آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« به سراغ زنان می روی ...2 | صفحه اصلی | نی نی »


سه شنبه 18 مرداد 1384
ذائقه ایرانی ، هنر ایرانی

یک کلهء فر خوردهء قوچ که با یک سری برگهاو شاخه های مدل نقاشی های رنسانسی روی کف نصب شده و جنسیتش به خاطر رنگ طلایی غلیظ آن مشخص نیست( ولی خب چوبی است ) دستهء مبل را تشکیل می دهد . یادم می آید آن موقع ها که تازه نقاشی را شروع کرده بودم وقتی از معلمم پرسیدم رنگ طلایی اش را از کجا گیر می آورد و او با طعنه گفته بود از مبل سازها ، توی دلم کلی خندیده بودم و فکر کرده بودم مگر مبلمان را هم طلایی می سازند؟ رویه و پشتی مبل پارچه ای است . روی پشتی طرح یکی از لویی های خدا بیامرز کشیده شده و کف آن یک دختر و پسر جوان و یک بزغاله مشغول معاشقهء دسته جمعی از نوع عهد بوقی آن هستند...صاحب مبل فروشی که انگار قیافه و سلیقهء مشتریانش را می شناسد ، لبخندی کجکی تحویلم می دهد که یعنی برو تو خریدار نیستی ! من هم کم نمی آورم و می پرسم : ببخشید آقا ! کسی هم پیدا می شود این ها را بخرد ؟ آقاهه هم نگاه عاقل اندر سفیهی به من می اندازد و قیمت چند میلیونی مبل را می گوید و توضیح می دهد که با این وجود مبلش کلی طرفدار آدم حسابی دارد!

نیم ساعت است توی ترافیک گیر کردم، منظرهء روبه رویی خیل عظیم ماشین هاست که از جایشان جم نمی خورند وچند جوان نحیف که به قصد کشت یک پیرمرد رشید را می زنند، منظرهء کناری یک خانم چادری است که کم مانده همهء وسایل آشپزخانه شان را هم با خودش بیاورد و روی پای من بگذارد و منظره ای که از شیشهء سمت چپ دیده می شود یک ساختمان چند طبقه و احتمالا مسکونی است و به خاطر علایق شخصی و شغلی این ساختمان تنها چیزیست که می تواند در این نیم ساعت مرا سرگرم کند: ستوهای ساختمان شبیه سازی هایی هستند از ستونهای تخت جمشید خودمان ، منتها با مقیاس کوچکتر و پوشش سیمان تگری ، یک سری پلهء عریض و طویل ورودی ساختمان را تعریف می کنند و در بالای پله ها هم درهای اتوماتیک شیشه ای خود نمایی می کند. نرده های جدا کنندهء حیاط از خیابان و فرم چراغها شبیه باغهای روسی است و در بالای ورودی حجم عظیم شیشهء ارغوانی و فلز سرمه ای چشم را نوازش می دهد ، نما کلا ترکیبی است از فلز و شیشه و سیمان و سنگ ...( من شرمنده ام که آجر قرمز ندارد ) در بالاترین قسمت ساختمان که به نظر می آید جان پناهی برای بام باشد ، سوراخ گرد بزرگی روی نما تعبیه شده و من از همین جا با سنگ کار این قسمت ابراز همدردی می کنم . تنها چیزی که از این سوراخ پیداست ،یک دیوارهء دودگرفتهء سیمانی است که به نظر می آید اتاقک آسانسور باشد ، به نظرم معمار این بنا می خواسته تکه ای از آسمان را با این دایره قاب بگیرد ولی در محاسباتش کمی اشتباه کرده ...

اینجا بورس تزئینات ساختمان است ، پرده، کرکره ، پارکت ، موکت و فرش های ماشینی ! از این دسته اجناس هستند و چون از بین این اجناس تنها فرشهای ماشینی قابلیت دکوری و آویزان شدن بیرون مغازه را دارند بیش از بقیه به چشم می آیند. به نظرم مفهوم پوستر های دوزاری که روی کاغذهای گلاسه چاپ می شد و فرش کمی جابه جا شده است . پسر موبوری که یک سگ را بغل کرده ، دختر بچه ای که اشک می ریزد ، شخصیت های والت دیزنی و بالاخره " نیکی کریمی " از جمله طرح های برگزیده در چشمان من ناخریدار هستند . من اگر عاشق خانم کریمی باشم که نباید دلم بیاید رویشان راه بروم و اگر هم ازشان خوشم نیاید که دیدن هر روزهء عکسش کف خانه نمی دانم چه دلیلی می تواند داشته باشد ؟ این را برای توجیه تولید این طرح به خصوص نگفتم این را با خودم بلند بلند فکر کردم تا ببینم چه طور می شود که آدمی که هموطن من است ، در شرایط آب و هوایی مشابه من به دنیا آمده و زیست کرده و لا اقل آنقدر فیلم در زندگیش دیده که بداند نیکی کریمی کیست، این فرش را می خرد ؟

به فاصله های صد متر فروشگاههایی از تابلوهای رنگ و روغن در این خیابان به چشم می خورد و به نظر می آید که مانند فروشگاههای سوهان حاج حسینی و برادران شعبه های مختلفی از یک جنس باشند ، فقط همانطور که یکی پسته اش را بیشتر می ریزد یا رنگ قوطی اش متفاوت است اینها هم کمی در رنگ گلهایی که دست این خانم عشوه گرند و تعداد موزهای این سبد میوه تفاوت دارند و این در حالی است که فارغ التحصیلان رشته های نقاشی و نقاشان به نام، باید از یک سال قبل ، با یک هزینهء زیاد و اجازهء ارزیابی به منشیهای نگارخانه ها برای نقد کارهایشان به مدت یک هفته وقت نمایشگاه بگیرند و سی درصد فروش تابلوهایشان را هم به نگارخانه بپردازند.

