
بعد از یک ساعت که آنجا نشسته بود و فقط گریه و زاری و داد و بیدادشان را نگاه کرده بود ، حالا تقریبا می فهمید که برای چه اینجا هستند . جماعتی که او هم در میانشان است ولی بر خلاف آنها بی طاقتی اش را فقط با اشک ریختن نشان می دهد و مدام فحش نمی دهد ، همه نگران بودند ؛ از آن نوع نگرانیهایی که هیچ چیزی جز انتظار نمی تواند کاری برایشان انجام دهد. چند بار خواسته بود بلند شود، نزدیکشان برود و به او آشنایی بدهد ولی پشیمان شده بود . حتی صحنهء این دیدار را هم چندین بار در ذهنش مرور کرده بود :
جلو می رود ، دستی به شانهء او می گذارد و می گوید : سلام. مرا می شناسی ؟ او هم با تعجب نگاهش می کند. اشکهایش را با گوشهء روسری پاک می کند و همانطور که هاج و واج است لبخند می زند و اسمش را صدا می کند ...
یا اینکه...
نزدیکش می شود ، زن پشتش به اوست و نمی بیندش . به اسم صدایش می کند و او بر می گردد ، اشکها خشک می شوند و به جایش لبخندی می نشیند و بعد با خوشحالی به سمتش می آید و او را در آغوش می گیرد ...
شاید هم ...
اصلا از دیدنش خوشحال نشود و خودش را به نشناختن بزند . بالاخره او نمی داند که چهل و چند سال پیش ، وقتی که آنطور بی خبر و غیر منتظره از آن محل رفته بودند ، چه اتفاقاتی افتاده بود و تنها چیزی که می دانست این بود که انگار او هم مثل خودش خانواده ای تشکیل داده است . حتی پیداست که خانواده اش را هم خیلی دوست دارد که اینطور همراهشان است و با آنها و برای یکی از آنها نگرانی می کند و اشک می ریزد .
احساس می کند که هنوز هم دوستش دارد و با دیدنش خاطرات به مغزش هجوم آورده اند . خدا کند کسی که به خاطرش اینجا آمده اند، از آشناهای نزدیکشان نباشد ، هنوز بعد از این همه سال نمی تواند ناراحتی اش را تاب بیاورد و دوست دارد او را با همان چهرهء بشاش و صورت گرد خندان ببیند . نگاهش می کند تا صورت زیبایش را ببیند . گردی صورت ، به خاطر فرورفتگی های گونه ها اندکی رو به کشیدگی رفته است و لب پایین کمی حالت افتاده پیدا کرده . فاصله بین بینی و لب خط اریب و عمیقی ست که نشانی از خنده های دوران گذشته را با خود دارد . زن دیگر اشک نمی ریزد . با انگشتانش روی میز مخصوص پرستاران ضرب گرفته ، ضرب آهنگی عصبی و غیر ریتمیک و وقتی اولین پرستار بخش به پشت میزش برمی گردد شروع به حرف زدن با او می کند . پرستار نگاهی جستجوگر به اطراف می اندازد و زن هم به همراهش چشم می گرداند که خوشبختانه نمی بیندش . با اینکه خیلی دلش می خواهد بتواند با او صحبت کند ولی در آن لحظه اصلا موقعیت خودش را برای دیده شدن مناسب نمی داند . ظاهرش شبیه این پیرمردهای چشم چران شده که نیمکت گوشهء راهروی شلوغ بیمارستانی را گیر آورده اند و مردم را دید می زنند .
سرش را پایین می اندازد و برای مدت کمی از این شرمنده می شود که یادش رفته بود، برای چه اینجاست ... احساس عذاب وجدان دوباره باز می گردد و قلبش تیر می کشد ، همین چند روز پیش بود که نوه اش دلداریش می داد و می گفت نباید زیاد حرص و جوش بخورد و بعد هم به پدر و مادر بی فکرش که هر کدام گوشه ای از دنیا مشغول کار خودشان بودند فحش داده بود. نوه اش را خیلی دوست داشت و فکر می کرد تنها چیزی ست که توانسته برای خودش حفظ کند و حالا ...او را هم نتوانسته بود نگهدارد . زنش در اثر تومور مغزی که خیلی هم دیر به دادش رسیده بودند جان سپرده بود . آنقدر همیشه غرغر می کرد که او سردردهای این اواخرش را باور نمی کرد و به حساب همان غرزدن های همیشگی اش گذاشته بود . تا اینکه دکتر گفته بود حتی اگر تومور را در بیاورند هم امکان زنده ماندن کم است . وقتی که زنش رفته بود ، زیاد ناراحت نشده بود با اینکه همه می گفتند خیلی زود بوده و اصلا حقش نبوده و حیف بوده...هیچ وقت با زنش مشکل جدی نداشتند ولی می دانست که او اصلا دوستش نداشت و هردو می دانستند که برای هم ساخته نشده اند. پسرش مهندس شیمی بود و برای یک شرکت خارجی و بزرگ که کارهای نفتی می کردند، کار می کرد و همیشه در سفر بود : چاد ، دوبی ، مالزی و .... عروسش در سازمان یونسکو مشغول به کار بود ، انگار شغل مهمی داشت و او هم دائما در سفر بود . از وقتی به خودش آمده بود این نوجوان سیه چرده که شبیه هیچ کس نبود و نوه اش بود با او زندگی می کرد . تنها دارائیش بود و تنها چیزی که دوست می داشت . بعد از ظهر ها توی هال کوچکشان روبروی هم می نشستند و پسر با هیجان از اینکه چطور در مدرسه فلان معلم را " ضایع " کرده بودند ، چطوری فلان دختر را " پیچونده " بوده ، چطور ماشین مدیر مدرسه شان را به " فا..." داده بودند و ...تعریف می کرد و او سراپا گوش بود و شاید هم کمی برای این سرپا ماندن به خودش فشار می آورد که یک وقت با چرت زدنهای بی موقع اش، این تنها دارایی اش را نرنجاند . گاهی از فشار خواب آلودگی مجبور بود مدتها لبهء مبل بنشیند و به قول پسرک خودش را توی وضعیت ناجوری بگذارد . نوه اش هم او را خیلی دوست داشت ، این را از مدت زمانی که صرف پدر بزرگ می کرد می شد فهمید .
