکه این فقط باعث می شود زن را موجودی ضعیف تصور کنند و هم اینکه تحمل کتک خوردن از پسرهای توی صف را بیرون از محیط تعمیرگاه نداشتم ، با اینحال از آقای تعمیرکار خیلی خوشم می آمد و یک بار هم که گفت دختر ندارد و من مثل دخترش هستم کلی ذوق کردم . بعدها دیدم که مردممان فقط گاهی به زنهای حامله و خیلی پیر حق تقدم و احترام می دهند و اگر عناصر اناث پشت فرمان می نشینند باید انواع و اقسام فحش های خواهر و مادر با درجات متفاوت را یاد بگیرند تا در مواقع لزوم استفاده کنند و بر عقیده ام مصمم شدم که احترامی که همیشه برای جنس من وجود دارد بیشتر از نوع ترحم و نگاه به مظلوم و یا ضعیف تر است که بهتر است نباشد...

لیلا | 07:26 PM | یادوارهء فرهنگستان ادب پارسی (18)