راننده نوار خال تور و بند تنبانی اش را برای یک لحظه خاموش می کند و با خوشحالی رو به من می گوید : خانم ! مجاز است، ها ! و من که تقریبا از سر درد شنیدن موزیک احمقانه و شعرهای درپیت دارم جان می دهم ، می گویم : مجاز که چه عرض کنم ! اگر دست من بود حکم اعدامش را هم صادر می کردم .و با عصبانیت سرم را پایین می اندازم تا بحث ادامه پیدا نکند . قسمتی از روکش صندلی ماشین از بین زانوهایم پیداست و من از ته دل به خلاقیت اولین آدمی که توانسته پلنگ و گورخر را ترکیب کند آفرین می گویم .

همهء دوستان و روزنامهء شرق تبلیغش را کرده اند . روی تبلیغاتش نوشته : " فیلم برگزیدهء سال " وقتی از سینما بیرون می آیم به خاطر آنهمه فشاری که شخصیت اصلی داستان توی بنز گیر کرده در شن متحمل شده احساس خفگی می کنم . نمی دانم کمپانی بنز هم چیزی از آقای میرکریمی گرفته اند یا چیزی داده اند ؟ به هر حال تنها نتیجه ای که می گیرم اینست که ما برگشتیم به چندین هزار سال پیش و فیل سازان محترم ما قصد دارند به ما ثابت کنند که: " خدا وجود دارد ". دست گلشان درد نکند . من یکی که پذیرفتم خدا هست به شرط آن که دیگر موقع دیدن یک فیلم که به انگیزهء مازوخیستی انتخاب نشده زجر نکشم . در ضمن تا چهل و پنج دقیقه بعد از شروع فیلم هم مردم همچنان توی سالن نیایند و آقای مسئول باهوش سینما هم با آمدن هر آدم جدیدی چراغ قوه اش را یک دور توی چشم من نیندازد تا عزیزان در راه مانده را راهنمایی کند.

گبه از آن دسته چیزهایی است که حتی خود تحصیل کرده گان صنایع دستی نیز آن را نمی شناختند تا اینکه آقای مخملباف لطف کردند و این صنعت دستی وطنی را به کمک ابزاری انسانی به نام شقایق جودت به ما شناساندند و از آن موقع بود که حقیقتا دوران شکوفایی این هنر سر رسید . بافت گبه معمولا خیلی فی البداهه و استفاده از رنگها بسیار ارگانیک و غیر حساب شده بود. به طوری که روح هنر عشایر در این صنعت دیده می شد ولی از وقتی شهری ها آن را کشف کردند گلاب به روتون ...دند به این هنر! تلفیق گبه و گلیم ، فرش و گلیم و طرحهای مدرن در گبه ، از آن چیزهایی بود که دهاتی بدبخت به خواب هم نمی دید .

مغازهء سفال فروشی است و همه جا رنگهای تندی دیده می شود . سابقا به این جور جاها که می آمدم بوی خاک می آمد و رنگهای اکر و آبی و سبزفضای خاصی را تولید می کرد .نمی دانم فکر چه کسی بود که ممکن است ترکیب عکس فانتزی دختر و پسری که یکدیگر را می بوسند با کوزهء گردن باریک و سفالی قشنگ به نظر برسد .

دست هر کودک ده سالهء شهر گیتاری می بینی و هر جوجه ای درهر مهمانیی " اگه یه روزی نوم تو " ی فرامرز اصلانی را می خواند و می زند.گروه آرین محبوب ترین گروه پاپ محسوب می شود . در میان بدلیجات و زیور آلات موجود در بازار از فرم های سرخپوستی و شیطان پرستی تا علامت یین و یانگ و کلهء اسکلت دیده می شود. مردم کاشی های سرویسهای بهداشتی شان را با رگه هایی شبیه سنگ ولی آیینه ای انتخاب می کنند . پرده های خانه های نیم وجبی شبیه مدل پرده های کاخهای کلاسیک و عظیم دوخته می شود. به آیینه های ماشینهای آنچنانی ، چشم زخمهایی اندازهء کلهء من آویزان می کنند و هرچه عروسک در زندگی کادو گرفته اند پشت شیشهء ماشین ویترین می کنند .حجاب رعایت می کنند ولی در مهمانی ها می رقصند و قر کمر می آیند . بهترین کتاب زندگیشان بامداد خمار است ولی میلان کوندرا هم می خوانند . به تئاتر می روند ولی در صف تئاتر مردم را هل می دهند و توی سالن چیپس می خورند. گلهای مصنوعی زشت در گلدانهای خانه شان می گذارند و فکر می کنند که هدیه بردن گل پول حرام کردن است ...

اگر از یک آدم کمی وارد بپرسیم که اینها چه سبکی است شاید بگوید : مردم ایران دوره های پست مدرنیستی خود را طی می کنند . ولی به نظر می آید دوره های هنری قرار است از پی هم بیایند و مردمی که اصولا دورهء مدرن را نگذرانده اند ، نمی دانم چطور ممکن است پسا مدرن باشند؟!

لیلا | 09:34 PM | هزار امروز هم آواز زاغ است (15)