آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Jon English - Six Ribbons

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
یک دوست قدیمی دوباره می نویسد
انتخاب وبلاگ برتر
تلویزیون نوروزی ( مجید اسلامی )
اسباب خجالت
کاندیداها و برندگان اسکار
ThE WiNnErS
Maharishi Mahesh Yogi Dies at 91
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (3)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« breathing | صفحه اصلی | شيرين تر از زهرمار، تلخ تر از عسل »


سه شنبه 22 فروردین 1385
الهي مرا آن ده که آن به

از بودن در سه مکان حس انزجار نسبت به نوع بشردر من تشدید می شود .

1- مطب دندان پزشکی
2- آرایشگاه
3- خیاطی
مورد اول که فقط به خاطره های خوب من و دندان پزشکان محترم برمی گردد و یک فوبیای شخصی ست .
اما در مورد آرایشگاه و خیاط خانه همیشه جو زنانهء تند این مکان ها بوده که آزارم داده و بوی عجیبی دماغم را سوزانده ...
دید زدنهای زنانه ای که اغلب دلیلش هم نا مشخص است . یادم می آید یک بار توی محوطه پاساژ ونک یک خانم یک کم نا محترم به من پیشنهاداتی داد و من به جای اینکه سرخ یا زرد و یا سبز شوم ، تا چند دقیقه ای فقط می لرزیدم و بعد که تازه مخ تکان خورده ام سر جایش برگشت فهمیدم که چرا اینطوری شدم . توی این محیط های مطلقا زنانه هم همین حس را دارم . یعنی اگر همه عین آدم بنشینند سرجایشان تا نوبتشان بشود ، حرفهای چرند هم نزنند ، برای هم شوهر پیدا نکنند ، شوهرهای هم را طلاق ندهند ، راجع به مدل مو یا ابرو و یا سایز سینهء همدیگر نظر سنجی نکنند ، همه ابراز زشت بودن و خودزنی ننمایند تا بعد بقیه در تایید بگویند که نه خیلی خوشگلی جیگر ! نگاه های خریدارانه به هم نیندازند ، از نوک کفش تا فرق سر هم را با یک حالت پیف پیف اه اه برانداز نکنند و بعد که با طرف چشم تو چشم شدند یک لبخند دروغ قلابی تحویلش بدهند ، ...هیچ مشکلی با این جور مکان ها ندارم!
چند وقت پیش بعد از کلی چانه زدن و هم فکری با مادر محترم تصمیم گرفتم بعد از سالها به سراغ خیاط بروم ، در روز اندازه گیری خوشبختانه مشکل خاصی نبود غیر از اینکه من به خانم خیاط محترم گفتم که از چند سال پیش سایز عوض نکرده ام و او هم باور نکرد و یک دور دیگر تمام اندازه های مرا که توی دفترش داشت گرفت . بماند که آدم قلقلکی مثل من در این موارد چه بلایی به سرش می آید ، به هر حال آن روز به خیر و خوشی گذشت تا اینکه نوبت روز پرو شد !
وقتی رسیدم یک مادرو دختر چادری آنجا مشغول سلام و علیک بودند. بعد خانم خیاط لباسهای مرا به دستم داد و توی آن اتاق یک وجبی جلوی آن مادر و دختر و سه تا دستیارش به من گفت که لباسم را بپوشم . لباس آمادهء پرو هم که از سر تا پایش سوزن و نخ آویزان است و نمی شود آن را در یک چشم به هم زدن پوشید . خلاصه من خجالتی به زور خیاط عزیز را راضی کردم که من بعد از آن دختر( چادری سابق ) پرو کنم که لا اقل آنها رفته باشند که ای کاش این کار را نکرده بودم .
روی مبلی نشستم و منتظر شدم ، دختر داشت یک لباس را می پوشید که هر جا راه می داد روی آن یک شکافی چیزی طراحی شده بود تا لباس بازترین حد ممکن باشد و به نظر من پیراهن خیلی زشت و بدرنگی بود و تنها نکتهء مثبتش این بود که به همت خیاط تمیز دوخته شده بود . مادرهم یک بند قربان دست و پای بلورین دخترش می رفت و دستیار خیاط هم سراغ مغازهء لباس زیر فروشی از دختر را می گرفت تا اینکه مادر یک دفعه همه را ساکت کرد تا شروع به تعریف خاطره کند :
" جای همه تون خالی دیشب رفته بودیم " عمرکشون " ! خیلی مهمونی شاد باحالی بود ، همه هم از سرتاپا قرمز پوشیده بودند،..." خانم خیاط هم حرف مادر را قطع کرد و خاطرهء عمر کشون رفتن خودش را تعریف کرد و بعد دوباره خانم مادر ادامه داد : " آره می گن خیلی حاجت می ده ، منم صد تا لعن عمر نذر کردم تا لباس دخترم قشنگ بشه و الان حاجتمو گرفتم الحمد ا..."
توی راه برگشت به استاد آواز " سنی " ام فکر می کردم و اینکه دوستش دارم ...
به این فکر می کردم که می گوین " لعن " کردن انرژی منفی زیادی دارد و آنقدر سنگین و خطرناک است که یک جایی در زندگی به شخص بر می گردد ...
به این که مردم چه نذرهایی می کنند ، چه حاجاتی دارند و چه مهمانی هایی می روند ...
از خودم می پرسیدم که راست می گویند که اعتقاد داشتن ، حتی اگر به یک تکه پارپه و یا یک مجسمه باشد ، برای آدم کار می کند ؟...

لیلا | 09:39 AM | ترک‌بک (1230) | نظرات (61)