آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Jon English - Six Ribbons

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
یک دوست قدیمی دوباره می نویسد
انتخاب وبلاگ برتر
تلویزیون نوروزی ( مجید اسلامی )
اسباب خجالت
کاندیداها و برندگان اسکار
ThE WiNnErS
Maharishi Mahesh Yogi Dies at 91
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (3)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« انگاسی | صفحه اصلی | !تولد یک نوزاد »


سه شنبه 23 اسفند 1384
مثل همهء آدمها

آن بیرون هنوز دعوا بود . راننده با داد و هوار سعی داشت از خودش دفاع کند و کمک راننده که تا چند دقیقه قبل این وسط جولان می داد و با آن چشمهای هیزش مسافران را دید می زد ، حالا عین موش شده بود و به یکی دیگر از اتوبوسها تکیه زده بود . بالاخره قرار شد مسافری که بلیطش قبلا فروخته شده بود را با اتوبوس بعدی بفرستند و دعوا فیصله یافت . کمک راننده موقع سوار شدن یک پس گردنی نوش جان کرد و اتوبوس به راه افتاد . زن کنار دستیم که از ابتدای دعوا توی کیفش دنبال چیزی می گشت که با آن خودش را باد بزند بدون اینکه سرش را بالا بیاورد زیر لب غر زد که : " این مردم دعوا کردنشون هم همیشه در همین حد صف نون و پیاز می مونه ..."با تعجب نگاهش کردم . تقریبا هم سن و سال خودم بود و معلوم بود جوانتر که بوده بی بهره از زیبایی نبوده . همچنان داشت زیر لب غر می زد و من صورت نا آشنایی را می دیدم که با لحنی مطمئن و آشنا حرف می زد و به همه چیز بد و بیراه می گفت .
وقتی اتوبوس از محوطهء ترمینال دور شد زن که انگار بالاخره خسته شده بود ، لبخندی تحویلم داد و خودش را به اسم کوچک " لام " معرفی کرد . سر در نمی آوردم انگار وقتی من حواسم نبود و داشتم از پنجرهء اتوبوس بیرون را نگاه می کردم . از جا بلند شده بود و جایش را بایک نفر دیگر درست شبیه خودش ولی خوش اخلاق و خوش رو عوض کرده بود . به هر حال من هم خودم را معرفی کردم و گفتم که خوش حالم توی این سفر خسته کننده همسفر خوش صحبتی مثل او دارم و توی دلم به خودم فحش می دادم که باز هم دارم دروغ می گویم و توجه آدمی را جلب می کنم که اصلا به توجهش نیازی ندارم . او هم گفت خوشحال است که به جای یکی از آن پیرزن های غرغرو که چادرشان بوی گند می دهد کنار من نشسته و من هم جا خوردم که چقدر بی پرده است . بعد هم سرش را دم گوشم آورد و گفت که از چادری ها متنفر است . پرسیدم چرا ؟ و او به آرامی شانه هایش را بالا انداخت و گفت که نمی داند ...
کمک راننده با آن نگاه مزخرفش راه افتاده بود بین صندلیها و آب نبات تعارف می کرد . " لام " برگشت و از مسیر نگاه او به ردیف صندلیهایی رسید که چند دختر دانشجو اشغال کرده بودند . توی دلم می گفتم الان است که باز هم غر زدن هایش را شروع کند و به همه چیز بد و بیراه بگوید ولی بر خلاف انتظار من پوزخندی زد و گفت : " چه عشوه ای هم می ریزن ؟ " با تعجب گفتم : " برای کی ؟ این کمک رانندهء پیزوری ؟ " گفت : " آره ! چرا که نه ؟ زنها همیشه می خوان مورد توجه باشن . حالا این توجه از طرف یه سوپور باشه یا بقال محل ، یا شوهرشون و یا حتی پسرشون ..." راست می گفت ولی من کسر شان می دانستم که این حرف از طرف زنی با این ژست و قیافه گفته شود . احساس می کردم صورتم داغ شده و یک سری خاطرات پراکنده و بی ربط به مغزم هجوم آورد . داشتم با خاطراتم و تصاویر درهمی از شوهرم ، بچه ها ، مرد همسایه ، مامور آب ، شوهر دوستم توی مهمانی و ....دست و پنجه نرم می کردم که " لام " پرسید :" ازدواج کردی ؟ " با سر جواب مثبت دادم . و ناخود آگاه حلقهء ازدواجم را توی انگشتم چرخاندم . " بچه چی ؟ " گفتم که دو تا فرزند دارم و دلم برایشان تنگ شد . پرسیدم :" تو چی ؟" سرش را یک وری کرد و یکی از ابروهایش را بالا انداخت و با لحن مسخره ای گفت :" نه ! هنوز پیدایش نکردم ! دیر شده به نظرت ؟ " گفتم برای ازدواج که دیر نمی شود . و پرسیدم که چند سال سن دارد . یک سال از من کوچکتر بود ولی در دلم کمی خوشحال شدم چون کوچکتر از او به نظر می آمدم .
