
خشک چوب و خشک سیم و خشک پوست
از کجا می آید این آوای دوست ؟.....
شاید به نظر مضحک بیاد. ولی اول از شکلش خوشم اومد . از هر جهتی یه شکله . مثل مجسمه های"هنری مور" ! با این تفاوت که سالها قبل از اون ابداع شده . صداشو شنیده بودم ، ولی تو اون عالم بچه گی تشخیص نمی دادم که کدوم صدا مال کدوم سازه ؟ بعد که فهمیدم این صدای زنگ دار خوشگل مال دلبر منه دیگه عاشقش شدم . دوازده ساله که بودم مدرسه مون یه سری کلاسهای آزاد فوق برنامه مثل ویولن و سه تار و انیمیشن و نجوم و ...گذاشت. از همون وقتی که فهمیدم تصمیم گرفتم بالاخره به وصال عشقم برسم و" تار" بزنم ولی دوتا مشکل وجود داشت . اولا که وزن تار اندازهء خودم بود و هیکلش از من هم بزرگتر بود . دوما مدرسه کلاس سه تار داشت نه تار ! تو اون عالم بچه گی بهم گفتن اگه سه تار رو یاد بگیری بعدا می تونی تار بزنی و این ساز به قد و قواره ات هم بیشتر میاد . خلاصه آموزش سه تار رو شروع کردم در حالیکه فکر معشوق قدیمی همیشه تو سرم بود و به زودی یه مشکل بزرگ تر پیدا کردم ...: از معلم سه تارم متنفرشده بودم . همه چیز بود جز هنرمند . همه حسی داشت جز احساسات شاعرانه برای هماغوشی با ساز. خلاصه بعد از مدتی از خیر معشوق جایگزین قلابی گذشتم و تا مدت زیادی ( حدود سیزده سال !!!!) بی خیال هر نوع آموختن موسیقی شدم .
جایگزین یک چیز هیچ وقت خود آن نیست . به قول ابراهیمی نمایش یک مقوله خود آن نیست حتی در اوج شباهت . بعدها بزرگ می شدم و خواسته هام هم بزرگ می شد خیلی پیش آمد که به جایگزین ها رضایت دهم و همیشه هم دلایل مختلفی داشت ...
- این به صلاحته دختر ...
- این خیلی راحت تره ...
- اون که به دست نمیاد ولی اینم فرق زیادی با اون نداره ...
- این با شرایط فعلی تو بیشتر جور در میاد...
- حالا فعلا با این کنار بیا ! بعدا اونم به دست میاد...
- شاید الان زمان اون نشده ، الان حتما زمان اینه ...
ولی هیچ وقت صلاح نشد که اونی که می خواستم بشه ... اون چیزی که سخت تره به دست نیومد ... شرایط هیچ وقت جور نشد ...خیلی پیش اومد که من کنار بیام ولی خواسته هام کنار نیومدن ....زمان هم هیچ وقت نرسید ...
الان یه آدم بزرگ ام که بعضی خواسته هام خیلی کوچیکن و اصلا بهم نمی آد. بعضی هاشون بچه گانه اند . بعضی دیگه دور از ذهن شدن و خیلی های دیگه به نظر اطرافیانم مضحک میاد و بیشترشون فقط به صورت یه تصویر قدیمی در اومدن که یاد آوریشون عذابم می ده ...راستش الان دیگه دلیل اش رو نمی فهمم که چرا آدم باید قانع باشه و از خیر "جنس اصل "به دلیل محدودیت بگذره . من اگه بچه دار بشم همه جور چیزی بهش یاد می دم جز قناعت . بدست آوردن اصل خواسته ، چه مادی باشه و چه معنوی ، چه از جنس عشق باشه چه پول ، چه آرزویی دور از دست رس باشه و چه خواستن توت فرنگی در اواخر پاییز ، خیلی مهمه !!! بگذار آدم حس نرسیدن رو تجربه کنه و بشینه براش یک عالمه عر بزنه ولی هیچ وقت نفهمه که باید قانع باشه . قناعت و بسنده کردن از اون چیزهای احمقانه اییه که به هیچ دردی نمی خوره !