
محتسب در نیم شب جایی رسید / در بن دیوار مردی خفته دید
گفت:هی، مستی، چه خوردستی؟ بگو/ گفت:ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت:آخر در سبو واگو که چیست؟/گفت: از آنکه خورده ام، گفت این خفیست!
گفت:آنچه خورده یی آن چیست آن؟/گفت: آنکه در سبو مخفی ست آن!
دور می شد این سوال و این جواب / ماند چون خر محتسب اندر خلاب!
گفت او را محتسب:هین آه کن / مست، هوهو کرد هنگام سخن
گفت:گفتم آه کن هو می کنی/ گفت : من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادی است/ هوی هوی میخوران از شادی است
محتسب گفت: این ندانم، خیز، خیز/ معرفت متراش و، بگذار این ستیز
گفت: رو تو از کجا من از کجا؟/ گفت: مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست: ای محتسب بگذار و رو/ از برهنه کی توان بردن گرو؟
گر مرا خود قوت رفتن بدی / خانهء خود رفتمی، وین کی شدی؟!
*****
چارکس را داد مردی یک درم / آن یکی گفت: این به انگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بود گفت: لا/ من عنب خواهم، نه انگور، ای دغا
آن یکی ترکی بد و گفت: این بنم/ من نمی خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت : این قیل را/ ترک کن، خواهیم استافیل را
در تنازع، آن نفر جنگی شدند/ که ز سر نام ها غافل بدند
مشت بر هم می زدند از ابلهی/ پر بدند از جهل، وز دانش تهی
...
*****
پیل اندر خانه یی تاریک بود / عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی/ اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود/اندر آن تاریکی اش کف می بسود
آن یکی را کف به خرطوم افتاد/ گفت: همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست برگوشش رسید/ آن بر او چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود/ گفت:شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست / گفت: خود این پیل چون تختی بدست
همچنین، هریک به جزوی که رسید/ فهم آن می کرد، هرجا می شنید
از نظرگه، گفتشان شد مختلف / آن یکی دالش لقب داد، این الف
در کف هر یک اگر شمعی بدی / اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دست است وبس/ نیست کف را برهمهء اودسترس
چشم دریا دیگرست و ، کف دگر/ کف بهل، وز دیدهء دریا نگر
جنبش کف ها زدریا روز و شب/ کف همی بینی و دریا نی عجب!
ما چو کشتی ها بهم بر می زنیم/ تیره چشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن، رفته به خواب/ آب را دیدی، نگر در آب آب
آب را آبی ست کو می راندش / روح را روحی ست کو می خواندش
گربگوید، ز آن بلغزد پای تو/ ور نگوید هیچ از آن،ای وای تو
ور بگوید در مثال صورتی/ بر همان صورت بچفسی ای فتی
آن چنان کز نیست در هست آمدی / هین بگو: چون آمدی؟ مست آمدی
هوش را بگذار و آن گه هوش دار/ گوش را بر بند و، آن گه گوش دار
دم مزن تا بشنوی از دم زنان / آنچه نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی ز آن آفتاب/ آنچه نامد در کتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح / آشنا بگذار در کشتی نوح
...
قسمت دوم مطلب زنان را فراموش نکردم و خواهمش نوشت!