" لام " با لحنی که باز هم به حالت چند لحظه قبلش شبیه نبود شروع به حرف زدن کرد : " چندین بار عاشق شدم . خیلی زیاد...ولی هیچ کدام به ازدواج نرسید . چون همه شون زن زندگیشون یکی دیگه بود نه من ! " حالت حرف زدنش اذیتم می کرد . نمی فهمیدم جدی صحبت می کند یا شوخی . لحن گزنده ای داشت که برایم خیلی آشنا بود . سالها بود با مردی زندگی می کردم که زمانی عاشقش بودم . او هم همینطور حرف می زد . حرف زدنش روحم را می جوید و من مثل آدم های خود آزار هر روززندگیم تشنه تر به گوش دادن شدم و کم حرف تر ! همیشه فکر می کنم که تحقیرم می کند و او همیشه کتمان می کند . همیشه فکر می کنم که پشیمان است و او همیشه می گوید نه ! ولی همیشه می دانم که او هم مثل من در تنهایی هایش فکر می کند که اگر زندگی او را به جاهای دیگری غیر از در کنار من بودن می برد ، همه چیز بهتر نبود ؟ اوائل ازدواجمان از دوست دخترهای قدیمی اش می گفت و اعتراف می کرد که من از همه شان بهترم . ولی نمی فهمید که برای من این برتری لذت بخش نیست و عدم حضور آنها در ذهن اوست که راضی ام می کند .
" لام " گفت : " چه شوهر روشنفکری داری ؟ تنهایی داری می ری مسافرت ؟ " گفتم : " آره ! ما آدمهای آزادی هستیم که در کنار هم زندگی می کنیم " و در دلم به خودم می خندیدم که حسرت در کنار او بودن را مدتهاست با خودم دارم . می دانم که خیلی وقتها دوست داشتم این چیزی که بقیه به آن می گویند غیرت ! به جوش بیاید و حتی دعوایم کند .
" لام " همانطور که در ظرف غذایی را با زحمت باز می کرد گفت که هیچ وقت نتوانسته بفهمد که از نظر مردها غیرت و در مقابل آن حسادت چه معنایی دارد ؟ ظرف سالادی را که ادعا می کرد غذایش است رو به من گرفت و تعارف کرد : " ببخشید قابل تعارف نیست ولی بفرما ! دو تا چنگال هم آوردم . انگار می دونستم قراره تو اتوبوس مغز یه بنده خدایی رو بخورم " و قاه قاه می خندد . می گویم که من ساندویچ مرغ دارم و برای هردویمان کافی ست . ولی " لام " سر تکان می دهد و می گوید یک سالی ست که گیاه خواری می کند . باز هم دهانش را دم گوشم می آورد و می گوید : " احساس کردم با اینکه دارم پیرزن می شم ولی هنوز تمایلات جنسیم خیلی زیاده ! باید کنترلش کنم و از گوشت نخوردن شروع کردم وگرنه سر پیری کار دستم می ده ...." و دوباره می خندد . کم کم دارد شوخی و جدی هایش دستم می آید و من که کمی احساس راحتی می کنم با خنده می گویم :" پس گیاه خواری برای من سمه ! چون همینجوریشم شوهرم به زودی طلاقم می ده ...." و هر دو می خندیم .
یادم می آید از بین تعریف هایی که همیشه شوهرم از رابطه های قدیمش می کرد ، چیزی که بیشتر آزارم می داد این بود که بگوید : " فلانی خیلی خوش سکس بود " یا " تو خیلی خوبی ولی باید یک کم از زنهای دیگه یاد بگیری که چطور با مردها رفتار کنی " و ...در طول این سالها هم تمام این خاطرات کم رنگ شدند و دوست دخترهای رنگ و وارنگ سابق شوهرم از ذهنم پاک شد به جز یکی ! آخرین رابطه ای که قبل از ازدواجش با من با دختری برقرار کرده بود و من هیچ وقت نفهمیدم که چرا تمام شد و چرا او را که همه چیزش از من بهتر بود به خاطر من رها کرد ؟
از " لام " پرسیدم که در مورد مردها خیلی تجربه دارد ؟ و او باخنده پاسخ داد که مردها تجربه پذیر نیستند ولی مردان زیادی را دیده است...
چراغهای اتوبوس را که خاموش کردند ، ما پرده ها را کشیدیم . " لام " قبل از اینکه بالش نعلی شکلش را از توی کیف دستیش در بیاورد و باد کند که زیر گردنش بگذارد گفت که احساس می کند من و او یک چیز مشترک داریم . و من که حالا دیگر می دانستم او " لام " است ، همانی که هیچ وقت نفهمیدم چرا شوهرم او را به خاطر من رها کرد و همانی که همیشه در خاطرات زنی کامل بود ، هیچ چیز نگفتم و فقط لبخندی به نشانهء تایید زدم . " لام " به خواب رفت و سرش روی شانهء من افناد . مثل همهء آدمهای در این سن خر خر می کرد و چند تار موی سفید داشت ...

لیلا | 05:40 PM | ترک‌بک (1472) | مثل من ! مثل تو ! (62)