
شخصیتهای اصلی :
من حقیقی
من واقع گرا
من ایده آل گرا
عوامل طبیعی و غیر طبیعی !
گرسنگی ، ساعت 3 بعد از ظهر و معدهء خالی از غذا ! " من حقیقی " و بقیهء همکاران هر روز با هم ناهار می خورند . همهء رستورانها و فست فود های محل را امتحان کرده اند تا بلکه جایی را پیدا کنند که آنها را در حالت گرسنگی و گوش به زنگ هلاک نکند . دستور سفارش غذا معمولا از طرف رئیس صادر می شود و او الان در حالیکه 5 بار پیشنهاد غذا خوردن را مطرح کرده و بعد فراموش کرده و سوت زنان دنبال کارهای خودش رفته ، مشغول تعریف خاطرات غذاهای عجیب و بسیار خوشمزه ایست که در یکی از سفرهایش به آنطرف کرهء زمین داشته ...
من ایده آل گرا : بی فکری یا فراموش کاری ؟ هر کدوم که باشه ، من برای نوشتن بقیهء متن زنده نخواهم موند ....
من واقع گرا : به نظرتون چطور میشه آدم ساعت دستگاه گوارشش رو با مال رئیسش تنظیم کنه ؟
مشکل اداری- مالی پیش آمده که اعصاب آقای رئیس بسیار خط خطی می باشد . هر دو دقیقه یک بار یک نفر تماس می گیرد و یا او با یک نفر تماس می گیرد و بعد " من حقیقی " که میزکارش نزدیک او است با صدای " گوپس" کوبیده شدن گوشی روی دستگاه تلفن نیم متر از جا می پرد و ماوس کامپیوتر را که توی دستش نگه داشته با ضربه ای روی میز می کوبد .در همین حین موبایل " من حقیقی " تصمیم می گیرد که فعالیت خودش را شروع کند و اوضاع انگوری را کشمشی کند . یک نفر که خیلی وقت پیش " من حقیقی " با او به هم زده و یک نفر دیگر که دوست فعلیش است، هر دو به صورت باز هم یک در میان زنگ می زنند و می خواهند او را سر ساعت 7 بعد از ظهر ببینند و حرفهای مهمی دارند که تلفنی نمی توانند بگویند. یکی از دوستان دبیرستان بعد از چندین سال زنگ می زند و تا نیم ساعت حاضر نیست جواب معمایی را که " او کیست ؟" بدهد و " من حقیقی " در حالیکه او را اصلا به یاد نمی آورد و چشم غره های رئیسش را می پاید کاملا گیج شده .یکی از همکلاسیهای " من حقیقی " تماس می گیرد و می پرسد که ماکت ساز خوب می شناسد یا نه ؟ یکی از همکارهای قدیم تماس می گیرد و در حالیکه از بی معرفتی" من حقیقی" شکایت می کند قراری برای آخر هفته می گذارد که همکاران قدیم همدیگر را ببینند . دوستی زنگ می زند و می پرسد که فیلم " ساید ویز " رو دیده و اگر دیده نظرش چیست ؟ دوست قدیمی دیگری هم که ایران نبوده ، زنگ می زندو می گوید که برای عروسی برادرش آمده و این چند روزی که اینجاست می خواهد او را ببیند . یک نفر هم تماس می گیرد و با کردی چیزهایی می گوید و مشخص می شود که اشتباه گرفته .دوستی زنگ می زند و ....
رنگ آقای رئیس از سرخی به بنفش و بعد سیاهی می گراید ...
من ایده آل گرا : فکر می کنین بدشانس تر از من آدم تو دنیا باشه ؟ اینها سالی یک بار هم زنگ نمی زدند ...
من واقع گرا : وقتی که این همه دوست داری که همشون به یادتن و دوستت دارن احساس غرور بهت دست نمی ده ؟ به نظرم دراین لحظه و این ساعت میزان انرژی بالایی دارم که این همه آدم یهو پیداشون شده !
" من حقیقی " مسیری طولانی را در راه بازگشت به خانه پیاده روی می کند تا کمی ذهنش آرام شود . وقتی که کم کم ساق پاهایش به ذق ذق ( زق زق ؟ ) می افتد تصمیم می گیرد به پیاده روی خاتمه دهد و سوار ماشین شود. توی تاکسی که می نشیند کیف پولش را بیرون می آورد و با نگاه کردن به سیصد تا تک تومنی یادش می آید که امروز می خواسته از کارت بانک نزدیک شرکتش پول نقد کند ...
من ایده آل گرا : اینقدر که این آدما اعصابمو به هم ریختن ، حواسم به هیچی نیست ...حتی خودم ...
من واقع گرا : چقدر خوبه که پول هیچ وقت تو زندگی من عنصر مهمی نیست ...
چند ثانیه ایست که " من حقیقی " منتظر سبز شدن چراغ است تا از عرض خیابان عبور کند . در همین حال چشمش به پیاده روی روبروست که مردم تک تک یا گروهی در نقطه ای از آن جمع می شوند و بعد پراکنده می شوند . وقتی به آن سمت خیابان و به آن نقطه می رسد ، پیزنی را می بیند که با لباس مندرسی وسط پیاده رو ایستاده و در حالیکه می لرزد ، گریه می کند . چند مرد هم آنجا ایستاده اند ولی هیچ زنی نیست . " من حقیقی " نزدیک می رود . حالت پیرزن خیلی رقت انگیز است . " من حقیقی " فکر می کند که این ضعیف ترین موجودی ست که تا به حال دیده ...دست پیرزن را می گیرد و می پرسد : " مادر جان چی شده ؟ " پیرزن که انگار از دیدن یک همجنس در آن میان کمی قوت قلب گرفته نگاهی به " من حقیقی " می اندازد و گریه اش شدید تر می شود . باز هم می پرسد : " چی شده مادر ؟ " این دیالوگ یک طرفهء سوال های " من حقیقی " و گریهء زن تا مدتی ادامه دارد تا اینکه پیرزن می گوید : " این نمی ذاره من اینجا بشینم ! من فقط می خوام این گوشه بشینم و کاری به کسی ندارم ( و به گوشه ای از پیاده رو که یک تکه مقوای کارتون روی زمین است اشاره می کند ) ولی این نمی ذاره من بشینم ..." من حقیقی " با استیصال می پرسد : " کی مادر جان ؟" و پیرزن به مردی اشاره می کند که خیلی آرام درکنار مردان جمع ایستاده ." من حقیقی " سر بر می گرداند و پیرمرد کوری را می بیند که سوی نگاهش به ناکجاست و عصای سفیدی را در دست نگه داشته ...
من ایده آل گرا : لعنت ...
من واقع گرا : گاهی خوش بینی واقع گرایانه عین حماقت است ...
بهتر است آدم فقط ببیند، آن هم باچشمان خودش ! به جای همهء قضاوت های واقع گرایانه یا ایده آل گرایانه و یا خوش بینانه و بدبینانه...
چیزهایی که هست و وجود دارد، قضاوت نمی شود . فقط هست ...و زندگی ادامه دارد ...با چشمان باز به روی ما . ما هر نقابی جز نقاب خودمان را بزنیم چشممان را به رویش تنگ ، یک وری و یا زیادی گشاد کرده ایم!