آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« از افتتاحيه تا اختتاميه | صفحه اصلی | عموووووم ابالفضل..... »


چهارشنبه 19 بهمن 1384
UnFoLdInG

خوشا به حال آنها که دری برای قفل کردن ندارند ...

در میان این همه خاطرات " صد سال تنهایی " ، کوچ نشینان و کولی هایی که به ماکوندو می آمدند برایم از همه پر رنگ تر بودند . آدمهای عجیبی که در آن برهوت شعور به معرفت هایی غریب دست یافته بودند . آدمهایی که چیزی نداشتند تا از دست بدهند و برای همین همه چیز به دست می آوردند . تاریخ نداشتند ، گذشته ای نداشتند و هر لحظه و در هر حال زندگی می کردند یا بهتر بگویم زندگی را می خوردند...ملکیادس !

"- مردم چرا غمگینند؟
- ساده است . مردم اسیر سرگذشت شخصی شانند .
همه اعتقاد دارند که هدف این زندگی پیروی از یک برنامه است . کسی از خودش نمی پرسد که آیا این برنامهء خود اوست یا دیگری آن را برایش ریخته . تجربه کسب می کنند ، خاطره می اندوزند ، مال جمع می کنند و نظرات دیگران را بر دوش می کشند که سنگین تر از حد توان آنهاست . بنابر این رویاهای خودشان را از یاد می برند ...."