تلفن خانه که بی موقع زنگ زده بود ، فهمید که باید اتفاقی افتاده باشد . چند بار قبل از این برای خرابکاری های پیش پا افتادهء نوه اش به مدرسه و آموزشگاههای مختلف رفته بود ولی همیشه با اینکه مجبور بود مجیز مدیر و معلم هایی را بگوید که حتی نمی شناختشان و یا اگر می شناخت از روایات با مزهء نوه اش بود که زیاد هم شناخت جالبی نبود ، ته دلش به داشتن چنین نوه ای می بالید . بر عکس خودش جسور و بی کله بود و فکر می کرد که اگر خودش کمی از این جسارت را در جوانی می داشت هیچ وقت به این روز نمی افتاد . دختری را که دوست داشت و حاضر بود برایش بمیرد از دست داد و محافظه کاری اش بر عشقش پیروز شد . حتما هیچ یک از اطرافیانشان در گذشته ، اسم این رابطه را عشق نمی گذاشتند ، چرا که او یک شبه و ناگهانی همه چیز را رها کرده بود و رفته بود و او و خانواده اش در این شهر بزرگ گم شده بودند . ولی فقط خودش می دانست که چه بر سرش آمده و تا چه حد عاشق بوده. حالا باید بعد از این همه سال در موقعیتی این چنین دوباره او را می دید . زمانی که به او گفته اند بیا که نوهء عزیزت با ماشین زده یک آدم را له کرده و حالا آن آدم تقریبا در حال مردن است ، او باید اینجا بنشیند و فقط دعا کند که آن آدمی که او نمیشناسدش زنده بماند تا پسرکی که بدون گواهینامه او را به این وضع انداخته ، متهم به قتل نشود . می داند که زندگی آن آدم زیاد برایش مهم نیست و از این بابت کمی شرمنده است ولی به هیچ وجه نمی تواند ببیند که تنها کس زندگیش را از او بگیرند و این چیزی ست که برایش خیلی اهمیت دارد .
احساس اینکه کسی به سمتش می آید ، موجب می شود سرش را بالا بیاورد . خود اوست . با آرامشی که به نظرش به آن تصویر گذشته ها و شیطنت های شیرینش نمی ماند ، به جای خالی کنار او اشاره می کند و می پرسد :" جای کسی نیست ؟" خودش را کنار می کشد و متوجه می شود که او را نشناخته است . برایش عجیب و کمی دردناک است که او را نمی شناسد ولی به رویش لبخند می زند . زن به آرامی می نشیند و بر حسب عادت دستمال را روی چشمهایش می کشد که حالا دیگر خالی از اشکند . به سمت او بر می گردد و لبخند غمناکی می زند . حالا می تواند به طور واضح ، خطوطی را که زمان برایش به یادگار گذاشته اند زیر چشمها و بالای لب ببیند . چشمهایش انگار روشن تر شده اند و دستهایش کمی می لرزد . قدش کمی کوتاهتر به نظر می آید و هیکل باریک گذشته را ندارد . دوست دارد دستش را بگیرد و بگوید که هنوز دوستش دارد ولی او که نمی شناسدش شروع به صحبت می کند :
" نمی دونم ...نمی فهمم ... مردم چطوری بچه هاشون رو بزرگ می کنن ؟ اینقدر راحت بزنی به یک آدم و حتی بخواهی فرار کنی . آقا مردم وجدان ندارن و چیزی که آدم نداشته باشه نمی تونه به بچه اش هم یاد بده . پسرهء عوضی با ماشین زده به دختر من ، به تنها دختر من ! ... تنها کسی که فکر می کردم واقعا شبیه منه. تنها آدمی که فکر می کردم تو این دنیا هنوز معنی چیزای خوب رو می فهمه ...حالا داره می میره . قبل از مادرش . قبل از اینکه خوشبختی و بزرگ شدن بچه هاش رو ببینه و عشقی رو که به این همه آدم یاد داده تو وجودشون بزرگ کنه . اون پسرهء احمق که خودش بچه است و چیزی نمی فهمه ، ولی به نظر من پدر و مادرش مسئولن ! اونایی که بزرگش کردن مسئولن و من اگه بلایی سر بچه ام بیاد نمی بخشمشون تا دق کنن و بفهمن دق چیه ! آقا مردم بد شدن ! مردم پست شدن !مردم ..." گریه نمی گذارد جمله اش را تمام کند . این بار دستمال را که از چشمش بر می دارد خیس خیس است ...چشمانش تقریبا شیشه ای و بیرنگ شده اند ...
"ببخشید آقا شما رو اذیت کردم . می خواستم جلوی بچه هام قوی باشم ، اینجا خودمو خالی کردم. نمی خوام قبل از اینکه چیزی بشه ضعف مادرشونو ببینن . می خوام امیدوار باشم که خدا یک بار هم شده به خاطر عشق همه چیزو بر میگردونه ! برمی گردونه ، نه؟ ببخشید آقا مثل اینکه حالتون زیاد خوب نیست شما هم لابد درد خودتونو دارید ، من دیگه اذییتتون نمی کنم..."