تجربه کسب می کنم . تجربه تقریبا همیشه هم معنی درد است ، با این حال به دانشم افزوده می شود . چندین برابر سن ام آدم دیده و شنیده ام . داستان هایشان را گفته اند و رفته اند . داستانهایشان دانش من است . هرکدام تجربه ای دارند که آن را بی بها یا با بها به من می دهند . دانش آدمها به یکدیگر نیز منتقل می شود و در آخر انبان من پر است از اندوختهء دانش !
یک آدم جدید می آید ، با داستانی نو و طرحی نو ، مثل همهء آنهایی که در زمان خودشان نو بودند . اندوخته ام را کنار می گذارم تا بشنومش و تجربهء او را هم به بقیه بیفزایم ...بارها شنیده ام که از " فلانی آدم با تجربه ایست " مثل تمجید استفاده می کنند . تجربه ای که در تجربه کردن جدید به کار نیاید به هیچ نمی ارزد همانطور که " معرفت انباشته تنها به درد آشپزی می خورد " !
تجربه اي که به شناختن افراد کمک نکند . کل قبيله را هم نمي شناسد
قبیله ای که در آن زندگی می کنیم را چقدر میشناسیم ؟من که بعد از سالها می دانم که نمی شناسمش و فقط به آن عادت کردم.
" کسانی که با ما فرق دارند ، خطرناکند ، اهل قبیله ای دیگرند و آمده اند تا زمین ها و زن های ما را بگیرند "
کافیست نگاهی به کاریکاتورهای دانمارکی بیاندازیم تا ببینیم آنها هم درست به اندازهء خود ما احمق اند . که آن پیرمرد هم قبیله ای مان جلوی دوربین گریه می کند که به ساحت ... توهین کرده اند و حتی نمی داند که کاریکاتور چطور چیزی ست .
" عشق کوچک است ، فقط برای یک نفر جا دارد ، و مراقب باش نفرین و کفر است اگر بخواهی بگویی گنجایش قلب بیش از این است "
بهش می گویی دوستش داری و بابت چیزهایی که به تو یاد می دهد برایش ارزش قائلی . او هم سر تکان می دهد که یعنی می فهمد ...سال بعد به تو پیشنهادی می دهد و وقتی می گویی : من متعهدم ! چشمانش بیرون می زند و قیافه ای عصبانی می گیرد که یعنی : نگفته بودی !!!
" بعد از ازدواج اجازه داریم مالک جسم و روح همسر خود بشویم "
زن به خاطر آزارهای زیادی که از هم قبیله ای ها و همسر و قبیله اش دیده به قبیلهء دیگری کوچ می کند و بعد تو را به بازجویی می خواهند که می دانی جرم آدم ربایی چیست ؟
" باید شغلی را برگزینیم که از آن متنفریم ، چرا که جامعهء ما سازماندهی شده و ما بخشی از آنیم . اگر هرکس کاری را بکند که دلش می خواهد، کار دنیا پیش نمی رود ."
بعد از نیم ساعت مصاحبه و سوال و جواب به زبان آدمهای قبیلهء دیگر . می گوید که اینجا جنبهء آرتیستیک روح شما ارضا نمی شود وباز هم خدایش بیامرزد که می گوید و تو با احساس دردی درون شکم فکر می کنی که لا اقل پول که می دهند و طوری به طرف می گویی مشکلی وجود ندارد که یعنی من شکر بخورم بخواهم آرتیست بازی در بیاورم ....
" باید حتی الامکان نگوییم نه ! چرا که مردم بیشتر دوست دارند بگوییم بله ! بله گفتن به ما اجازه می دهد در این دنیای پر خصومت بقا یابیم ."
دلم برایت تنگ شده بیا ببینمت ! حالا جرئت داری بگو اما دل من برای تو تنگ نشده .خانم من قول داده ام این کار را شنبه تحویل بدهم ، روی شما هم حساب کردم ( اگر می توانی بگو آدم فقط از طرف خودش قول می دهد نه بقیه ) . این همه وقت است کلاس آواز می روی ، اگر یک دهن برای ما نخوانی ناراحت می شویم ، بگو که برای خودت می روی نه مردم ! بگو !....
" نظر و فکر دیگران ، از احساس ما مهم تر است "
حالم خوب نیست . به نظر من که فقط خسته ای !
چته ؟ هیچی خسته ام ! چرا دروغ می گی . من می شناسمت . خوب بگو از چی ناراحتی ؟
چته ؟ نمی دونم ! خوب بگو نمی خوام بگم یا به تو ربطی نداره . این دیگه چه جور جوابیه ؟
"اگر رفتار متفاوتی نشان بدهید از قبیله طرد می شوید ، چرا که ممکن است بیماری تان به بقیه هم سرایت کند و باعث از هم پاشیدن چیزی شوید که سازماندهی اش این قدر دشوار بوده ."
من هیچ وقت مراسم عروسی نخواهم داشت ! بی خود ! مگه عروسی مال تو تنهاست ؟ بعدشم این همه عروسی رفتی باید پس بدی . تازه نمی گی مردم چی می گن ؟ می گن بیوه بوده یا ترشیده ؟ می گن چه گدا بودن ! می گن چه بیشعور بودن . عروسی رسمه ! سنته ! دینه ! ایمانه ! هدفه ! خود خداست !
" همیشه باید توجه کنیم که در غارهای مدرن خودمان چه طور زندگی می کنیم . اگر هم درست ندانیم از یک دکوراتور می خواهیم که تمام تلاشش را بکند تا به دیگران نشان دهد که ما خوش سلیقه ایم ."
خانم تابلوی افقی دراز که بیشتر هم آبی باشه ندارین ؟ نه ! لابد این مدلی الان مد شده اونایی که کشیده بودین رو همه خریدن ؟ .........!!!!!!!!!!!!!!
" باید در روز سه وعده غذا بخوریم ، حتی اگر گرسنه نباشیم . وقتی شکل بدنمان از معیارهای زیبایی خارج می شود باید رژیم غذایی و روزه بگیریم ، حتا اگر از شکل بیفتیم ."
بخور ! سیرم ! بخور هنوز خودت بچه نداری که بفهمی بخور !
اینجوری که تو همه اش پشت میز نشستی باید ورزش کنی وگرنه چاق می شی !
به نظرت وقتی برایم می ماند ؟....
" باید مطابق الگو لباس بپوشیم ، باید با یا بدون میل ، عشق بازی کنیم . باید به نام جنگ و دفاع آدم بکشیم . باید بخواهیم که زمان زودتر بگذرد و بازنشستگی زودتر برسد . باید در انتخابات و برگزیدن سیاستمدارها شرکت کنیم . باید از هزینه های زندگی شکایت کنیم . باید آرایش مویمان را تغییر دهیم . باید اشخاص متفاوت را نفرین کنیم . باید به خاطر گناهانمان طلب مغفرت کنیم . باید به خودمان ببالیم که حقیقت را می دانیم و قبیله های دیگر را تکفیر کنیم که خدایی دروغین را می پرستند .
فرزندانمان باید راه ما را دنبال کنند ، چرا که ما بزرگتریم و دنیا را می شناسیم .
همیشه باید یک مدرک دانشگاهی داشته باشیم ، حتی اگر هرگز در رشته تحصیلی که ما را مجبور به انتخاب آن کرده اند کاری نیابیم .
باید درس هایی بخوانیم که هرگز به کارمان نمی آید اما می گویند : دانستنش لازم است : جبر ، مثلثات یا قانون حمورابی .
هرگز نباید باعث ناراحتی پدر و مادرمان بشویم ، حتی اگر به خاطرش لازم باشد تمام شادی زندگیمان را پس بزنیم ...باید با صدای کم به موسیقی گوش بدهیم . باید آهسته حرف بزنیم . باید در نهان گریه کنیم . باید با مزه باشیم ..."
( جملات داخل گیومه متعلق به" زهیر" اثر پائولو کوئیلوست)

لیلا | 12:00 AM | دریغ کز شبی چنین ، سپیده سر نمی زند (28)